شاعرانه ها

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

قفل شده
Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 2 خرداد 1387, 9:15 pm

کسی آمد حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش ، از دور پیدا نیست
یه عمر راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هر جا که دلش خواست
به هرجا که برد بدون ساحل همونجاست

به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به امیدی که نمیبینی شبهاش رو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی

Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 2 خرداد 1387, 9:17 pm

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار

این شهرواره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این، ‌آیینه های بیمار

عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 3 خرداد 1387, 12:01 am

ستاره ، ستاره ، آهاي ستاره
اينا همش فکر و خياله
هي نگير بي خود بهانه
بهتره خاموش بشي با يک اشاره
سرنوشت تو شب هاي سياهه
ديگو نگو شعرهاي عاشقانه
اون تو رو دوست نداره
ميدونم که چشات طاقت نداره
شب و روز به يادش ميباره
درخشش تو از نور ماهه
عشق تو به اون هميشه موندگاره
هرچند که آرزوت آرزوي محاله
بهتره خاموش بشی با یک اشاره :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :?

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 12:23 am

درون یادمن یادش نوا کرد

زدیده اشک من اورا صداکرد

دودستم عاشقانه رفت سویش

دلم بریاداو هردم دعا کرد

قسمت فرصت نداد رویش ببینم

گلم از دسته گلها جدا کرد
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 12:35 am

دیگر سکوت

درد مرا چاره نخواهد کرد

باید برای درمان خود

چاره ای جدید بجویم

دیگران هم می گفتند

تو باید به تنهایی خود خو کنی

و من به احترام همه

با سکوت

درد خود را درمان خواهم کرد.
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 12:50 am

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟


تصویر
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 3 خرداد 1387, 1:00 pm

قصه ای دارم پنهان در دل.دلی که نميدانم کجا جا مانده است.
ديگر توانی نمانده برای يافتنش.خستگی مداوم شده و من زود گذر.
در ها دست نيافتنی هستند.
هوا بوی سنگ گرفته و او هنوز تنهاست.
ستاره ها را خورشيد بلعيده است
و ماه هم فراموشکار شده.
شايد هنوز آرزو توانی داشت باشد گرچه اندک ولی شيرين.
گذشته ها برايم نگذشته.من هنوز تنهام .
چرا آسمان رنگی نيست؟از خدا می پرسم.
و می گويم مگر من کيستم.من هيچ نيستم .
پس خاموش!

کاش دستهای شادی داشتم.کاش پاهايم راضی بودند.
کاش تنها نبودم.ديوار هنوز ايستاده است.
همه چيز آرام است جز يک چيز که هيچ نيست.
من با چشمهای باز آرزو می خوانم که
ای کاش همه را باد ببرد يا رود يا سيل....
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی
پرستو محکوم به کوچ کردن
شمع محکوم به اشک ريختن
خارها محکوم به تنهايی
روز محکوم به غروب کردن
شب محکوم به رسيدن
و ستاره محکوم است به خاموشی ........... :?

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 3 خرداد 1387, 1:01 pm

و وقتي که غم دنيا مياد تو دلت....
وقتي دلت تنگه براش
وقتي آينده اي نميبيني وقتي فقط گذشته مونده تو ذهنت...... لحظه هايي که ديگه نميان
وقتي که اشک بيصدا مياد. خودش مياد فريادت تو اشکات جمع ميشن و بي صدا به روي ميز ميريزن. وقتي دلت ميخواد فقط يه بار ديگه ببينيش. دوست داري تابلو اتاقش بشي تا هميشه ببينيش. وقتي کسي نيس داد بزني بگي دلم تنگـــــــــــــــــــه ...... وقتي اشک پيرنتو خيس کرد. آه هم نميتوني بگي.فقط اشک ميريزي و روبرو رو نگاه ميکني. گذشته رو ميبيني. مثل يه پرده فيلم. ................ خاطراتت بر نميگرده........... ديگه بر نميگرده............ ديگه هيچ وقت بر نميگرده.....................

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 2:30 pm

عشق را تن پوش جانم مي كني

چتري از گل سايه بانم مي كني

اي صداي عشق در جان و تنم

آن سكوت ساكت و تنها منم

من پر از اندوه چشمان توام

آشنايي دل پريشان توام

آتش عشق تو در جان من است

عاشقي معناي ايمان من است

كي به آرامي صدايم مي كني

از غم دوري رهايم مي كني

اي كه در عشق و صداقت نوبري

كي مرا با خود از اينجا مي بري...
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 2:34 pm

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند

به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و

صورت ماهتهیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

این... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جزقلبم!
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 3:03 pm

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هايم بي تو باراني است حرفش را نزن

آرزو داری که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اينکه طولاني است حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني

اين شکستن نا مسلماني است حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 3 خرداد 1387, 3:22 pm

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی،
دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه،
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم،
اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من،
شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من
دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم،
ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم
خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ،
دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه
به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ،
غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ،
رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها من
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 3 خرداد 1387, 5:51 pm

دلم برای کسی تنگ است که برایم دلتنگی نمی کند
دلم برای کسی تنگ است که یادش دلم را می لرزاند
به کجا باید رفت برای یافتنش
او هم رفت!
چون کارش رفتن است
و من مانده ام همچنان با خاطره گل نرگسی که وقت رفتن به دست داشتی ....

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 3 خرداد 1387, 5:52 pm

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 3 خرداد 1387, 5:56 pm

به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو،
(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شوم
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بی بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای!

قفل شده