داستان های کوتاه و زیبا

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

قفل شده
Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 24 اسفند 1386, 6:38 pm

نسيم
هردو با هم فارق التحصيل شدند،اين چهارسال مثل يک چشم به هم زدن تمام شده بود و هر روز آن هزار، هزار خاطره . انگار همين ديروز بودکه سياوش ونسيم باهم آشنا شده بودند و انگار همين ديروز بود که ازدواج کردند وانگار ....
زندگی مشترک سياوش و نسيم با يک دنيا آرزو و عشق آغاز شد وآغاز آن را گويا هيچ وقت پايانی نبود، لحظه لحظه ی زندگی اين دو رنگ سرخ عشق را تداعی می کرد و بوی شيرين دوست داشتن را .
سياوش زندگی سختی را پشت سر گذاشته بود ،مرگ پدر در هشت سالگی ودرس خواندن و کار کردن توأ م و نداشتن وضعيت مالی مناسب ، نمی تواند چندان ساده به نظر برسد، وآنچه سياوش را به آ ينده اميدوار می کرد حضور گرم و صميمی نسيم بود، و نسيم آنکه تنها خاطره اش از گذشته فضای بی روح و سرد پرورشگاه بود با سياوش زندگی تاز ه ای را تجربه می کرد .
سياوش که ازکودکی مسئو ليت پذير بودن را آموخته بود، اين بار مسئوليت متفاوتی را پذيرفته بود ، روزها با هزار اميد به محل کارش می رفت وشبها به عشق نسيم به خانه برمی گشت ودر کنار نسيم تمام وجودش آرام می گرفت، نسيم هم در نبود سياوش روزی چند بار به محل کارش تلفن می زد وبا شنيدن صدای دلنشين سياوش حضورش را از دور لمس می کرد .
سه سال از ازدواج اين دو گذشت و رابطه آ نها روز به روز عميق تر شد و عشقی که بين آ نها بود آتشين تر.امّا با وجود اين که به نظر می رسيد اين رابطه هرگز سُست نمی شود اتفاق غيرمنتظره ای بين سياوش و نسيم کيلو مترها فاصله اندا خت.
در يکی از روزهای پاييز سياوش طبق عادت هميشگی وقتی از محل کارش به خانه بر می گشت صحنه ای را ديد که مسير زندگی اش رابه کلی عوض کرد،در چهار راهی پشت چراغ قرمز نسيم را همراه مردی در يک اتومبيل بسيار شيک ومدل بالا ديد!
سياوش در آن لحظه نمی دانست خواب است يا بيدار،وقتی به خودآمد که متوجه شد آن اتومبيل را تعقيب می کند،از خونسردی خودش شگفت زده شده بود،بالاخره اتومبيل دريکی ازکوچه های شمال شهر وارد خانه ای شد،سياوش درآن لحظه نمی دانست چه کار بکند،فکرهای زيادی از ذهنش گذشت، يک لحظه تصميم می گرفت وارد خانه شود ودر يک لحظه ديگر تصميم می گرفت خودش را بکشد! سرانجام فکری به ذهنش خطور کرد ، انتقام! سياوش تصميم گرفت هرطوری شده ازنسيم انتقام بگيرد و بدون آنکه کاری بکند ازآنجا دور شد وبه خانه برگشت .
وارد خانه شد،نسيم در خانه نبود ! فکراينکه وقتی نسيم به خانه آمد چه کار بکند،کاملاّ گيجش کرده بود ،ساعتی در افکار خودش غرق شده بود که ناگهان نسيم وارد خانه شد. سعی کرد عکس العملی ازخود نشان ندهد، به همين خاطر خيلی عادی با نسيم شروع به صحبت کرد واز وی پرسيد که کجا رفته است و نسيم هم توضيح داد برای ديدن يکی ازدوستانش به ...،سياوش در حالی که تظاهرمی کرد حرفهای نسيم را قبول کرده ، ولی در عمق وجودش تمام عشق وعلاقه که بهنسيم داشت تبديل به کينه و نفرت شد و احساس کرد که ديگر توان زندگی با نسيم را ندارد.
ازآن روز به بعد سياوش به مدّت يک هفته، تمام رفت وآمدهای نسيم را زير نظرگرفت تا يک با رديگر وی را همراه آن مرد ببيند و هر دو را غافلگير کند،دولی نسيم در اين مدت هيچ تماسی با آن مرد برقرار نکرد تا اينکه سياوش در روز هشتم بعد از آن که از محل کار خود خارج شد به آن خانه شمال شهر رفت تا يکبار ديگر آن مرد را از نزديک ببيند واگر توانست حرفهايی از اوبيرون بکشد!
هنوز وارد کوچه نشده بود که ناگهان نسيم را همراه آن مرد سوار بر اتومبيل ديد که از پارکينگ خانه خارج می شدند ، سياوش بدون آنکه کاری بکند فقط ناظر دور شدن آنها بود او اين بار هم هيچ عکس العملی از خود نشان نداد، رنگ پريده و خسته شروع به حرکت کرد، در بين راه احساس کرد که ديگر دوست ندارد به خانه اش برگردد ، به پارکی خلوت رفت و روی يکی از نيمکتها دراز کشيد ؛ برگهای زرد يکی پس از ديگری ازدرختان جدا می شدندو فضای پارک راغم زده و حزن انگيز جلوه می دادند،چندساعت گذشت،تقريبن نيمه های شب بود ، سياوش ناگهان از جا بلند شد و با عجله به سمت اتومبيلش حرکت کرد اندکی بعد به طرف خانه روانه شد.
آهسته دررا باز کرد و وارد خانه شد، نسيم هنوزبيدار بود ، سراسيمه به طرف سياوش آمد وگريه کنان دليل دير آمدن سياوش را پرسيد، سياوش در گريه های نسيم مکر و حيله راکاملن حس کرد ديگرتحمل ديدن نسيم را نداشت به آشپزخانه رفت و اندکی بعد با چاقوی تيزی به سمت نسيم آمد ، طولی نکشيد که گريه های نسيم خاموش شد!
همان شب سياوش به سمت خانه آن مرد درشمال شهر حرکت کرد،وقتی به آنجا رسيد ، آرام ازديوار خانه بالارفت و وارد حياط شد، به سمت درورودی رفت،آن مرد ازصدای در بيدار شده بود ، ناگهان چراغها روشن شدند، مردازديدن سياوش وچاقويش وحشت کرده بود، سياوش با خونسردی به سمت مرد حرکت کرد ولی ناگهان با ديدن نسيم در جايش خشک شد ! اندکی بعد صدای آژير پليس در کوچه به گوش رسيد و پليس سياوش را دستگير کرد!
در دادگاه مشخص شد که نسيم و آن نسيمی راکه سياوش در خانه ی آن مرد ديده بود با هم خواهر دو قلو بودند بدون آنکه هيچ کس بداند ،حتی نسيم و آن نسيم !

