صفحه 28 از 48

ارسال شده: پنج‌شنبه 2 خرداد 1387, 9:15 pm
توسط Ramin
کسی آمد حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش ، از دور پیدا نیست
یه عمر راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هر جا که دلش خواست
به هرجا که برد بدون ساحل همونجاست

به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به امیدی که نمیبینی شبهاش رو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی

ارسال شده: پنج‌شنبه 2 خرداد 1387, 9:17 pm
توسط Ramin
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار

این شهرواره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این، ‌آیینه های بیمار

عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 12:01 am
توسط Ramin
ستاره ، ستاره ، آهاي ستاره
اينا همش فکر و خياله
هي نگير بي خود بهانه
بهتره خاموش بشي با يک اشاره
سرنوشت تو شب هاي سياهه
ديگو نگو شعرهاي عاشقانه
اون تو رو دوست نداره
ميدونم که چشات طاقت نداره
شب و روز به يادش ميباره
درخشش تو از نور ماهه
عشق تو به اون هميشه موندگاره
هرچند که آرزوت آرزوي محاله
بهتره خاموش بشی با یک اشاره :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :? :?

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 12:23 am
توسط eli
درون یادمن یادش نوا کرد

زدیده اشک من اورا صداکرد

دودستم عاشقانه رفت سویش

دلم بریاداو هردم دعا کرد

قسمت فرصت نداد رویش ببینم

گلم از دسته گلها جدا کرد

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 12:35 am
توسط eli
دیگر سکوت

درد مرا چاره نخواهد کرد

باید برای درمان خود

چاره ای جدید بجویم

دیگران هم می گفتند

تو باید به تنهایی خود خو کنی

و من به احترام همه

با سکوت

درد خود را درمان خواهم کرد.

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 12:50 am
توسط eli
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟


تصویر

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 1:00 pm
توسط Ramin
قصه ای دارم پنهان در دل.دلی که نميدانم کجا جا مانده است.
ديگر توانی نمانده برای يافتنش.خستگی مداوم شده و من زود گذر.
در ها دست نيافتنی هستند.
هوا بوی سنگ گرفته و او هنوز تنهاست.
ستاره ها را خورشيد بلعيده است
و ماه هم فراموشکار شده.
شايد هنوز آرزو توانی داشت باشد گرچه اندک ولی شيرين.
گذشته ها برايم نگذشته.من هنوز تنهام .
چرا آسمان رنگی نيست؟از خدا می پرسم.
و می گويم مگر من کيستم.من هيچ نيستم .
پس خاموش!

کاش دستهای شادی داشتم.کاش پاهايم راضی بودند.
کاش تنها نبودم.ديوار هنوز ايستاده است.
همه چيز آرام است جز يک چيز که هيچ نيست.
من با چشمهای باز آرزو می خوانم که
ای کاش همه را باد ببرد يا رود يا سيل....
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی
پرستو محکوم به کوچ کردن
شمع محکوم به اشک ريختن
خارها محکوم به تنهايی
روز محکوم به غروب کردن
شب محکوم به رسيدن
و ستاره محکوم است به خاموشی ........... :?

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 1:01 pm
توسط Ramin
و وقتي که غم دنيا مياد تو دلت....
وقتي دلت تنگه براش
وقتي آينده اي نميبيني وقتي فقط گذشته مونده تو ذهنت...... لحظه هايي که ديگه نميان
وقتي که اشک بيصدا مياد. خودش مياد فريادت تو اشکات جمع ميشن و بي صدا به روي ميز ميريزن. وقتي دلت ميخواد فقط يه بار ديگه ببينيش. دوست داري تابلو اتاقش بشي تا هميشه ببينيش. وقتي کسي نيس داد بزني بگي دلم تنگـــــــــــــــــــه ...... وقتي اشک پيرنتو خيس کرد. آه هم نميتوني بگي.فقط اشک ميريزي و روبرو رو نگاه ميکني. گذشته رو ميبيني. مثل يه پرده فيلم. ................ خاطراتت بر نميگرده........... ديگه بر نميگرده............ ديگه هيچ وقت بر نميگرده.....................

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 2:30 pm
توسط eli
عشق را تن پوش جانم مي كني

چتري از گل سايه بانم مي كني

اي صداي عشق در جان و تنم

آن سكوت ساكت و تنها منم

من پر از اندوه چشمان توام

آشنايي دل پريشان توام

آتش عشق تو در جان من است

عاشقي معناي ايمان من است

كي به آرامي صدايم مي كني

از غم دوري رهايم مي كني

اي كه در عشق و صداقت نوبري

كي مرا با خود از اينجا مي بري...

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 2:34 pm
توسط eli
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند

به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و

صورت ماهتهیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

این... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جزقلبم!

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 3:03 pm
توسط eli
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هايم بي تو باراني است حرفش را نزن

آرزو داری که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اينکه طولاني است حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني

اين شکستن نا مسلماني است حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 3:22 pm
توسط eli
هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی،
دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه،
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم،
اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من،
شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من
دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم،
ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم
خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ،
دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه
به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ،
غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ،
رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها من

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 5:51 pm
توسط Ramin
دلم برای کسی تنگ است که برایم دلتنگی نمی کند
دلم برای کسی تنگ است که یادش دلم را می لرزاند
به کجا باید رفت برای یافتنش
او هم رفت!
چون کارش رفتن است
و من مانده ام همچنان با خاطره گل نرگسی که وقت رفتن به دست داشتی ....

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 5:52 pm
توسط Ramin
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

ارسال شده: جمعه 3 خرداد 1387, 5:56 pm
توسط Ramin
به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو،
(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شوم
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بی بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای!