صفحه 23 از 48

ارسال شده: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:06 am
توسط Ramin
در هر غزلم نام تو صد بار بگويم
تا باز شود عقده غم از پر و بالم
پرواز کنم از قفس تنگ جدايي
بر شاخه گيسوي تو من لانه بسازم
نام تو زنم بر درآن لانه دوباره
جز ياد تو من کار دگر هيچ ندارم

ارسال شده: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:08 am
توسط Ramin
هنوز هم
میان ِ تلاشت برای گم کردن ِ راهم
پی ِ بالهای پروانه می گردم
مبادا،
برای پریدن ، قرض گرفته باشی...
حالا انگار پروانه ای برایم ساخته ای
تا نشانم دهی.
بگویی نگاه کن،پروانه ام را ببین....
زیباست، و من بازی ِ رنگ هایش را
دوست می دارم..
به گمانت باورم می شود ،
پی اش دویده ای؟!
تمام ِ تکه های شکسته غرورم را هم
که جمع می کنم
باز، کم می آورم نشان ِ نگاه ِ معصومت را
حالا بگو برایم
خسته کدام راه نرفته ای
که قدم هایم را می شکنی؟!...

ارسال شده: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:13 am
توسط Ramin
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

ارسال شده: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 4:16 pm
توسط Ramin
در آن نفس که بميرم
در آرزوي تو باشم

در آن لحظه که دهم جان
به خاک کوي تو باشم

ارسال شده: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 4:26 pm
توسط Ramin
سرشار ازعطریاسم

بنفشه و رازقی را خوب می شناسم

نامم شب بو است

ستاره نام دیگر من است

ای پروانه ی عاشق به دیدنم بیا ...

گل سرخ نشانی من است.

ارسال شده: یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 5:08 pm
توسط Ramin
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه می نویسم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی پر از عشق و صفا
دریای بیکرانه میکشم
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید
از عشق درونی ام به او
که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من که با او جز وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
عشق و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها برسانید به او حرف دلم
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
بگویید به او دوستش دارم تا ابد

ارسال شده: دوشنبه 9 اردیبهشت 1387, 7:38 pm
توسط Ramin
در هر ستاره اي گل سرخ هاي کوچکي لبخند مي زنند
در هر ستاره دلي ست که تپش باران را نه آنکه ببيند ،حس مي کند
در هر ستاره سياره اي ست که مي چرخد و مي چرخد و مي ماند
در هر ستاره خورشيدي ست که مي تابد و مي تابد و مي آيد
ستاره ها چشمک مي زنند
گل ها سرخ مي شوند
آسمان شرم مي کند و افق غمگين و خونين باقي مي ماند،
تا تــــو چشمک هاي گاه و بي گاه مي گويند: کسي از آن بالا ماه را، لبخند را، تپش باران را و همه ي آرزو هاي مرا مي بيند و مي فهمد
من نمي دانم ستاره ام کجاست ولي . . .
ماه پشت ابري همين نزديکي ست
از کدام ستاره تو را ببينم که تو مي بيني مرا

ارسال شده: دوشنبه 9 اردیبهشت 1387, 8:03 pm
توسط Ramin
برای خوبیهایت
برای دستانت
و نگاهی که مالا مال از احساس است
برای ساد گی هایت
و لبخند مهربانت
که پر از محبت است
برای چشمانت
صدایت
نه خودت
برای شنید نت، افکارت
برای آسمان
که بی تو کم رنگ است
باور کن
دلم تنگ است

ارسال شده: دوشنبه 9 اردیبهشت 1387, 8:04 pm
توسط Ramin
تصویر

ارسال شده: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387, 9:29 am
توسط parva
آرزویم این است:
نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد،
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،
عاشق آن كه تو را می‌خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد،
و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت می‌خواهد

ارسال شده: پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1387, 12:02 am
توسط eli

يادم آمد كه امشب بايد بروم

به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم

ارسال شده: پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1387, 8:03 pm
توسط Ramin
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم!
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم آید.
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تورا میخوانم.
چشم تو چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد!
خواهم مرد!
غم تو این غم شیرین را
با خودم خواهم برد.....

ارسال شده: شنبه 14 اردیبهشت 1387, 2:30 pm
توسط Ramin
با غروب این دل گرفته مرا میرساند به دامن دریا
میروم گوش میدهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
چه غروبی چه سرشکن سنگی
موج کوب است این خیال شما
دل خورشید هم بحالم سوخت سرخ تر از همیشه گفت بیا

ارسال شده: یک‌شنبه 15 اردیبهشت 1387, 5:53 pm
توسط Ramin
آه! زمان چه به کندی می گذرد!
وقت بیداری من در سحر است
دم پیشانی تابناک آن قمر است
روزها در پی دوستان و شبها در خلوت یار
فرصتی دیگر نیست!
روزها در گذر است!
شب و آن ظلمت خوفناکش
به ز این روز و روشنایی دلگیرش
فکری بلند،
زبانی پرخواهش،
چشمانی اشک آلود
قصه ای طولانی،
دلی خسته و روحی شرمنده!
من در این بادیه همچنان بی تابم
تو به من زجر بیابان بچشان
شهد خواب زکام دل من بگرفتی
قلب تنهای مرا دو چندان ساختی
عقل و هوشم را تو به هم قاطی کن
یا که زین ره سوخته مرا راهی کن.....

ارسال شده: یک‌شنبه 15 اردیبهشت 1387, 9:25 pm
توسط Ramin
به زانو در آمدیم و
باز از آخرین آواز محرمانه ی ماه
هیج رازی با پرسندگان پروانه نگفتیم
پرسیدند
اگر تو از نشانی نهان مانده ی آن پرنده
بی خبری
پس این عطر نا به هنگام را
از خواب کدام گل گمنام به خانه آورده ای ؟
پرسیدند
اگر که حکمت نور و
وحی واژه از وزیدن اسم او میسر نیست
پس تو خواندن دست دریا و
نوشتن راز گریه را
از روی کدام کتاب سوخته آموخته ای ؟
و من هیچ نگفتم
الا منشوری از غبار غروب
که در سایه روشن راه راه دریچه می تابید
برخساتند
مثل دو سایه سار
یکیشان آشنای دوره ی دبستان و
تقسیم سیب و بارش باران بود
پرسیدند
رویا نویس به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
از همهمه ی باد و وزیدن این واژه ها می ترسی ؟
تمام ترانه های تو را
از آفتاب و پرنده پس خواهیم گرفت
به خواب به خانه به رویا راهت نمی دهیم
حالا به ما بگو
استعاره ی غمگین خواب وستاره کدام است
خلاصه ی بی پایان آب و علاقه برای چیست
تو تکرار مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد ؟
و من هیچ نگفتم هیچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
بر دریچه ی مه گرفته ی دریا می نوشت
او نیز به زانو درآمده بود