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 12:23 pm

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند 'آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 1:09 pm

در روزگار قدیم مردی صوفی به نام محمد در دهی كوچك زندگی می كرد و همیشه شاد و خوشحال بود. هرگز كسی این مرد را غمگین و ناراحت ندیده بود. او همیشه در حال خندیدن بود و اصلاً تبدیل به خنده شده بود. حتی هنگامی كه این مرد پیر شده بود و در بستر مرگ قرار گرفت نیز در حال خندیدن بود. ناگهان یكی از شاگردان این صوفی از او سؤال كرد:
شما واقعاً‌ باعث شگفتی ما شده اید حتی حالا كه دیگر در حال مردن هستید به چه دلیلی می خندید؟ در مردن چه چیز خنده داری وجود دارد؟ همه ما غمگین هستیم و فكر می كنیم لااقل در این لحظات آخر شما هم باید غمگین و ناراحت باشید.
محمد پیر گفت:
خیلی ساده است، روزگاری من هم مثل شما بودم تا این كه هفده سالم شد به نزد استاد رفتم. استاد من پیرمردی بسیار شاد و خوش رو بود كه وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم زیر درختی نشسته بود. بدون هیچ دلیلی از ته دل می خندید. هیچ كس در اطراف او نبود و هیچ اتفاق خنده داری هم نیافتاده بود. ولی او همینطور در حال خندیدن بود. من از او سؤال كردم: چه اتفاقی برای شما رخ داده كه همینطور در حال خندیدن هستید؟ او در پاسخ به من گفت: من هم زمانی طولانی به اندازه تو بیچاره و غمگین بودم. ناگهان روزی متوجه شدم كه این غم و اندوه انتخاب خود من است.
سپس ادامه داد:
از آن روز به بعد صبح هنگام قبل از بیدار شدن از خواب از خودم سؤال می كنم: محمد یك روز دیگر شروع شده است. امروز دوست داری سرور و شادی را انتخاب كنی یا غم و بدبختی را. خیلی جالب است چون هر روز تصمیم می گیرم شادی و سرور را انتخاب كنم.
جرج برنارد شاو: اشخاص همیشه گناه را به گردن شرایط می اندازند. من به شرایط معتقد نیستم. مردان موفق شرایط را جستجو می كنند و اگر نیابند آن را ایجاد می كنند.
پائولو میگه: بزرگترین دروغ دنیا چیست؟ این است كه ما در لحظه ای خاص تسلط بر آنچه برایمان پیش می آید را از دست می دهیم و سرنوشت بر زندگیمان مسلط می شود. این بزرگترین دروغ دنیاست.

