یک جرعه عشق
مدیر انجمن: Moh3n II
Re: یک جرعه عشق
چه ساده عاشقت شدم, عاشق ِ دیوونگیات
دلم رو بردی با همون برق ِ قشنگ ِ توو نگات
گذاشتم عمر و جونمو به پای دوس داشتن ِ تو
هر کاری کردم واسه ی دوباره برگشتن ِ تو
دوباره برگشتن ِ تو
من که نمیخواستم از توو قلبِ من بری
یادته که میگفتی از همه عاشقتری
چی شد که باز به دلم تو پشتِ پا زدی؟
جواب عشقمو دادی با این همه بدی
هر کاری کردم که نری اما بازم فایده نداشت
چی شد که دنیام شده بود رفت و منو تنها گذاشت
هنوز نمیشه باورم چه ساده دل کندی ازم
تویی که پای عشقمون با گریه میخوردی قسم
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
Re: یک جرعه عشق
این متن بهترین هدیه ی زندگیمه که 1 روز عزیز ترین کسم برام فرستاده بود
باور نکن تنهايت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزديکتر تو
از تو به تو نزديکتر من
باور نکن تنهايت را
تا يک دل و يک درد داري
تا در عبور از کوچه ي عشق
بر دوش هم سر مي گزاريم
دل تاب تنهايي ندارد
باور نکن تنهايت را
هر جاي اين دنيا که باشي
من با توام تنهاي تنها
من با توام هر جا که هستي
حتي اگر باهم نباشيم
حتي اگر يک لحظه يک روز
با هم در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگزار و بگذز
با من بيا تا کعبه ي دل
باور نکن تنهايت را
من با توام منزل به منزل
باور نکن تنهايت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزديکتر تو
از تو به تو نزديکتر من
باور نکن تنهايت را
تا يک دل و يک درد داري
تا در عبور از کوچه ي عشق
بر دوش هم سر مي گزاريم
دل تاب تنهايي ندارد
باور نکن تنهايت را
هر جاي اين دنيا که باشي
من با توام تنهاي تنها
من با توام هر جا که هستي
حتي اگر باهم نباشيم
حتي اگر يک لحظه يک روز
با هم در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگزار و بگذز
با من بيا تا کعبه ي دل
باور نکن تنهايت را
من با توام منزل به منزل
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
Re: یک جرعه عشق
عشق زيباست اما غم دارد
عشق زيباست اما دل را مي سوزاند
عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد
عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد
عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند
عشق تنها اميد قلب يك عاشق است
عشق مقامي بس عظيم و والا دارد
عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است
عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان
چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند
عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است
قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است
عشق صداي نبض زندگي است
زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود
اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم
اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم
اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم
اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت
اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا
اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم
عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده
عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا
عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد
حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد
عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد
عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم
عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد
اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند
و صداي قلب بيقرارش را شنيد
عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد
و عشق صداي فاصله هاست
عشق زيباست اما دل را مي سوزاند
عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد
عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد
عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند
عشق تنها اميد قلب يك عاشق است
عشق مقامي بس عظيم و والا دارد
عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است
عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان
چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند
عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است
قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است
عشق صداي نبض زندگي است
زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود
اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم
اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم
اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم
اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت
اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا
اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم
عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده
عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا
عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد
حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد
عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد
عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم
عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد
اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند
و صداي قلب بيقرارش را شنيد
عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد
و عشق صداي فاصله هاست
پيش از سحر تاريك است،اما تا كنون نشده که آفتاب طلوع نکند... به سحر اعتماد کنيد.
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
Re: یک جرعه عشق
رها کردی دلم رفتی کجایی....
خیال کردم تو هم درد آشنایی.....
به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی.....
خیال کردم تو هم در بادیه عشق.....
اسیره حسرت و رنج و بلایی.....
ندونستم که بی مهرو وفایی.....
نفهمیدم گرفتار هوایی.....
ندونستم ته دیداره شیرین .....
نهفته چهریه تلخ جدایی.....
تو که گفتی دلت عاشقترینه.....
دلت عاشق ترین قلب زمینه.....
همیشه مهربونه با دل من.....
برای قلب تنهام همنشینه.....
چرا پس دل بدیده بی وفایی؟.....
شده قربانیت بی خون بهایی!.....
نفهمیدی امید نامیدی.....
رها کردی دلم رفتی کجایی....
خیال کردم تو هم درد آشنایی.....
به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی.....
خیال کردم تو هم در بادیه عشق.....
اسیره حسرت و رنج و بلایی.....
ندونستم که بی مهرو وفایی.....
نفهمیدم گرفتار هوایی.....
ندونستم ته دیداره شیرین .....
نهفته چهریه تلخ جدایی.....
تو که گفتی دلت عاشقترینه.....
دلت عاشق ترین قلب زمینه.....
همیشه مهربونه با دل من.....
برای قلب تنهام همنشینه.....
چرا پس دل بدیده بی وفایی؟.....
شده قربانیت بی خون بهایی!.....
نفهمیدی امید نامیدی.....
رها کردی دلم رفتی کجایی....
سعدی : " مبین که میگوید ببین چه میگوید " .
--------
فردریش نیچه :"زندگی بدون موسیقی اشتباه است" .
--------
فردریش نیچه :"زندگی بدون موسیقی اشتباه است" .
Re: یک جرعه عشق
تونیستی که ببینی،
چگونه عطرتودرعمق لحظه ها جاری است.
چگونه عکس تودربرق شیشه ها پیداست،
چگونه جای تودرجان زندگی سبزاست
هنوزپنجره بازاست.
توازبلندای ایوان به باغ می نگری.
درخت ها وچمن ها وشمعدانی ها،
به آن ترنم شیرین،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه پرازآفتاب می نگرند.
تمام گنجشکان درنبودن تو،
مرابه بادملامت گرفته اند:
تورابه نام صدامی کنند!
هنوزنقش توراازفرازگنبد کاج،کنارباغچه،
زیردرخت ها،لب حوض
درون آینه پاک آب حوض می نگرند!
تونیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعرنگاه تودرترانه من....
تونیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تودرباغ بی جوانه من...
چه نیمه شب ها کزپاره ابرسپید،
به روح لوح سپهر،توراچنان که دلم خواست است،ساخته ام.
چه نیمه شب ها،وقتی که ابربازیگر،
هزارچهره،به هرلحظه می کندتصویر،به چشم همزدنی،
میان آن همه صورت توراشناخته ام.
به خواب می ماند،تنهابه خواب می ماند،
چراغ،آینه،دیوار،بی توغمگینند.
تونیستی که ببینی چگونه بادیوار،
به مهربانی یک دوست ازتومی گویم.
تونیستی که ببینی چگونه ازدیوار،جواب می شنوم.
تونیستی که ببینی چگونه دورازتو،به روی هرچه درین خانه است،
غبارسربی اندوه بال گسترده است.
تونیستی که ببینی دل رمیده من،
به جزیادتو همه چیزرارهاکرده است!
دوچشم خسته من،دراین امیدعبث،
دوشمع سوخته جان همیشه بیداراست.....
تونیستی که ببینی...
م.ص
چگونه عطرتودرعمق لحظه ها جاری است.
چگونه عکس تودربرق شیشه ها پیداست،
چگونه جای تودرجان زندگی سبزاست
هنوزپنجره بازاست.
توازبلندای ایوان به باغ می نگری.
درخت ها وچمن ها وشمعدانی ها،
به آن ترنم شیرین،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه پرازآفتاب می نگرند.
تمام گنجشکان درنبودن تو،
مرابه بادملامت گرفته اند:
تورابه نام صدامی کنند!
هنوزنقش توراازفرازگنبد کاج،کنارباغچه،
زیردرخت ها،لب حوض
درون آینه پاک آب حوض می نگرند!
تونیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعرنگاه تودرترانه من....
تونیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تودرباغ بی جوانه من...
چه نیمه شب ها کزپاره ابرسپید،
به روح لوح سپهر،توراچنان که دلم خواست است،ساخته ام.
چه نیمه شب ها،وقتی که ابربازیگر،
هزارچهره،به هرلحظه می کندتصویر،به چشم همزدنی،
میان آن همه صورت توراشناخته ام.
به خواب می ماند،تنهابه خواب می ماند،
چراغ،آینه،دیوار،بی توغمگینند.
تونیستی که ببینی چگونه بادیوار،
به مهربانی یک دوست ازتومی گویم.
تونیستی که ببینی چگونه ازدیوار،جواب می شنوم.
تونیستی که ببینی چگونه دورازتو،به روی هرچه درین خانه است،
غبارسربی اندوه بال گسترده است.
تونیستی که ببینی دل رمیده من،
به جزیادتو همه چیزرارهاکرده است!
دوچشم خسته من،دراین امیدعبث،
دوشمع سوخته جان همیشه بیداراست.....
تونیستی که ببینی...
م.ص
پيش از سحر تاريك است،اما تا كنون نشده که آفتاب طلوع نکند... به سحر اعتماد کنيد.
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
Re: یک جرعه عشق
یه روزی یه وقت یه جایی چشم من می افته تو چشمای تو اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه
نه تو حرف می زنی نه من
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
Re: یک جرعه عشق
تقدیم به او...
تو می آیی یقین دارم که می آیی ...
زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند،
تو می آیی یقین دارم پشیمان هم...
