صفحه 2 از 3
****غزل****
ارسال شده: سهشنبه 18 اسفند 1388, 1:35 pm
توسط samaneh69
در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم
غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم
به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم...
"سيدحميدرضا برقعي"
شاید یک عاشقانه ی آرام
ارسال شده: چهارشنبه 30 تیر 1389, 3:50 pm
توسط Unknown
کمی نزدیک تر بیا، کلمات به خواب رفته اند و سکوت سالهاست که بیداری می کشد در ذهن بی تاب من
کمی نزدیک تر بیا ، فاصله ی انگشتانم خالی است ، سرما تا عمق استخوانم را می سوزاند و این دستکش های لعنتی تنها از پس هیچ بر می آیند
قدم هایت را تند تر کن ، در انتهای پاییز ایستاده ام و هنوز دلم با زمستان یکی نشده ، هنوز به نارنجی پر رنگ مدادرنگی خدا سنجاق شده ام، هنوز بیقرارم، بیقرار مهر امسال که مهربان بود و بیقرار شیطنتهای خدا که مدام 20 می گرفتند در تقویم دلم
نزدیک تر اگر بیایی چشمان نقاشی شده بر صورت رنگ پریده ام را به وضوح می بینی، میان روشنی اندک چشمانم خود را می توانی به قضاوت بنشینی ، خوب نگاه کن در آینه ی نگاهم، روی بوم سپید چشمانم تنها خوب نقاشی شده و تو خوب ترینی ، حتی اگر سهم من نباشی از این دنیای وارونه
تو را می توان با لحن تمام اطلسی ها صدا کرد ، برایت می توان از تمام درختهای جوان سیب چید ، می توان باغبان شد و کویر دل را آباد کرد و بر تن تمام توت فرنگی ها تنها و تنها برای تو سرخ پوشاند ، اگر خالق باران دلش را مهمان سرنوشت تنهایی ام می کرد لنگه کفش بلورینم را در قصر تو به یادگار می گذاشتم اما.....
دیر می شود گاهی برای از تو گفتن ، برای از تو شنیدن ، دیر می شود وقتی که میان چشمانت اثری نیست از شیطنتهای دخترانه ام ، دیر می شود وقتی فردا می آید و گوشهایم به سکوت نگاهت عادت می کنند ، دیر می شود وقتی بر دل مهر باطل شد می زند این روزگار رنگ رنگ ، کمی نزدیک تر بیا
قاب خوشبختی من بر تن سرد دیوار جا خوش کرده و من ایستاده ام میانش و چشمهایم بی حس تر از آن است که کسی را فرا بخواند برای تکمیل این غزل ناتمام ، تو قاب خوشبختی ات را به کدام دیوار آویخته ای ؟
گاه باید تنهایی دنباله دار شود ، مثل یک رمان پرفروش که همه مشتاق ادامه ی داستانند و کسی به پایان فکر نمی کند ، رمان تنهایی های من را بخوان لحظه ای قبل از خواب ، قبل از آنکه باران ملودی ،لحظه هایت را به طراوت مهمان کند ، بگذار سطرهای تنهایی من با نگاهت عشقبازی کنند حتی اندک لحظه ای کوتاه....
کمی نزدیک تر بیا ، بیا تا ببینی صندوقچه ی خاطراتم چندی است دلبسته ی لبخندهایت شده ... کمی نزدیک تر بیا.....
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: یکشنبه 17 مرداد 1389, 12:14 am
توسط rosa_127
مدرسه عشق
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
مجتبي کاشاني
(سالک)
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: یکشنبه 17 مرداد 1389, 10:17 pm
توسط 6SlipKnoT6
آه كه همسايه اشكيم ولي با دل تنگ
گر لبي خنده كند ياد شما مي افتيم.
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: جمعه 22 مرداد 1389, 1:53 pm
توسط samaneh69
باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد
باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد
باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها
خاطراتم پر كشید با ياد تو در كوچه ها
باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله
ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله
باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود
باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود
باز هم لاىكتابم مىنهم يك شاخه ياس
مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس
باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم
باز هم با ياد تو سر شار رويا مىشوم
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: چهارشنبه 27 مرداد 1389, 10:05 pm
توسط samaneh69
گفتی ميروم ، باران كه ببارد بر ميگردم . باور كردم حالا سالها از دوری ديدار و دستها در گذر باران هايی كه آمدند تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند ميگذرد و تو نيامدی ... حق داری ديگر روزگاراعتماد به باران وبابونه های خيالی گذشته است و من حتی نگران نيامدنت هم نيستم حالا خوب می دانم هر بارانی كه ببارد چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهايی می گردند كه صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند .
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: چهارشنبه 27 مرداد 1389, 11:05 pm
توسط پرگل
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري ست.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه
نبرم.
روزي كه هر لب ترانه ئيست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ئيست
و قلب
براي زندگي بس است.
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: سهشنبه 2 شهریور 1389, 1:15 am
توسط دخترپارس
پلاس كهنه اندیشه را دور باید انداخت
زمان بر مغز و پوست كهنگی میتازد امروز
چه كم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز زمین ای دوست
بنگر، بنگر زمین هم پوست میاندازد امروز
پلاس كهنه اندیشه را دور باید انداخت
زمستان هرچه بود تاریك و طولانی
دل ما هرچه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از كیــــنه بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
زمین اما به دور از كیــــنه بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
به شادباش شمیم بارش نمنم
به فال نیك دیــدار گل مریم
بیا تا یك نفس شكرانه امروز
به داد دل فراموشی دهیم با هم
به داد دل فراموشی دهیم با هم
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچپچ گل
به گوش خاك محزون
بیارید سفره عید
بچینید قاصدكها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
زمستان هرچه بود تاریك و طولانی
دل ما هرچه شد، سرد و زمستانی
زمین اما به دور از كیـنه بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
زمین اما به دور از كیـنه بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
تماشا كن كه در آیینه نوروز
نمیبینی غبار قصه دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحایی چنین بخشنده و دلسوز
مسیحایی چنین بخشنده و دلسوز
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچپچ گل
به گوش خاك محزون
به گوش خاك محزون
بیارید سفره عید
بچینـد قاصدكها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
به جای سوگ و سرما
سلام سایه سالار سرو ناز
سرود سار و سحر سور عشقورزی
سپیده سیل سوسن در سحرگاهان
سمنگون ساعت سرشار سرسبزی
سمنگون ساعت سرشار سرسبزی
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچپچ گل
به گوش خاك محزون
به گوش خاك محزون
بیارید سفره عید
بچینید قاصدكها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: سهشنبه 23 شهریور 1389, 12:35 pm
توسط دخترپارس
بايد استاد و فرود آمد
بر آستان دري كه كوبه ندارد
چرا كه اگر به گاه آمده باشي
دربان به انتظار توست
و اگر بي گاه
به در كوفتنت پاسخي نمي آيد
احمد شاملو
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: سهشنبه 23 شهریور 1389, 12:37 pm
توسط دخترپارس
چراغي در دست
وچراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل ميزنم
آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم
تا با تو ابديتي بسازم
احمد شاملو
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: شنبه 3 مهر 1389, 12:44 am
توسط faezehh
وقت رفتن اشك خیسم را ندید
چشم من هم خیس بود, او را ندید
اشك جاری بود و هیچ در بین ما
التماس چشم خونبارم ندید
****
اصلا انگار هیچ احساسی نداشت
آه سرد دل بیمارم ندید
جز سكوت تلخ و جنباندن سر
رفت راهی شد و هجرانم ندید
شك راه نفسم را بست سخت
گویا سنگ است و فریادم ندید
او فقط می گفت : مهم نیست زیاد
آتش افتاده بر جانم ندید
****
مست بود مست غرور و ادعا
كینه روییده بر جانم ندید
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: شنبه 3 مهر 1389, 12:58 am
توسط sungirl
شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت: بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل . . . ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
(متاسفانه نمیدونم نویسندش کیه!!!!)
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: جمعه 9 مهر 1389, 9:08 am
توسط Hamid_CPP
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك.
شاخههاي شسته، باران خورده، پـاك.
آسمان آبي و ابر سپيـد
برگهـاي سبـز بيـد
نرم نرمك ميرسد اينك بهـار
خوش بحال روزگار!
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشهء غم را به سنگ،
هفت رنگش ميشود هفتـاد رنگ!
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: شنبه 20 آذر 1389, 10:12 pm
توسط samaneh69
من منتظرت شدم ولي در نزدي
بر زخم دلم گل معطر نزدي
گفتي كه اگر شود مي آيم اما
مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي!!!!!!!!
Re: ****زیباترین اشعار و قطعه های ادبی ****
ارسال شده: سهشنبه 30 آذر 1389, 1:27 am
توسط faezehh
آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاکي من
از تو، اي شعر گرم، در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
با هزاران جوانه مي خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسيمي که مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت کاويدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبائي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمني نظر کردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائي و من
همچو آبي روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريک مرگ مي سپرم
آه، اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روي آئينه ام سياه شود
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن