شاعرانه ها

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

قفل شده
آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:20 pm

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود
آخرین ویرایش توسط eli در پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:28 pm، در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:22 pm

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:24 pm

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:26 pm

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:52 pm

چشم من بيا منو ياري بکن
گونه هام خشکيده شد کاري بکن

غير گريه مگه کاري ميشه کرد
کاري از ما نمياد زاري بکن

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

هرچي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرهاي آسمونا

کاش ميداد همرو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن

قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانوم بزارم
تا قيامت اشک حسرت ببارم

دل هيچکي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشکشو کم مياره

ماه روشن ما رو دزديدن
زير اون ابرهاي سنگين کشيدن

همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي کمه

سرنوشت چشاش کوره نميبينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه

لب بسته سينه ي غرق به خون
قصه موندن آدم همينه

Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 1:01 pm

یه زخمی روی بالم ، یه آسمون که چشم به راهم نیست
به جز واژه غریبی ، چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یک آینه پیش روم نیست ، که اسمم رو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب ، تو خلوتم پا نمیزاره

ازم نخواه با تو بمونم ، تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو ، تو هم کنارم نمیمونی
:cry:

دل من از نژاد عشقه ؛ از تو و ترانه لبریز
یه دنیا غم تو صدامه ، مثل سکوت سرد پاییز

من یک پرنده قریبم ، من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره ، من یه شهاب بی نشونم

ازم نخواه با تو بمونم ، تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو ، تو هم کنارم نمیمونی
:cry:

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 27 بهمن 1386, 1:45 am

دیروز یه ترانه ایتالیایی خیلی قشنگ پیدا کردم ، که گفتم برای شما دوستان گلم بزارم تا بخونید :



Questo gran silenzio quasi fa ruomore
اين سكوت بزرگ تقريبا پر صداست

sono ancora sveglio e sto ascoltando il cuore

من هنوز بيدارم و به قلب گوش ميدهم


fuori nell'immenso domina la notte
در بي نهايت بيرون شب حكمفرماست

mentre i miei pensieri fanno ancora a botte

در حالي كه افكار من هنوز ميجوشد


quale strada ha scelto
دانستن اينكه كدام راه انتخاب شده

questo mio destino

اين سرنوشت من


sapere dove andr?

بكجا ميرود


come un vento con gli alberi vedrai muover?
خواهي ديد مانند بادي با درختان، حركت خواهم كرد

sfiorer? le ginestre giù per mille sentieri

پايين در هزاران مسير، سروهاي كوهي را لمس خواهم كرد


dormi amore non ti svegliare

عشق من بخواب بيدار نشو


no non temere

نه، نترس


con altre mani ti accarezzer?

با دستاني ديگر نوازشت خواهم كرد


con l'aiuto dei gabbiani disegner?
با كمك مرغان نوروزي خواهم كشيد

impossibili figure

اشكالي غير ممكن


che potrai interpretare

كه خواهي توانست تفسيرش كني


dormi amore non ti svegliare

عشق من بخواب بيدار نشو


no non temere

نه، نترس


con altre mani ti accarezzer?

با دستاني ديگر نوازشت خواهم كرد


io ci sar?

من خواهم بود


ovunque tu sarai

هرجا كه تو باشي


il mio respiro sentirai

تنفسم را حس خواهي كرد


dietro la finesta mille luci in cielo
پشت پنجره هزاران نور در آسمان

io che da bambino ero in cima a un melo

من كه از كودكي روي درخت سيب بودم


brividi di freddo

لرزان از سرما

questo mio pigiama forse un po leggero

اين لباس خوابم شايد كمي نازك باشد


oppure è il cuor che trema

يا شايد قلب است كه ميترسد

quale strada ha scelto
دانستن اينكه كدام راه انتخاب شده

questo mio destino

اين سرنوشت من


sapere dove andr?

بكجا ميرود


con il vento sulle fronde per te suoner?

با باد روي شاخه هاي برگدار برايت خواهم خواند

nel silenzio della notte le canzoni che amavi

در سكوت شب، ترانه اي را كه دوست داشتي


noi due soli tristi e sereni

فقط ما هردو غمگين و ساكت


ma ancora uniti

اما هنوز باهم


con altre mani ti accarezzer?

با دستاني ديگر نوازشت خواهم كرد


con le braccia spalancate laggiù voler?

با بازواني گشوده به پايين پرواز خواهم كرد


scivolando nelle valli tra le verdi colline

روي دره ها، ميان تپه هاي سبز

dormi amore non ti svegliare

عشق من بخواب بيدار نشو

الهام
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 117
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 28 مرداد 1386, 3:44 pm

پست توسط الهام » شنبه 27 بهمن 1386, 12:37 pm

زیبا ترین شعری که دردوران دانش آموزی ام خواندم:

صد دانه یاقوت، دسته به دسته
با نظم و ترتیب، یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان
قلب سپیدی در سینه آن
ياقوتهارا پيچيده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
سرخ است و زیبا، نامش انار است
هم ترش و شیرین، هم آبدار است
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا میرسند

آواتار کاربر
amin24
همکار قدیمی
همکار قدیمی
پست: 313
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 10 مهر 1386, 2:46 pm
محل اقامت: تهران
تماس:

پست توسط amin24 » یک‌شنبه 28 بهمن 1386, 12:47 pm

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
روزي كه سرشتند ز گل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود و همان شد دلشان
مهم نيست گودال كوچك آبي باشي يا درياي بيكران، زلال كه باشي آسمان در توست.

الهام
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 117
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 28 مرداد 1386, 3:44 pm

پست توسط الهام » یک‌شنبه 28 بهمن 1386, 12:57 pm

بعضی وقتها که یه شعر رو میخونی احساس میکنی چقدر به زندگی خودت نزدیکه
من راجع به شعر زیر دقیقا همین احساس رو دارم

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای، دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا میرسند

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 28 بهمن 1386, 4:45 pm

زندگی قصه پر غصه یک زندانی است
که به حبس ابدی محکوم است
زندگی بازی یک شطرنج است
که در آن انسانها
لحظه ای کیش و به آخر نرسیده مات اند...

نمی دانم زندگی چیست؟؟

اگر زندگی شکستن سکوت است
سالهاست که من سکوت را شکسته ام.
اگر زندگی خروش جویبار است
سالهاست که من در چشمه جوشان زندگی جوشیده ام.
اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموختند که
چگونه زندگی کنم.!!

الهام
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 117
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 28 مرداد 1386, 3:44 pm

پست توسط الهام » دوشنبه 29 بهمن 1386, 8:21 am

شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا میرسند

آواتار کاربر
ali1986
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 65
تاریخ عضویت: جمعه 31 فروردین 1386, 12:42 am

پست توسط ali1986 » دوشنبه 29 بهمن 1386, 9:39 am

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده
لعنت به تو ای روزگار....ای روزگار لعنتی
خسته شدم از این سکوت ...از این شعرای نفرتی

آواتار کاربر
ali1986
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 65
تاریخ عضویت: جمعه 31 فروردین 1386, 12:42 am

پست توسط ali1986 » دوشنبه 29 بهمن 1386, 9:43 am

درخت از برگ خسته میشه
پاییز فقط یه بهونست
درخت گناهی نداره
خستگی رسم زمونست
مثل غروب عشق من
تو عصر پاییزی تو
به پای آهم نرسید
اوج غم انگیزی تو
لعنت به تو ای روزگار....ای روزگار لعنتی
خسته شدم از این سکوت ...از این شعرای نفرتی

آواتار کاربر
ali1986
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 65
تاریخ عضویت: جمعه 31 فروردین 1386, 12:42 am

پست توسط ali1986 » دوشنبه 29 بهمن 1386, 9:53 am

فصل بارون و تگرگه
شب زیبای ستاره
هیچ غروبی مثل پاییز
رنگ چشماتو نداره
توی پاییز نگاهت
دل من بر باد رفته
تو غروب ناز چشمات
دلم از دنیا گرفته
لعنت به تو ای روزگار....ای روزگار لعنتی
خسته شدم از این سکوت ...از این شعرای نفرتی

قفل شده