عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا
مدیر انجمن: Moh3n II
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » شنبه 15 اسفند 1388, 10:01 pm
آخرین ویرایش توسط
samaneh69 در سهشنبه 24 فروردین 1389, 12:29 pm، در مجموع 5 بار ویرایش شده است.
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » شنبه 15 اسفند 1388, 10:20 pm
بی آنکه بخواهم مست شدم
آن روزی که دانستم
دستی که بر شانه ام دیده ام
دست توست
و امروز
در آینه با هراس می نگرم
از ترس آنکه دستهایت را برداری
امروز آینه ی من تویی
من که هستم؟
تنها تو می دانی
به یک اشاره از تو
در تو غرق می شوم
مرا بپذیر
احمد تمیمی
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » یکشنبه 16 اسفند 1388, 6:47 pm
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » یکشنبه 16 اسفند 1388, 6:50 pm
من نمی توانم بخوابم مگر بدانم که امیدی هست . من نیمی از شب را به آه کشیدن می گذرانم و در
لحظات اندکی هم که به خوابی کوتاه فرو می روم ، غرق در اندوه می شوم .برای آن دست ها ، آن لب
ها ، آن چشم ها ، برای ملاقات فردا .
"تنیسون "
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » یکشنبه 16 اسفند 1388, 6:52 pm
When i said i loved you, I said it from the heart
When you said you loved me, I thought we'd never part
But now a time has come, our love is no longer true
And now I see forever, will not consist of me and you
Never will I forget, those times in which we shared
Never will I forget my joy, the day I learned you cared
I wish you the best of luck, in all you try and do
I wish you the best of luck, in finding someone new
But when you go, don't say good bye , lets end it with a kiss
And in my heart I know, that you , I will forever miss you

بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » یکشنبه 16 اسفند 1388, 7:01 pm
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است
بی خیالی سپر هر درد است
باز هم می خندم
آنقدر می خندم
که غم از روی رود .....
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » دوشنبه 17 اسفند 1388, 12:01 pm
آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چه؟
ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو
ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟
آسمون میگه:انتظار دیدن تو
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » دوشنبه 17 اسفند 1388, 12:02 pm
حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
"قیصر امین پور"
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » دوشنبه 17 اسفند 1388, 12:02 pm
آدم ها همه از یک قماشند . همه مثل هم . به مهربان ترین آنها هم نمی توان بیش از یکی دو ماه
دل خوش کرد . بالاخره از هم خسته می شوند . مگر به دنبال چه می گردند ؟ همیشه که تحول
نمیتواند بهترین راه زندگی باشد . گاهی هم باید عادت کرد . خسته هستم . بیشتر از همیشه.
تنهایم .
حتی تنهاتر از یک نقطه در میان یک صفحه . کسی صدایم نمی کند و برایم دست تکان نمی دهد .
کسی فکر نمی کند شاید من هم وجود دارم ! مسئله ای نیست . باید عادت کرد . ولی چه سخت .
حرف زدن چه آسان است و عمل بس دشوار .

بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » سهشنبه 18 اسفند 1388, 1:31 pm
زندگی چون برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچکیست که
انتهایش میرسد پیش خــــدا
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » سهشنبه 18 اسفند 1388, 1:32 pm
به اتاق کوچک من بيا
و
اززنگار آينه ام پرس
حجم وسيع تنهايی مرا
"سعید مبلغ ناصری"
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"
-
samaneh69
- کاربر معمولي

- پست: 98
- تاریخ عضویت: پنجشنبه 29 بهمن 1388, 1:31 pm
- محل اقامت: تهران
-
تماس:
پست
توسط samaneh69 » سهشنبه 18 اسفند 1388, 1:32 pm
شکلات
با یک شکلات شروع شد.من یک شکلات گذاشتم توی دستش.اونم یک شکلات گذاشت توی دستم.
من بچه بودم.اونم بچه بود.سرم رو بالا کردم.سرش روبالا کرد.دید که منو می شناسه.گفت:"دوستیم؟"
گفتم:"دوست دوست" گفت:"تا کجا؟" گفتم:"دوستی که (تا) نداره. گفت:"تا مرگ!" خندیدم و گفتم:"
من که گفتم تا نداره." گفت:"باشه،تا پس از مرگ!" گفتم:"نه،نه،نه، تا نداره" گفت:"قبول ،تااونجا که
همه دوباره زنده می شن، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم.تا بهشت،تا جهنم، تا هر
کجا که باشه من و تو با هم دوستیم." خندیدم. گفتم:"تو برایش تا هر کجا دلت می خواد یک تا بذار.اصلا
یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلا تا نمی ذارم" نگاهم کرد.نگاش کردم.باور نمیکرد.
می دونستم. می خواست حتما دوستیمون تا داشته باشد. دوستی بدون تا رونمی فهمید.
****
گفت:"برای دوستیمون یک نشانه بذاریم." گفتم:"باشه،تو بذار." گفت:"شکلات.هر بار که همدیگر رو
می بینیم یک شکلات مال تو،یکی مال من. باشه؟" گفتم:"باشه."
هر بار یک شکلات می ذاشتم توی دستش،او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر رو نگاه
می کردیم یعنی که دوستیم.دوست دوست. من تندی شکلات روباز می کردم و می گذاشتم توی دهنم
و تند و تند اونو می مکیدم. می گفت:"شکمو! تو دوست شکمویی هستی." و شکلات رو می ذاشت
توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم:" بخورش!" می گفت:" تمام میشه. می خواهم تمام
نشه.برای همیشه بمونه."
صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچکدامش نمی خورد. من همه اش را خورده بودم.گفتم:" اگر یک روز
شکلات هایت رو مورچه بخورد یا کرم ها. اون وقت چه کار می کنی؟"گفت:" مواظب شون هستم."
می گفت می خواهم نگه شون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات رو می گذاشتم توی
دهنم و می گفتم:"نه،نه،نه،تا نداره.دوستی که تا نداره."
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده . اون بزرگ شده . منم بزرگ
شدم.من همه شکلاتامو خوردم. او همه شکلاتاش نگه داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه.
می خواد بره بره اون دور دورها. می گه:" می رم اما زود بر می گردم." من می دونم می ره و بر نمی
گرده. یادش رفت شکلات به من بده. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم:"این برای
خوردن" یک شکلات هم گذاشتم کف اون دستش:" این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت."
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلات هاش. هر دو تاشم خورد. خندیدم. می دونستم دوستی
من ((تا)) نداره. اما می دونستم دوستی اون ((تا)) داره. مثل همیشه. خوب شد شکلاتامو خوردم. اما
اون هچکدامشون رو نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چی کار میکنه؟!
بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من.
ای دل پاره پاره ام
دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن
"مولانا"