دو دستت التماس آمیز آید به سوی من ولی پر می شود از هیچ، دستی دست گرمت را نمی گیرد،
صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه، به فریادی مرا با نام می خواند
و می گویی که اینک،
دلم را زیر پا کن.... ولی برگرد.
همه فریاد خشمت را به جرم بیوفایی ها، دورنگی ها، جدایی ها به روی صورتم بشکن،
مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم...
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند
لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند،
دو دستش با پنجه های نرم و لغزنده میان زلفهای تو بازنمی گردد،
پریشانش نمی سازد،هزاران بار هستی را به پای تو نمی بازد.
تو می آیی زمانی که،
نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمی یابد مبادا بر نگاه دیگری افتد...
دو چشم من دیگر تو را نمی خواند،
در چشمهایت جستجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت لبان گرم و تب دارت کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد، وعطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد،
محالست بتوانی بر آن چشمان خوابیده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی، به لبهایم کلام شوق بنشانی.
محالست بتوانی دوباره قلب آرام مرا قلبی که افتادست از کویش بلرزانی، برنجانی، محالست بتوانی مرا دیگر بگریانی...
تو می آیی یقین دارم،
ولی افسوس .... آن پیکر چون نیلوفری افتاده بر خاک دگر با شوق به روی شانه هایت سر نمی آرد،به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند،
و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آفرینش نرم می لغزد،جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو،
دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد ولی آنجا نمی بازد.
تو می آیی یقین دارم، تو با عشق و محبت بازمی آیی
...... ولی افسوس
آن گرما دگر بر جانم درنمی گیرد، به جسم سرد و خاموش من دگر هستی نمی بخشد
اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی
تو می آیی یقین دارم که می آیی ...
زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند،
تو می آیی یقین دارم پشیمان هم...
دو دستت التماس آمیز آید به سوی من ولی پر می شود از هیچ، دستی دست گرمت را نمی گیرد،
صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه، به فریادی مرا با نام می خواند
و می گویی که اینک،
دلم را زیر پا کن.... ولی برگرد.
همه فریاد خشمت را به جرم بیوفایی ها، دورنگی ها، جدایی ها به روی صورتم بشکن،
مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم...
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند
لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند،
دو دستش با پنجه های نرم و لغزنده میان زلفهای تو بازنمی گردد،
پریشانش نمی سازد،هزاران بار هستی را به پای تو نمی بازد.
تو می آیی زمانی که،
نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمی یابد مبادا بر نگاه دیگری افتد...
دو چشم من دیگر تو را نمی خواند،
در چشمهایت جستجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت لبان گرم و تب دارت کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد، وعطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد،
محالست بتوانی بر آن چشمان خوابیده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی، به لبهایم کلام شوق بنشانی.
محالست بتوانی دوباره قلب آرام مرا قلبی که افتادست از کویش بلرزانی، برنجانی، محالست بتوانی مرا دیگر بگریانی...
تو می آیی یقین دارم،
ولی افسوس .... آن پیکر چون نیلوفری افتاده بر خاک دگر با شوق به روی شانه هایت سر نمی آرد،به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند،
و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آفرینش نرم می لغزد،جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو،
دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد ولی آنجا نمی بازد.
تو می آیی یقین دارم، تو با عشق و محبت بازمی آیی
...... ولی افسوس
آن گرما دگر بر جانم درنمی گیرد، به جسم سرد و خاموش من دگر هستی نمی بخشد
اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی
نه تو حرف می زنی نه من
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
Re: یک جرعه عشق
اگر احساس کردی گوشه ای از قلب تو جای من است
اگر احساس کردی بی تو بودن مرگ فردای من است
تویکه روح من را مثل سایه می بری دنبال خود
اگر احساس کردی عشق تو از آرزوهای من است
منی که بی تو دنیا را قفس حس می کنم
اگر احساس کردی در میان پای من است
تویکه مهربانی در نگاهت دیده ام
اگر احساس کردی در دلت جای من است
اگر در هر نگاهم التماسی را تماشا می کنی
اگر از شهر قلبت رو به قلبم دری وا میکنی
در این شهری که راه و رسم یاری رفته از یاد همه
اگر در خلوت خود گاهگاهی یادی از ما میکنی
به عشقم تکیه کن
امید تازه ای به قلبم هدیه کن
سراپا عاشقم به عشقم تکیه کن
اگر احساس کردی بی تو بودن مرگ فردای من است
تویکه روح من را مثل سایه می بری دنبال خود
اگر احساس کردی عشق تو از آرزوهای من است
منی که بی تو دنیا را قفس حس می کنم
اگر احساس کردی در میان پای من است
تویکه مهربانی در نگاهت دیده ام
اگر احساس کردی در دلت جای من است
اگر در هر نگاهم التماسی را تماشا می کنی
اگر از شهر قلبت رو به قلبم دری وا میکنی
در این شهری که راه و رسم یاری رفته از یاد همه
اگر در خلوت خود گاهگاهی یادی از ما میکنی
به عشقم تکیه کن
امید تازه ای به قلبم هدیه کن
سراپا عاشقم به عشقم تکیه کن
نه تو حرف می زنی نه من
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
Re: یک جرعه عشق
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟
Re: یک جرعه عشق

می دانم از هر آنچه خوانده ام
از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است
که عشق راستین را راه هموار، هرگز نبوده است
شکسپیر
از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است
که عشق راستین را راه هموار، هرگز نبوده است
شکسپیر
Re: یک جرعه عشق
باز دل نامهربانی می کند
یاد ایام جوانی می کند
تا که شیدایم نماید ، دزدکی
با دو چشمانم تبانی می کند
گوییا باور ندارد پیری ام
کین چنین جفتک پرانی می کند
باز می لرزد زتیر یک نگاه
می کشد در کوچه های سینه آه
بی اراده می روم دنبال او
گرچه می دانم که باشد کوره راه
هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست
جز من و دل با دوتا چشم سیاه

گرچه چشمش بادۀ خَمــّار بود
با نگاهش هردلی بیمار بود
بوی عطرش خوش تر از بوی بهار
هر گلی زیبا به پیشش خوار بود
لیک بهر من در این ایام عمر
گل نبود او بلکه تنها خار بود
هی زدم بر دیده و دل با عتاب
من کجا و این دوچشم پر شراب؟
کور گردی دیده ، دل پرخون شوی
تا نگردانید کامم را خراب
زیر لب نجوایی نمودم:
خوب کردی نقشه هاشان را بر آب
یاد ایام جوانی می کند
تا که شیدایم نماید ، دزدکی
با دو چشمانم تبانی می کند
گوییا باور ندارد پیری ام
کین چنین جفتک پرانی می کند
باز می لرزد زتیر یک نگاه
می کشد در کوچه های سینه آه
بی اراده می روم دنبال او
گرچه می دانم که باشد کوره راه
هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست
جز من و دل با دوتا چشم سیاه

گرچه چشمش بادۀ خَمــّار بود
با نگاهش هردلی بیمار بود
بوی عطرش خوش تر از بوی بهار
هر گلی زیبا به پیشش خوار بود
لیک بهر من در این ایام عمر
گل نبود او بلکه تنها خار بود
هی زدم بر دیده و دل با عتاب
من کجا و این دوچشم پر شراب؟
کور گردی دیده ، دل پرخون شوی
تا نگردانید کامم را خراب
زیر لب نجوایی نمودم:
خوب کردی نقشه هاشان را بر آب
پيش از سحر تاريك است،اما تا كنون نشده که آفتاب طلوع نکند... به سحر اعتماد کنيد.
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
Re: یک جرعه عشق
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست
گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست
از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت
از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شود
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست
از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت
از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شود
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .

پيش از سحر تاريك است،اما تا كنون نشده که آفتاب طلوع نکند... به سحر اعتماد کنيد.
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
Re: یک جرعه عشق
به نام آنکه تو را آفرید
شب یلداست و صدای التماس های ماه که در برابرتو پرستشگاه تازه ای یافته
سهم اندکی که من از آسمان بهره برده ام امشب است و سکوت است ونگاه منتظر من برای دیدن دوباره تو...
ثانیه های با تو بودن به نرمی یک خیال می گذرند و خودت با هیاهوی آیی و در سوسوی چشمک زدن یک
ستاره محو می شوی.
کاش دستهای تو مرا طلب میکرد در بغض ظریف خواستن،
تنها تو ماندنی...تنها تو خواندنی...و تنها تو
ومن دخترک دلسپرده ای که شراب ناب جمالت را بی تابانه التماس میکنم
نمی دانم چرا و چگونه دل بستم فقط میدانم عاشقانه عاشقت هستم،
هر روز کنج اتاق زانو بغل میکنم پلک می خوابانم ودر آینه زلال اشکم تو را مجسم میکنم،
تو و لبخند مستانه ات،تو و قد رعنایت، تو و چشمان دلفریبت،
کاش حکایت چشمانت را می فهمیدم و قصه حس کردن تو را...
ما را از آینده ای تلخ تا نیمه شب گفتگو بود در آن سکوت غم انگیز اشک من همچون ستاره لغزید بر شانه هایت
اما پس از گفتگوها دست محبت می فشردیم و خود را به فریاد می سپردیم گر شکوه در سینه مان بود با بوسه
از یاد بردیم و همچون دو مرغ غزلخوان در باغهای محبت مستانه پرواز میکردیم.
امروز آیا آن لحظه ها به یاد تو مانده است؟
کی میتوان از یاد برد آن شبهایی را که مهتاب با چهره ات روبه رو بود...
