صفحه 7 از 48

ارسال شده: پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:20 pm
توسط eli
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

ارسال شده: پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:22 pm
توسط eli
امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

ارسال شده: پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:24 pm
توسط eli
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

ارسال شده: پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:26 pm
توسط eli
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

ارسال شده: پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 12:52 pm
توسط Ramin
چشم من بيا منو ياري بکن
گونه هام خشکيده شد کاري بکن

غير گريه مگه کاري ميشه کرد
کاري از ما نمياد زاري بکن

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

هرچي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرهاي آسمونا

کاش ميداد همرو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن

قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانوم بزارم
تا قيامت اشک حسرت ببارم

دل هيچکي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشکشو کم مياره

ماه روشن ما رو دزديدن
زير اون ابرهاي سنگين کشيدن

همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي کمه

سرنوشت چشاش کوره نميبينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه

لب بسته سينه ي غرق به خون
قصه موندن آدم همينه

ارسال شده: پنج‌شنبه 25 بهمن 1386, 1:01 pm
توسط Ramin
یه زخمی روی بالم ، یه آسمون که چشم به راهم نیست
به جز واژه غریبی ، چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یک آینه پیش روم نیست ، که اسمم رو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب ، تو خلوتم پا نمیزاره

ازم نخواه با تو بمونم ، تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو ، تو هم کنارم نمیمونی
:cry:

دل من از نژاد عشقه ؛ از تو و ترانه لبریز
یه دنیا غم تو صدامه ، مثل سکوت سرد پاییز

من یک پرنده قریبم ، من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره ، من یه شهاب بی نشونم

ازم نخواه با تو بمونم ، تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو ، تو هم کنارم نمیمونی
:cry:

ارسال شده: شنبه 27 بهمن 1386, 1:45 am
توسط Ramin
دیروز یه ترانه ایتالیایی خیلی قشنگ پیدا کردم ، که گفتم برای شما دوستان گلم بزارم تا بخونید :



Questo gran silenzio quasi fa ruomore
اين سكوت بزرگ تقريبا پر صداست

sono ancora sveglio e sto ascoltando il cuore

من هنوز بيدارم و به قلب گوش ميدهم


fuori nell'immenso domina la notte
در بي نهايت بيرون شب حكمفرماست

mentre i miei pensieri fanno ancora a botte

در حالي كه افكار من هنوز ميجوشد


quale strada ha scelto
دانستن اينكه كدام راه انتخاب شده

questo mio destino

اين سرنوشت من


sapere dove andr?

بكجا ميرود


come un vento con gli alberi vedrai muover?
خواهي ديد مانند بادي با درختان، حركت خواهم كرد

sfiorer? le ginestre giù per mille sentieri

پايين در هزاران مسير، سروهاي كوهي را لمس خواهم كرد


dormi amore non ti svegliare

عشق من بخواب بيدار نشو


no non temere

نه، نترس


con altre mani ti accarezzer?

با دستاني ديگر نوازشت خواهم كرد


con l'aiuto dei gabbiani disegner?
با كمك مرغان نوروزي خواهم كشيد

impossibili figure

اشكالي غير ممكن


che potrai interpretare

كه خواهي توانست تفسيرش كني


dormi amore non ti svegliare

عشق من بخواب بيدار نشو


no non temere

نه، نترس


con altre mani ti accarezzer?

با دستاني ديگر نوازشت خواهم كرد


io ci sar?

من خواهم بود


ovunque tu sarai

هرجا كه تو باشي


il mio respiro sentirai

تنفسم را حس خواهي كرد


dietro la finesta mille luci in cielo
پشت پنجره هزاران نور در آسمان

io che da bambino ero in cima a un melo

من كه از كودكي روي درخت سيب بودم


brividi di freddo

لرزان از سرما

questo mio pigiama forse un po leggero

اين لباس خوابم شايد كمي نازك باشد


oppure è il cuor che trema

يا شايد قلب است كه ميترسد

quale strada ha scelto
دانستن اينكه كدام راه انتخاب شده

questo mio destino

اين سرنوشت من


sapere dove andr?

بكجا ميرود


con il vento sulle fronde per te suoner?

با باد روي شاخه هاي برگدار برايت خواهم خواند

nel silenzio della notte le canzoni che amavi

در سكوت شب، ترانه اي را كه دوست داشتي


noi due soli tristi e sereni

فقط ما هردو غمگين و ساكت


ma ancora uniti

اما هنوز باهم


con altre mani ti accarezzer?

با دستاني ديگر نوازشت خواهم كرد


con le braccia spalancate laggiù voler?

با بازواني گشوده به پايين پرواز خواهم كرد


scivolando nelle valli tra le verdi colline

روي دره ها، ميان تپه هاي سبز

dormi amore non ti svegliare

عشق من بخواب بيدار نشو

ارسال شده: شنبه 27 بهمن 1386, 12:37 pm
توسط الهام
زیبا ترین شعری که دردوران دانش آموزی ام خواندم:

صد دانه یاقوت، دسته به دسته
با نظم و ترتیب، یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان
قلب سپیدی در سینه آن
ياقوتهارا پيچيده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
سرخ است و زیبا، نامش انار است
هم ترش و شیرین، هم آبدار است

ارسال شده: یک‌شنبه 28 بهمن 1386, 12:47 pm
توسط amin24
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
روزي كه سرشتند ز گل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود و همان شد دلشان

ارسال شده: یک‌شنبه 28 بهمن 1386, 12:57 pm
توسط الهام
بعضی وقتها که یه شعر رو میخونی احساس میکنی چقدر به زندگی خودت نزدیکه
من راجع به شعر زیر دقیقا همین احساس رو دارم

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای، دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

ارسال شده: یک‌شنبه 28 بهمن 1386, 4:45 pm
توسط Ramin
زندگی قصه پر غصه یک زندانی است
که به حبس ابدی محکوم است
زندگی بازی یک شطرنج است
که در آن انسانها
لحظه ای کیش و به آخر نرسیده مات اند...

نمی دانم زندگی چیست؟؟

اگر زندگی شکستن سکوت است
سالهاست که من سکوت را شکسته ام.
اگر زندگی خروش جویبار است
سالهاست که من در چشمه جوشان زندگی جوشیده ام.
اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموختند که
چگونه زندگی کنم.!!

ارسال شده: دوشنبه 29 بهمن 1386, 8:21 am
توسط الهام
شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

ارسال شده: دوشنبه 29 بهمن 1386, 9:39 am
توسط ali1986
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده

ارسال شده: دوشنبه 29 بهمن 1386, 9:43 am
توسط ali1986
درخت از برگ خسته میشه
پاییز فقط یه بهونست
درخت گناهی نداره
خستگی رسم زمونست
مثل غروب عشق من
تو عصر پاییزی تو
به پای آهم نرسید
اوج غم انگیزی تو

ارسال شده: دوشنبه 29 بهمن 1386, 9:53 am
توسط ali1986
فصل بارون و تگرگه
شب زیبای ستاره
هیچ غروبی مثل پاییز
رنگ چشماتو نداره
توی پاییز نگاهت
دل من بر باد رفته
تو غروب ناز چشمات
دلم از دنیا گرفته