شاعرانه ها
مدیر انجمن: Moh3n II
-
Ramin
-
Ramin
هنوز هم
میان ِ تلاشت برای گم کردن ِ راهم
پی ِ بالهای پروانه می گردم
مبادا،
برای پریدن ، قرض گرفته باشی...
حالا انگار پروانه ای برایم ساخته ای
تا نشانم دهی.
بگویی نگاه کن،پروانه ام را ببین....
زیباست، و من بازی ِ رنگ هایش را
دوست می دارم..
به گمانت باورم می شود ،
پی اش دویده ای؟!
تمام ِ تکه های شکسته غرورم را هم
که جمع می کنم
باز، کم می آورم نشان ِ نگاه ِ معصومت را
حالا بگو برایم
خسته کدام راه نرفته ای
که قدم هایم را می شکنی؟!...
میان ِ تلاشت برای گم کردن ِ راهم
پی ِ بالهای پروانه می گردم
مبادا،
برای پریدن ، قرض گرفته باشی...
حالا انگار پروانه ای برایم ساخته ای
تا نشانم دهی.
بگویی نگاه کن،پروانه ام را ببین....
زیباست، و من بازی ِ رنگ هایش را
دوست می دارم..
به گمانت باورم می شود ،
پی اش دویده ای؟!
تمام ِ تکه های شکسته غرورم را هم
که جمع می کنم
باز، کم می آورم نشان ِ نگاه ِ معصومت را
حالا بگو برایم
خسته کدام راه نرفته ای
که قدم هایم را می شکنی؟!...
-
Ramin
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
-
Ramin
-
Ramin
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه می نویسم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی پر از عشق و صفا
دریای بیکرانه میکشم
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید
از عشق درونی ام به او
که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من که با او جز وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
عشق و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها برسانید به او حرف دلم
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
بگویید به او دوستش دارم تا ابد
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه می نویسم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی پر از عشق و صفا
دریای بیکرانه میکشم
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید
از عشق درونی ام به او
که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من که با او جز وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
عشق و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها برسانید به او حرف دلم
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
بگویید به او دوستش دارم تا ابد
-
Ramin
در هر ستاره اي گل سرخ هاي کوچکي لبخند مي زنند
در هر ستاره دلي ست که تپش باران را نه آنکه ببيند ،حس مي کند
در هر ستاره سياره اي ست که مي چرخد و مي چرخد و مي ماند
در هر ستاره خورشيدي ست که مي تابد و مي تابد و مي آيد
ستاره ها چشمک مي زنند
گل ها سرخ مي شوند
آسمان شرم مي کند و افق غمگين و خونين باقي مي ماند،
تا تــــو چشمک هاي گاه و بي گاه مي گويند: کسي از آن بالا ماه را، لبخند را، تپش باران را و همه ي آرزو هاي مرا مي بيند و مي فهمد
من نمي دانم ستاره ام کجاست ولي . . .
ماه پشت ابري همين نزديکي ست
از کدام ستاره تو را ببينم که تو مي بيني مرا
در هر ستاره دلي ست که تپش باران را نه آنکه ببيند ،حس مي کند
در هر ستاره سياره اي ست که مي چرخد و مي چرخد و مي ماند
در هر ستاره خورشيدي ست که مي تابد و مي تابد و مي آيد
ستاره ها چشمک مي زنند
گل ها سرخ مي شوند
آسمان شرم مي کند و افق غمگين و خونين باقي مي ماند،
تا تــــو چشمک هاي گاه و بي گاه مي گويند: کسي از آن بالا ماه را، لبخند را، تپش باران را و همه ي آرزو هاي مرا مي بيند و مي فهمد
من نمي دانم ستاره ام کجاست ولي . . .
ماه پشت ابري همين نزديکي ست
از کدام ستاره تو را ببينم که تو مي بيني مرا
-
Ramin
- parva
- کاربر خوب

- پست: 364
- تاریخ عضویت: سهشنبه 10 مهر 1386, 12:46 pm
- محل اقامت: اردبيــــــــــــــــل
- تماس:
آرزویم این است:
نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد،
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،
عاشق آن كه تو را میخواهد، و به لبخند تو از خویش رها میگردد،
و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت میخواهد
نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد،
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،
عاشق آن كه تو را میخواهد، و به لبخند تو از خویش رها میگردد،
و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت میخواهد
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
يادم آمد كه امشب بايد بروم
به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.
آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.
در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.
آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.
در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.
-
Ramin
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم!
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم آید.
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تورا میخوانم.
چشم تو چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد!
خواهم مرد!
