صفحه 43 از 48
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: سهشنبه 16 شهریور 1389, 11:42 pm
توسط eli
هنوز همیشه هرگز
هزار سال به سوی تو آمدم
افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
که می رسم به تو
شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می ایم
همیشه در راهم
همیشه می خواهم
همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: سهشنبه 16 شهریور 1389, 11:44 pm
توسط eli
همواره تویی
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: چهارشنبه 17 شهریور 1389, 12:17 am
توسط Sina-S
خــســـــته ام از آرزوها ، آرزوهــــــاي شـــعاري
شــــوق پرواز مــــــــجازي ، بالهاي اســــتعاري
لحظه هاي كاغذي را روز و شــب تــــكرار كردن
خـــاطرات بايــــگاني ، زنـــــدگي هــــاي اداري
عصر جدولهاي خالي ، پارك هـــاي اين حـوالي
پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت هاي خــماري
رونـــــوشت روزها را روي هم ســـــنجاق كردم
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: چهارشنبه 17 شهریور 1389, 2:41 am
توسط بهزاد
نمی دونم این شعرو شنیدین یا نه؛ من که فقط مصرع اولشو شنیده بودم.
جالب اینجاست که این شعر تو کتابی بود که اصلا نمیشه تصورشو کرد؛ تو یه کتاب مربوط به بانک اطلاعاتی!
براتون میزارم، فوق العاده است:
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت / کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد ب تمام زندگی / داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
کاش می شد همچو سعدی رفت و رفت و رفت و رفت / قصه ی دلدادگی را بی در و پیکر نوشت
کاش می شد همچو حافظ فارغ از وابستگی / بی خود از خود بود و یک دیوان شعر تر نوشت
کاش می شد همچو مولانا ز قرآن مغز را / برگزید و "پوست را بگذار بهر خر" نوشت
کاش می شد همچو خیام از فراز قله ها / جنگ شعر و دانش و اندیشه را از بر نوشت
کاش می شد همچو فردوسی به سی سال تمام / حکمت و تاریخ حکمت را به یک دفتر نوشت
کاش می شد چون نظامی راوی صد بزم بود / عشق را با قصه ی شیرین تر از شکر نوشت
کاش می شد این غزل را پاره کرد و دور ریخت / جای آن یک چامه ی خونین خنیاگر نوشت
کاش می شد با زبانی ساده و عریان و ناب / شعر "حق جو" گفت و پس آنرا به آب زر نوشت
واقعا کاش می شد... .

Re: شاعرانه ها
ارسال شده: پنجشنبه 18 شهریور 1389, 5:22 pm
توسط Pa pegah
کسی را می شناسم
که هر گاه به خیابان می رود
قلبش را در خانه می گذارد
و قلبش برایش دست تکان می دهد
به او زنگ می زند
و با صدای نا مفهومی
می گوید:دوستت دارم..."چه کلمه ی نا مفهومی...
و او نمی خواهد
که قلبش
با افکار فلزی دوستانش آشنا شود.
آه...
در این هجوم خالی دست ها و آغوش ها
صدای واقعی هیچ کس
به گوش نمی رسد
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: پنجشنبه 18 شهریور 1389, 8:57 pm
توسط faezehh
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي...
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي...
خيلي سخته واسه ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت ...
خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم
انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: جمعه 19 شهریور 1389, 4:19 pm
توسط پرگل
آن روز که سیب شکل گندم شده بود
در کوچه ی استعاره ها گم شده بود
آدم به بهشت معتبر بود و امین
یک لحظه ، فقط سوء تفاهم شده بود !!
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: جمعه 19 شهریور 1389, 6:22 pm
توسط mehdijj
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.
من تمام هستی ام را
در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم، کشتم.
من بهار عشق را دیدم، ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت، بهارم رفت...
مسعود فردمنش
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: جمعه 2 مهر 1389, 12:09 am
توسط زهـــــرا
...
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: جمعه 2 مهر 1389, 9:52 pm
توسط Rahaa
سلام.
از شعرای قشنگ تو تاپیک واقعا لذت بردم. ممنون
ترک شیرازی
دعوایی که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر "آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده:
به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستی گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: جمعه 2 مهر 1389, 9:54 pm
توسط Rahaa
" حمید مصدق"
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم..
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: جمعه 2 مهر 1389, 10:16 pm
توسط faezehh
فروغ فرخزاد
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: سهشنبه 6 مهر 1389, 8:33 am
توسط رضــــــــــا
دل خویش را بگفتم، چو تو دوست می گرفتم *** نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم ***دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای دوست که بشنوم نصیحت *** برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
درِ چشم ، بامدادان به بهشت برگشودن *** نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
تو که گفته ای تأمل نکنم جمال خوبان *** بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: سهشنبه 6 مهر 1389, 8:44 am
توسط رضــــــــــا
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم *** رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم *** باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
گر چنان است که روزی من مسکین گدا را *** به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم *** نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن *** که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت *** دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم
درّم از دیده چکان است به یاد لب لعلت *** نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم *** که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
Re: شاعرانه ها
ارسال شده: سهشنبه 6 مهر 1389, 11:29 am
توسط پرگل
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
تا آمدن با تو خدا حافظی کنم
بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست