شاعرانه ها

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

قفل شده
Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:06 am

در هر غزلم نام تو صد بار بگويم
تا باز شود عقده غم از پر و بالم
پرواز کنم از قفس تنگ جدايي
بر شاخه گيسوي تو من لانه بسازم
نام تو زنم بر درآن لانه دوباره
جز ياد تو من کار دگر هيچ ندارم

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:08 am

هنوز هم
میان ِ تلاشت برای گم کردن ِ راهم
پی ِ بالهای پروانه می گردم
مبادا،
برای پریدن ، قرض گرفته باشی...
حالا انگار پروانه ای برایم ساخته ای
تا نشانم دهی.
بگویی نگاه کن،پروانه ام را ببین....
زیباست، و من بازی ِ رنگ هایش را
دوست می دارم..
به گمانت باورم می شود ،
پی اش دویده ای؟!
تمام ِ تکه های شکسته غرورم را هم
که جمع می کنم
باز، کم می آورم نشان ِ نگاه ِ معصومت را
حالا بگو برایم
خسته کدام راه نرفته ای
که قدم هایم را می شکنی؟!...

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:13 am

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 4:16 pm

در آن نفس که بميرم
در آرزوي تو باشم

در آن لحظه که دهم جان
به خاک کوي تو باشم

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 4:26 pm

سرشار ازعطریاسم

بنفشه و رازقی را خوب می شناسم

نامم شب بو است

ستاره نام دیگر من است

ای پروانه ی عاشق به دیدنم بیا ...

گل سرخ نشانی من است.

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 5:08 pm

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه می نویسم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی پر از عشق و صفا
دریای بیکرانه میکشم
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید
از عشق درونی ام به او
که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من که با او جز وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
عشق و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها برسانید به او حرف دلم
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
بگویید به او دوستش دارم تا ابد

Ramin

پست توسط Ramin » دوشنبه 9 اردیبهشت 1387, 7:38 pm

در هر ستاره اي گل سرخ هاي کوچکي لبخند مي زنند
در هر ستاره دلي ست که تپش باران را نه آنکه ببيند ،حس مي کند
در هر ستاره سياره اي ست که مي چرخد و مي چرخد و مي ماند
در هر ستاره خورشيدي ست که مي تابد و مي تابد و مي آيد
ستاره ها چشمک مي زنند
گل ها سرخ مي شوند
آسمان شرم مي کند و افق غمگين و خونين باقي مي ماند،
تا تــــو چشمک هاي گاه و بي گاه مي گويند: کسي از آن بالا ماه را، لبخند را، تپش باران را و همه ي آرزو هاي مرا مي بيند و مي فهمد
من نمي دانم ستاره ام کجاست ولي . . .
ماه پشت ابري همين نزديکي ست
از کدام ستاره تو را ببينم که تو مي بيني مرا

Ramin

پست توسط Ramin » دوشنبه 9 اردیبهشت 1387, 8:03 pm

برای خوبیهایت
برای دستانت
و نگاهی که مالا مال از احساس است
برای ساد گی هایت
و لبخند مهربانت
که پر از محبت است
برای چشمانت
صدایت
نه خودت
برای شنید نت، افکارت
برای آسمان
که بی تو کم رنگ است
باور کن
دلم تنگ است

Ramin

پست توسط Ramin » دوشنبه 9 اردیبهشت 1387, 8:04 pm

تصویر

آواتار کاربر
parva
کاربر خوب
کاربر خوب
پست: 364
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 10 مهر 1386, 12:46 pm
محل اقامت: اردبيــــــــــــــــل
تماس:

پست توسط parva » چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387, 9:29 am

آرزویم این است:
نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد،
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،
عاشق آن كه تو را می‌خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد،
و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت می‌خواهد
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1387, 12:02 am


يادم آمد كه امشب بايد بروم

به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1387, 8:03 pm

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم!
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم آید.
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تورا میخوانم.
چشم تو چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد!
خواهم مرد!
غم تو این غم شیرین را
با خودم خواهم برد.....

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 14 اردیبهشت 1387, 2:30 pm

با غروب این دل گرفته مرا میرساند به دامن دریا
میروم گوش میدهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
چه غروبی چه سرشکن سنگی
موج کوب است این خیال شما
دل خورشید هم بحالم سوخت سرخ تر از همیشه گفت بیا

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 15 اردیبهشت 1387, 5:53 pm

آه! زمان چه به کندی می گذرد!
وقت بیداری من در سحر است
دم پیشانی تابناک آن قمر است
روزها در پی دوستان و شبها در خلوت یار
فرصتی دیگر نیست!
روزها در گذر است!
شب و آن ظلمت خوفناکش
به ز این روز و روشنایی دلگیرش
فکری بلند،
زبانی پرخواهش،
چشمانی اشک آلود
قصه ای طولانی،
دلی خسته و روحی شرمنده!
من در این بادیه همچنان بی تابم
تو به من زجر بیابان بچشان
شهد خواب زکام دل من بگرفتی
قلب تنهای مرا دو چندان ساختی
عقل و هوشم را تو به هم قاطی کن
یا که زین ره سوخته مرا راهی کن.....

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 15 اردیبهشت 1387, 9:25 pm

به زانو در آمدیم و
باز از آخرین آواز محرمانه ی ماه
هیج رازی با پرسندگان پروانه نگفتیم
پرسیدند
اگر تو از نشانی نهان مانده ی آن پرنده
بی خبری
پس این عطر نا به هنگام را
از خواب کدام گل گمنام به خانه آورده ای ؟
پرسیدند
اگر که حکمت نور و
وحی واژه از وزیدن اسم او میسر نیست
پس تو خواندن دست دریا و
نوشتن راز گریه را
از روی کدام کتاب سوخته آموخته ای ؟
و من هیچ نگفتم
الا منشوری از غبار غروب
که در سایه روشن راه راه دریچه می تابید
برخساتند
مثل دو سایه سار
یکیشان آشنای دوره ی دبستان و
تقسیم سیب و بارش باران بود
پرسیدند
رویا نویس به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
از همهمه ی باد و وزیدن این واژه ها می ترسی ؟
تمام ترانه های تو را
از آفتاب و پرنده پس خواهیم گرفت
به خواب به خانه به رویا راهت نمی دهیم
حالا به ما بگو
استعاره ی غمگین خواب وستاره کدام است
خلاصه ی بی پایان آب و علاقه برای چیست
تو تکرار مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد ؟
و من هیچ نگفتم هیچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
بر دریچه ی مه گرفته ی دریا می نوشت
او نیز به زانو درآمده بود

قفل شده