غم تو این غم شیرین را
با خودم خواهم برد.....
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم!
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم آید.
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تورا میخوانم.
چشم تو چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد!
خواهم مرد!
غم تو این غم شیرین را
با خودم خواهم برد.....
-
Ramin
-
Ramin
آه! زمان چه به کندی می گذرد!
وقت بیداری من در سحر است
دم پیشانی تابناک آن قمر است
روزها در پی دوستان و شبها در خلوت یار
فرصتی دیگر نیست!
روزها در گذر است!
شب و آن ظلمت خوفناکش
به ز این روز و روشنایی دلگیرش
فکری بلند،
زبانی پرخواهش،
چشمانی اشک آلود
قصه ای طولانی،
دلی خسته و روحی شرمنده!
من در این بادیه همچنان بی تابم
تو به من زجر بیابان بچشان
شهد خواب زکام دل من بگرفتی
قلب تنهای مرا دو چندان ساختی
عقل و هوشم را تو به هم قاطی کن
یا که زین ره سوخته مرا راهی کن.....
وقت بیداری من در سحر است
دم پیشانی تابناک آن قمر است
روزها در پی دوستان و شبها در خلوت یار
فرصتی دیگر نیست!
روزها در گذر است!
شب و آن ظلمت خوفناکش
به ز این روز و روشنایی دلگیرش
فکری بلند،
زبانی پرخواهش،
چشمانی اشک آلود
قصه ای طولانی،
دلی خسته و روحی شرمنده!
من در این بادیه همچنان بی تابم
تو به من زجر بیابان بچشان
شهد خواب زکام دل من بگرفتی
قلب تنهای مرا دو چندان ساختی
عقل و هوشم را تو به هم قاطی کن
یا که زین ره سوخته مرا راهی کن.....
-
Ramin
به زانو در آمدیم و
باز از آخرین آواز محرمانه ی ماه
هیج رازی با پرسندگان پروانه نگفتیم
پرسیدند
اگر تو از نشانی نهان مانده ی آن پرنده
بی خبری
پس این عطر نا به هنگام را
از خواب کدام گل گمنام به خانه آورده ای ؟
پرسیدند
اگر که حکمت نور و
وحی واژه از وزیدن اسم او میسر نیست
پس تو خواندن دست دریا و
نوشتن راز گریه را
از روی کدام کتاب سوخته آموخته ای ؟
و من هیچ نگفتم
الا منشوری از غبار غروب
که در سایه روشن راه راه دریچه می تابید
برخساتند
مثل دو سایه سار
یکیشان آشنای دوره ی دبستان و
تقسیم سیب و بارش باران بود
پرسیدند
رویا نویس به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
از همهمه ی باد و وزیدن این واژه ها می ترسی ؟
تمام ترانه های تو را
از آفتاب و پرنده پس خواهیم گرفت
به خواب به خانه به رویا راهت نمی دهیم
حالا به ما بگو
استعاره ی غمگین خواب وستاره کدام است
خلاصه ی بی پایان آب و علاقه برای چیست
تو تکرار مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد ؟
و من هیچ نگفتم هیچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
بر دریچه ی مه گرفته ی دریا می نوشت
او نیز به زانو درآمده بود
باز از آخرین آواز محرمانه ی ماه
هیج رازی با پرسندگان پروانه نگفتیم
پرسیدند
اگر تو از نشانی نهان مانده ی آن پرنده
بی خبری
پس این عطر نا به هنگام را
از خواب کدام گل گمنام به خانه آورده ای ؟
پرسیدند
اگر که حکمت نور و
وحی واژه از وزیدن اسم او میسر نیست
پس تو خواندن دست دریا و
نوشتن راز گریه را
از روی کدام کتاب سوخته آموخته ای ؟
و من هیچ نگفتم
الا منشوری از غبار غروب
که در سایه روشن راه راه دریچه می تابید
برخساتند
مثل دو سایه سار
یکیشان آشنای دوره ی دبستان و
تقسیم سیب و بارش باران بود
پرسیدند
رویا نویس به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
از همهمه ی باد و وزیدن این واژه ها می ترسی ؟
تمام ترانه های تو را
از آفتاب و پرنده پس خواهیم گرفت
به خواب به خانه به رویا راهت نمی دهیم
حالا به ما بگو
استعاره ی غمگین خواب وستاره کدام است
خلاصه ی بی پایان آب و علاقه برای چیست
تو تکرار مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد ؟
و من هیچ نگفتم هیچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
بر دریچه ی مه گرفته ی دریا می نوشت
او نیز به زانو درآمده بود