شب یلداست و صدای التماس های ماه که در برابرتو پرستشگاه تازه ای یافته
سهم اندکی که من از آسمان بهره برده ام امشب است و سکوت است ونگاه منتظر من برای دیدن دوباره تو...
ثانیه های با تو بودن به نرمی یک خیال می گذرند و خودت با هیاهوی آیی و در سوسوی چشمک زدن یک
ستاره محو می شوی.
کاش دستهای تو مرا طلب میکرد در بغض ظریف خواستن،
تنها تو ماندنی...تنها تو خواندنی...و تنها تو
ومن دخترک دلسپرده ای که شراب ناب جمالت را بی تابانه التماس میکنم
نمی دانم چرا و چگونه دل بستم فقط میدانم عاشقانه عاشقت هستم،
هر روز کنج اتاق زانو بغل میکنم پلک می خوابانم ودر آینه زلال اشکم تو را مجسم میکنم،
تو و لبخند مستانه ات،تو و قد رعنایت، تو و چشمان دلفریبت،
کاش حکایت چشمانت را می فهمیدم و قصه حس کردن تو را...
ما را از آینده ای تلخ تا نیمه شب گفتگو بود در آن سکوت غم انگیز اشک من همچون ستاره لغزید بر شانه هایت
اما پس از گفتگوها دست محبت می فشردیم و خود را به فریاد می سپردیم گر شکوه در سینه مان بود با بوسه
از یاد بردیم و همچون دو مرغ غزلخوان در باغهای محبت مستانه پرواز میکردیم.
امروز آیا آن لحظه ها به یاد تو مانده است؟
کی میتوان از یاد برد آن شبهایی را که مهتاب با چهره ات روبه رو بود...
نه تو حرف می زنی نه من
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
Re: یک جرعه عشق
افسوس كه هيچ چيز التيام بخش درد عشق نيست .


پيش از سحر تاريك است،اما تا كنون نشده که آفتاب طلوع نکند... به سحر اعتماد کنيد.
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازندهاش!
-------------------------------------------------------------------
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ديگه آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
--------------------------------------------------------------------------
به سلامتي بچه هاي قديم که با ذغال واسه خودشون سيبيل ميذاشتن تا شبيه باباهاشون بشن نه بچه هاي الان که ابروهاشونو بر ميدارن تا شبيه مادراشون بشن
Re: یک جرعه عشق
سلام بهترینم
نمی دانم سرآغاز صحبتم را از کجا شروع کنم،
میخواهم برایت بگویم چه کسی هستم.
عاشقی هستم یا شاید هم دیوانه ای هستم که پروردگار مرا راهی دنیای مردگان کرد،نه میدانستم کجا آمده ام ونه میدانستم به کجا باید بروم؟
از زمانی که به یاد دارم کودکی بودم سرمست،بازیگوش و خندان که هیچ گاه غصه ای در دل راه نمی داد کسی که در دل همه جای داشت و هیچگاه احساس بی محبتی از جانب کسی ندید.
من مفهوم غم و رنج،معنای داشتن و نداشتن،سوختن و ساختن،انتظار،مرگ،سرنوشت،تقدیر،نفرت،کینه،از دست دادن،پیر شدن،گریه،غرور،دروغ،بالغ شدن،فقیر و بینوا،مرفه بی درد ،عشق و... هرگز نمیدانستم.
وقتی زمان طی شد و من از دوران کودکی به نوجوانی رسیدم دیگر نفهمیدم برای چه زندگی میکنم همه چیز برایم عجیب بود زندگی در این زمانه برایم مفهوم غریبی داشت.
دیدم آن چشمه هستی که جهانش خوانند آنقدر آب کز آن
دست توان شست نداشت جای گریه است بر این عمر
که چون غنچه گل پنج روزیست بقای دهان خندانش
من معنای همه آن چیزهایی را که نمیدانستم فهمیدم با خیلی های آن روبه رو شدم.
چقدر زود دیر می شود،چقدر زود بزرگ شدیم.
اما در این دوران کوتاه سختی هایی را پشت سر گذاشتم از دست دادن،حرکت ثانیه ها،گذشت عمر،انتظار و باز هم مفهوم خیلی چیزهای دیگر را با تمام وجود احساس کردم.
لبخند معناداری را بر روی لب کسی نمیدیدم از نگاه گریه دیگران هر روز ناامیدتر میشدم تمام آرزوهای من به یأس و ناامیدی تبدیل شد،افسرده حال و پریشان بودم و همچنان در مرداب زندگی فرو میرفتم،دلم میخواست آنقدر فریاد بزنم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه درآورد، تاریکی و غم بر روی دلم سایه افکنده بود ولی عجیب هیچ کس این سایه را نمیدید نمی دانم شاید ظاهر و رفتار من جوری بود که کسی نمیتوانست بفهمد در دلم چه میگذرد گله از کسی نیست ولی خود میدانستم ذهن آشفته ای پیدا کردم دنیای برای خود ساختم به اسم دنیای بی خیالی تمام آرزوهایم را در این دنیا پرورش دادم، انتهای همه چیز را مرگ میدانستم دلم خوش بود به آغوش گرم مادرم به لبخندهای پدر و خواهرو برادرهایم.
روزها رفتند من دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
به خدا میگفتم یا رب چرا مرا خلق کردی که این همه غم رنج کشم؟
مگر گناه من چه بوده است که باید زندگی رنجم دهد چرا به کمکم نمی شتابی،
چرا غم وغصه هایم را خاک نمیکنی؟
چرا در این دنیا کسی را برایم نفرستادی تا مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد؟
نمیدانم چرا به گوش خدا نمیرسد نمی دانم خدایی هست اگر هست چه خدای خاموشی.
تنهایی را دوست داشتم و از دنیا و زندگی گریزان بودم مرداب عظیم غم و رنج شدم ، به بغض های روی هم تلنبار شده به روزهایی که بی خبر می گذرند به کوچ لحظه های طلایی عادت کرده بودم به خود می گفتم ای کاش روزی که متولد شدم از دنیا می رفتم، بی هیچ اسم و نشانی. وقتی کم کم به خودم آمدم خیلی از واقعیتهای زندگی را قبول کردم یعنی مجبور بودم که بپذیرم خیلی بهتر از گذشته و دانستم که من خالق اتفاقات و حادثه ها نیستم و باید مسیر از پیش تعیین شده را طی کنم و هیچ گاه نپرسم که چرا آنچه من خواستم نشد.
و اما مفهوم عشق،
همیشه از خود می پرسیدم عشق چیست؟ این شوری که می گویند به زندگی معنا میدهد کجاست.
آیا در این روزگار سرد آهن و بتون هم یافت میشود؟
در جستجویش بودم،میدانستم هیچ یک از این آدم ها لیاقت اینکه بهشان عشق بورزی را ندارند. هر چه بیشتر میگذشت بیشتر مطمئن میشدم که آن را فقط در افسانه ها میتوان یافت. در درون خود گریستم تا شاید سیل بپاشد و دنیا را در کام خود فرو برد،
اما افسوس که دنیا به هر قطره اشک من می خندید پس خاموش نشستم و نگاه منتظرم را بر سر راه عجل دوختم...
اما ناگهان ورق زندگیم برگشت...
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا
که شرابم نمیبرد آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد
وقتی برای اولین بار صدای تو را شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار دیده بر زمین افکندم و آن هنگام بود که دلهای ما با نگاهی عاشقانه از همدیگر سلام عشق را ربودند.
تو آمدی و با دستی مهربان به آینه زندگیم که غبار زمانه آن را پوشانده بود کشیدی از دستهای تو عشق جوانه زد،دلم سبز شد و من کوله بارم را بستم و سرمست و بی خیال از رنج عشق همسفر تو شدم در آن هنگام بود که هستی من با تو درآمیخت دیگر دانستم که محبوب خویش را یافته ام.
نمی دانم تو از این اعجاز خبر داشتی؟
تو به زندگی تاریک من روشنایی بخشیدی،وجودت شوق زیستن را در من زنده کرد و با تو هر روز راه تازه ای را در پیش پایم گذاشت.
من باتو حس کردم بر روی قله با شکوه عشق قدم گذاشتم وقتی به تو می اندیشیدم آسمان و زمین پر از عطر حضورت می شد وقتی صدایت تمام افکار مرا احاطه کرد شبهای تاریک و لحظه های تلخ عمرم را از یاد می بردم.
وقتی چشمانت که به وسعت دریاست و به زلالی آب به من دوختی و لبهایت برایم سخنان شیرینی گفت وارد دنیای دیگر شدم با تو زندگیم رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم امید را به گونه ای شاعرانه معنا کنم . من عشق را با وجود تو لطافت زندگی می دانم ودانستم که دوست داشتن سزاوار توست.
عمر من، من،آنچه که تو به آن توعشق میورزی دوست میدارم. به آسمانی که سقف زندگی توست به زمینی که زیر پای توست به درختانی که هرصبح و شب تو را می بینند و آنچه که باعث شادی تو شود عشق میورزم.
کاش تمام نفسهایم به تو می رسید
چشمانت عجیب دوست داشتنی اند هیچ کس ستاره شب چشمان تو را ندیده فقط منم که در بند نگاهت اسیرم و اخم کمان ابروهایت هر بار میگویند«تو برایم عزیزترینی» یک روز همه چیز تمام میشود جز حقیقت چشمان تو...
قلبم نزد توست و رویای با تو بودن همچنان برایم زیباست...