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 1:14 pm

چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :

" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
" هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد.
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .

گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .

عبادت عشقي ست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول است که به اوج تماميت رسيده باشي.

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 1:17 pm

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 1:49 pm

پس از سالها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن ديگري كه همسرم از من ميخواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش ميرفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.
ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينكه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود كه منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم كه سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه كه ميتوانستم تصور كنم.
چند روز بعد مادر م در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم.كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده ام يكي براي تو و يكي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه بموقع به عزيزانمان بگوئيم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 8:26 pm

نامه اسرار اميز

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

دوست خوبم:
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان و نظرت رو بگو

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 8:48 pm

تقدیم به دانشجویان عزیز :

پايان نامه خرگوش
يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يك روباه او را ديد.


روباه: خرگوش داري چيكار مي كني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايكه يك خرگوش چطور مي تونه يك روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر كسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش كه مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت كنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم كه يك خرگوش چطور مي تونه يك گرگ رو بخوره، كار مي كنم.
گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت كنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود.ـ

پايان
----------------------
نتيجه :
هيچ مهم نيست كه موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست كه شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي كه مهم است اين است كه استاد راهنماي شما كيست؟!!!!

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 9:57 pm

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توي یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آيد یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از اين هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برايمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر مي رود آن آينه را برايمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهايش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!


با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :
یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودي.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم مي گويد: بله.
و وقتی به او می گويم چرا دوستم داری ؟
به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستی.

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 10:04 pm

از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود .

سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود .

و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.

فرشته‌ها گفتند:

تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست.

زمین‌ همه‌ ظلم‌است‌ و فساد .

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام ...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است.

اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است .

خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند،

از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر،

ازحق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد،

تو بازخواهی‌ گشت وگرنه....!!!


و فرشته‌ها هم‌ گریستند . اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌برود

…… انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود.

می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد.

چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت .

انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او « اختیار» داد .

خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن.

زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی.

برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست .

عقل‌ ودل‌ وهزاران‌ پیامبر نیزباتوخواهدآمدتا تو بهترین‌ رابرگزینی .

و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را .

و این‌ آغاز انسان‌ بود.

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 12:33 am

يک ضرب المثل قديمي مي گويد
"از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري"

در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده
درمانده،منتظر بود
در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد
جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد
در اين يک ساعت گذشته
هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند
زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد
به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود
فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد
مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد
و متوجه آثار ترس در او شد
گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم
بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است
ضمنا" اسم من برايان آندرسون است
فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود
اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد
برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد
زن گفت اهل سنتلوئيس است
و عبوري از آنجا مي گذشته است
تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود
از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد
هر مبلغي مي گفت مي پرداخت
چون اگر او کمکش نمي کرد
هر اتفاقي ممکن بود بيفتد
برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد
اما اين بار براي مزد نکرده بود
براي کمک به يک نيازمند کرده بود
و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند
او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد
دفع? بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود
و آن وقت از من هم يادي کنيد
خانم سوار اتومبيلش شد و رفت
چند کيلومتر جلوتر، خانم، کافه اي ديد
به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن
پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند
پيشخدمت لبخند شيريني داشت
لبخندي که صبح تا شب سرپابودن هم
نتوانسته بود محوش کند
آن خانم ديد که پيشخدمت بايد 8 ماهه حامله باشد
با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد تغييري در رفتارش بدهد
آن گاه به ياد برايان افتاد
وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب
را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت
پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد
وقتي برگشت، آن خانم رفته بود
پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد
چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است
با خواندن آن اشک به چشمش آمد
چيزي لازم نيست به من برگرداني
من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد
همان طور که من به تو کمک کردم
اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني
اين کار را بکن
نگذار اين زنجير? عشق همين جا به تو ختم شود
زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود
آن شب او به آن نوشته و پول فکر مي کرد
آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند
بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد
شوهرش هم خيلي نگران بود
همان طور که کنار شوهرش دراز کشيده بود
به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت
همه چيز درست ميشه
دوستت دارم برايان آندرسون .

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 5:19 pm

از پنجره اتاق نگاهي به بيرون انداخت ، هنوز مي توانست سايه مرد ناشناسي را كه زير تير چراغ ايستاده بود ببيند. آرام به طرف قفسه كتاب ها رفت و از ميان آن ها كتاب كهنه اي را بر داشت و ورق زد. در يكي از صفحات آن نوشته شده بود : " هر كس به قدر درك خود و به ميل خود، به طريقي كه او را تسكين مي دهد و آرامش مي بخشد به جواب مي رسد ". كلمات ‌آن را دوباره مرور كرد و پس از مكثي كوتاه در حاشيه همان صفحه در مقابل آن نوشت : " پاسخ ها همان هايي هستند كه ما ميل داريم باشند و يا به عبارت ديگر پاسخ ها موجوداتي هستند كه شما را مجبور مي كنند تا به درستي آن ها اعتماد كنيد ".
كتاب را سر جاي اولش گذاشت و دو باره به طرف پنجره رفت. مرد ناشناس راديدكه از سايه به سوي او مي آمد . پرسيد :
" ببخشيد آقا ، از كدام راه مي توانم به "صبح" برسم ؟ "
متوجه منظور او نشد. به همين خاطربا دست اشاره اي كرد كه يعني "متوجه نشدم".
"پرسيدم راه «صبح» از كدام طرف است ؟"
به موهاي سرش دستي كشيد ، باور نمي كرد هنوز كساني هستند كه حاضرند در سياهي شب از طريق كوره راهايي پر از سنگلاخ به پايين دره سفر كنند. از آخرين باري كه كسي سراغ "صبح" را گرفته بود ده ها سال مي گذشت. در حالي كه لبخند مي زد سرش را از پنجره اتاق بيرون آورد و با دست به كوره راهي اشاره كرد كه از كنار ضلع شمالي خانه او رد مي شد و در امتداد يك جويبار باريك تا انتها مي رفت.
مرد ناشناس هر دو دستش را به علامت تشكر بالا آورد و به طرف ضلع شمالي خانه حركت كرد. او آرام آرام قدم بر مي داشت و بدنبال خود سايه هايي كه هر لحظه به شكلي در مي آمدند را هدايت مي كرد.
همانطور كه از پنجره به حركت سايه هاي مرد خيره شده بود به ياد قطاري افتاد كه مي خواست با صدها مسافر از روي ريل هايي كه روي يك صفحه كاغذ نقاشي شده بودند عبور كند. اين قطار به علت نداشتن سوزن بان هيچوقت به حركت در نيامد. دوباره سرش را بيرون آورد و جوري كه مرد ناشناس بشنود با صدايي گرفته گفت:
" اگر صبحي وجود داشته باشد ، قطعا رسيدن به آن غير ممكن نخواهد بود". پاسخي نيامد . مرد آرام آرام در امتداد جويبار به راه خود ادامه مي داد.

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 5:25 pm

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 5:29 pm

سالها پيش كه من به عنوان داوطلب در بيمارستان كار ميكردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال كمي از خون خانواده‏اش به او بود. او فقط يك برادر 5 ساله داشت. دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد. پسرك از دكتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دكتر جواب داد: بله و پسرك قبول كرد. پسرك را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله‏هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج ميشد، به دكتر گفت: آيا من به بهشت ميروم؟
پسرك فكر ميكرد كه قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 5:49 pm

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .

من وقتی این مطلب رو خوندم واقعا اشک تو چشام جمع شد و از ته دل خدا رو شکر کردم
میدونم که همتون مشکل دارید ، اما همین الان خدای خودت رو برای هر چی که داری و نداری شکر کن و دعا کن در سال جدید کمک کنه تا چیزهایی که میخوای رو بدست بیاری :roll:

قفل شده