من با تو به جواب رسیدم و دانستم
عشق چیزی نیست جز مهربانی نگاه تو و
انتظاری که دلهایمان برای دیدار دوباره می کشد
من فکر می کردم تو همچون من لحظه ای را بی وجودم نخواهی ماند
اما اگر نفسم، قصد تنها گذاشتن مرا داشتی بدان چشمان من در پناه چشمان تو فروغ خواهد کرد،
چشمان من آن همه اشک را بدرقه راهت می کنند تا تو درک کنی که من چقدر عاشقت هستم و از تو بپرسند که چطور میتوانی نسبت به این چشمان اینقدر بی محبت باشی و مرا با عاشقانه هایم تنها بگذاری.
نمی دانم آیا فرصتی هست تا دوباره ببینمت؟
اما اگر روزی دل مهربانت یادم بکند بگو برای دیدنت از کدام کوچه بیایم.
این را یادت باشد
زندگی سوگواره ای بر اشتباهات گذشته نیست
زندگی به تلنگری می ماند برای عبرت آموختن
و عمر را کفاف آن نیست که مجلس ختمی
همیشگی برای اشتباهات گذشته گرفت.
نمی دانم سرآغاز صحبتم را از کجا شروع کنم،
میخواهم برایت بگویم چه کسی هستم.
عاشقی هستم یا شاید هم دیوانه ای هستم که پروردگار مرا راهی دنیای مردگان کرد،نه میدانستم کجا آمده ام ونه میدانستم به کجا باید بروم؟
از زمانی که به یاد دارم کودکی بودم سرمست،بازیگوش و خندان که هیچ گاه غصه ای در دل راه نمی داد کسی که در دل همه جای داشت و هیچگاه احساس بی محبتی از جانب کسی ندید.
من مفهوم غم و رنج،معنای داشتن و نداشتن،سوختن و ساختن،انتظار،مرگ،سرنوشت،تقدیر،نفرت،کینه،از دست دادن،پیر شدن،گریه،غرور،دروغ،بالغ شدن،فقیر و بینوا،مرفه بی درد ،عشق و... هرگز نمیدانستم.
وقتی زمان طی شد و من از دوران کودکی به نوجوانی رسیدم دیگر نفهمیدم برای چه زندگی میکنم همه چیز برایم عجیب بود زندگی در این زمانه برایم مفهوم غریبی داشت.
دیدم آن چشمه هستی که جهانش خوانند آنقدر آب کز آن
دست توان شست نداشت جای گریه است بر این عمر
که چون غنچه گل پنج روزیست بقای دهان خندانش
من معنای همه آن چیزهایی را که نمیدانستم فهمیدم با خیلی های آن روبه رو شدم.
چقدر زود دیر می شود،چقدر زود بزرگ شدیم.
اما در این دوران کوتاه سختی هایی را پشت سر گذاشتم از دست دادن،حرکت ثانیه ها،گذشت عمر،انتظار و باز هم مفهوم خیلی چیزهای دیگر را با تمام وجود احساس کردم.
لبخند معناداری را بر روی لب کسی نمیدیدم از نگاه گریه دیگران هر روز ناامیدتر میشدم تمام آرزوهای من به یأس و ناامیدی تبدیل شد،افسرده حال و پریشان بودم و همچنان در مرداب زندگی فرو میرفتم،دلم میخواست آنقدر فریاد بزنم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه درآورد، تاریکی و غم بر روی دلم سایه افکنده بود ولی عجیب هیچ کس این سایه را نمیدید نمی دانم شاید ظاهر و رفتار من جوری بود که کسی نمیتوانست بفهمد در دلم چه میگذرد گله از کسی نیست ولی خود میدانستم ذهن آشفته ای پیدا کردم دنیای برای خود ساختم به اسم دنیای بی خیالی تمام آرزوهایم را در این دنیا پرورش دادم، انتهای همه چیز را مرگ میدانستم دلم خوش بود به آغوش گرم مادرم به لبخندهای پدر و خواهرو برادرهایم.
روزها رفتند من دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
به خدا میگفتم یا رب چرا مرا خلق کردی که این همه غم رنج کشم؟
مگر گناه من چه بوده است که باید زندگی رنجم دهد چرا به کمکم نمی شتابی،
چرا غم وغصه هایم را خاک نمیکنی؟
چرا در این دنیا کسی را برایم نفرستادی تا مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد؟
نمیدانم چرا به گوش خدا نمیرسد نمی دانم خدایی هست اگر هست چه خدای خاموشی.
تنهایی را دوست داشتم و از دنیا و زندگی گریزان بودم مرداب عظیم غم و رنج شدم ، به بغض های روی هم تلنبار شده به روزهایی که بی خبر می گذرند به کوچ لحظه های طلایی عادت کرده بودم به خود می گفتم ای کاش روزی که متولد شدم از دنیا می رفتم، بی هیچ اسم و نشانی. وقتی کم کم به خودم آمدم خیلی از واقعیتهای زندگی را قبول کردم یعنی مجبور بودم که بپذیرم خیلی بهتر از گذشته و دانستم که من خالق اتفاقات و حادثه ها نیستم و باید مسیر از پیش تعیین شده را طی کنم و هیچ گاه نپرسم که چرا آنچه من خواستم نشد.
و اما مفهوم عشق،
همیشه از خود می پرسیدم عشق چیست؟ این شوری که می گویند به زندگی معنا میدهد کجاست.
آیا در این روزگار سرد آهن و بتون هم یافت میشود؟
در جستجویش بودم،میدانستم هیچ یک از این آدم ها لیاقت اینکه بهشان عشق بورزی را ندارند. هر چه بیشتر میگذشت بیشتر مطمئن میشدم که آن را فقط در افسانه ها میتوان یافت. در درون خود گریستم تا شاید سیل بپاشد و دنیا را در کام خود فرو برد،
اما افسوس که دنیا به هر قطره اشک من می خندید پس خاموش نشستم و نگاه منتظرم را بر سر راه عجل دوختم...
اما ناگهان ورق زندگیم برگشت...
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا
که شرابم نمیبرد آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد
وقتی برای اولین بار صدای تو را شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار دیده بر زمین افکندم و آن هنگام بود که دلهای ما با نگاهی عاشقانه از همدیگر سلام عشق را ربودند.
تو آمدی و با دستی مهربان به آینه زندگیم که غبار زمانه آن را پوشانده بود کشیدی از دستهای تو عشق جوانه زد،دلم سبز شد و من کوله بارم را بستم و سرمست و بی خیال از رنج عشق همسفر تو شدم در آن هنگام بود که هستی من با تو درآمیخت دیگر دانستم که محبوب خویش را یافته ام.
نمی دانم تو از این اعجاز خبر داشتی؟
تو به زندگی تاریک من روشنایی بخشیدی،وجودت شوق زیستن را در من زنده کرد و با تو هر روز راه تازه ای را در پیش پایم گذاشت.
من باتو حس کردم بر روی قله با شکوه عشق قدم گذاشتم وقتی به تو می اندیشیدم آسمان و زمین پر از عطر حضورت می شد وقتی صدایت تمام افکار مرا احاطه کرد شبهای تاریک و لحظه های تلخ عمرم را از یاد می بردم.
وقتی چشمانت که به وسعت دریاست و به زلالی آب به من دوختی و لبهایت برایم سخنان شیرینی گفت وارد دنیای دیگر شدم با تو زندگیم رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم امید را به گونه ای شاعرانه معنا کنم . من عشق را با وجود تو لطافت زندگی می دانم ودانستم که دوست داشتن سزاوار توست.
عمر من، من،آنچه که تو به آن توعشق میورزی دوست میدارم. به آسمانی که سقف زندگی توست به زمینی که زیر پای توست به درختانی که هرصبح و شب تو را می بینند و آنچه که باعث شادی تو شود عشق میورزم.
کاش تمام نفسهایم به تو می رسید
چشمانت عجیب دوست داشتنی اند هیچ کس ستاره شب چشمان تو را ندیده فقط منم که در بند نگاهت اسیرم و اخم کمان ابروهایت هر بار میگویند«تو برایم عزیزترینی» یک روز همه چیز تمام میشود جز حقیقت چشمان تو...
قلبم نزد توست و رویای با تو بودن همچنان برایم زیباست...
من با تو به جواب رسیدم و دانستم
عشق چیزی نیست جز مهربانی نگاه تو و
انتظاری که دلهایمان برای دیدار دوباره می کشد
من فکر می کردم تو همچون من لحظه ای را بی وجودم نخواهی ماند
اما اگر نفسم، قصد تنها گذاشتن مرا داشتی بدان چشمان من در پناه چشمان تو فروغ خواهد کرد،
چشمان من آن همه اشک را بدرقه راهت می کنند تا تو درک کنی که من چقدر عاشقت هستم و از تو بپرسند که چطور میتوانی نسبت به این چشمان اینقدر بی محبت باشی و مرا با عاشقانه هایم تنها بگذاری.
نمی دانم آیا فرصتی هست تا دوباره ببینمت؟
اما اگر روزی دل مهربانت یادم بکند بگو برای دیدنت از کدام کوچه بیایم.
این را یادت باشد
زندگی سوگواره ای بر اشتباهات گذشته نیست
زندگی به تلنگری می ماند برای عبرت آموختن
و عمر را کفاف آن نیست که مجلس ختمی
همیشگی برای اشتباهات گذشته گرفت.
نه تو حرف می زنی نه من
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."
اما یکدیگر را می فهمیم
از چشمایمان
" فهمیدن با زبان
ارزانی حیوانات..."


