صفحه 22 از 48
ارسال شده: پنجشنبه 29 فروردین 1387, 3:35 pm
توسط Ramin
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...
که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...
لمس کن لحظه هایم را...
تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...
ارسال شده: جمعه 30 فروردین 1387, 1:56 pm
توسط Ramin
اي دير بدست آمده زود برفتي
آتش زدي اندر منو چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگ دلان زود برفتي
زان پيش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراغ تو مرا سوت برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دل سوخته کردي
چون در دل من عشق بيافزود زود برفتي
ارسال شده: جمعه 30 فروردین 1387, 2:02 pm
توسط Ramin
به انچه که ارامشي بزرگ است
در نهايت تصويري عاشقانه
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
تصويري که سهمی از ان نداشتم
فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوي و هوس راهش جداست
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از اسمان باريد
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
ارسال شده: شنبه 31 فروردین 1387, 12:02 am
توسط Ramin
پروانه فرود آمده روي گل قالي
دنبال چه عطريست درين باغ خيالي؟
چسبانده به هم بال و پرش را غم گنگي
آنجا كه گلي نيست
خوشا بي پر و بالي
دریا
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي باميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
زخود بيگانه ، از هستي رميده
ازين بيدرد مردم ، رو نهفته
شرنگ ناميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت ، سر بزير بال برده
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
به خلوتگاه جان ، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
كه اين ديوانه از خود بدر ، كيست؟
چه گويم! از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه
به دريايي در افتد بيكرانه
لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
ارسال شده: یکشنبه 1 اردیبهشت 1387, 11:00 am
توسط Ramin
دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام با غزلي نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود، نيم ديگرش ...
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش
دريا سكوت كرده و من حرف مي زنم
حس مي كنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم همو كه به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش
هم او كه دل زده است به اعماق و كوسه ها
خون مي خورند از رگ در خون شناورش
خواهر، برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگها مخواه بليسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كرده ام
بغض برادرانه اي از قهر خواهرش
ارسال شده: دوشنبه 2 اردیبهشت 1387, 12:34 am
توسط Ramin
اما تو درون دفتر خاطره ها
از من بنویس در حصار گره ها
بنویس در آغوش خودش تنها مرد
آن مرد که پشت پا از احساسش خورد
بنویس فقط مثل خودش تنها بود
جز شعر اسارت نه شنید و نه سرود
بنویس دلش را همه ی جانش را
تا عشق کشید و داد تاوانش را
ارسال شده: سهشنبه 3 اردیبهشت 1387, 9:48 pm
توسط nazi111
به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
خوشتر از این آرزویی است
دهان کوچکت را بوسه دادن
-------------------------------------------------------
تنها ، غمگين ، نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم ، آه
ارسال شده: سهشنبه 3 اردیبهشت 1387, 10:48 pm
توسط Ramin
ای تمام کرشمه ی خورشید!
فصل هایم بدون تو سردند
روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آورند
از دو دنیا بریام این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!
اما چشم های تو بر نمی گردند.....
ارسال شده: سهشنبه 3 اردیبهشت 1387, 10:49 pm
توسط Ramin
صبر هم طاقتي دارد آخر
پرده بردار از اين راز اي دل
تا به كي اشك بايد بنوشي؟
محرمي دست و پا ساز اي دل
مي روي باز در كنج خلوت
خلوتي از افق هاي تاريك
بشكن آخر سكوت خزان را
با هياهوي پرواز اي دل
باز هم غربتي سرد و مبهم
باز هم شهر متروك غم ها
آْن تپش هاي آبي كجايند؟
تا بخواني تو آواز اي دل؟
مي شود انتهايي نباشد
ابتدا را دوباره بسازي
مي شود با هزاران سبد عشق
بازگردي به آغاز اي دل!
از صداي نگاه غمينت شيشه ي آسمان ترك خورده
با كدامين غزل مي توان رفت تا فراسوي اعجاز اي دل؟
كاش در منتهاي غرابت
چشم هايت ز دريا بپرسند
تا به كي مي توان زندگي كرد؟
پشت ديواري از راز اي دل؟
ارسال شده: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 8:44 pm
توسط eli
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
ارسال شده: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 10:53 pm
توسط Ramin
شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم
بادگير احساست نيز قد علم نكرد
لااقل بيا
براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند
آشيانه اي نقاشي كنيم
قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم
قاب گرفته در روياي مشتركمان
و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .
بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند
بي انصافي تو بود كه نخواستي
براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي
و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو
بناي خانه عشقم باشد
حالا كه دست هايت چتر نمي شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد
حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم
از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم
تا آوار تنهايي بر سرت نريزد
و آرامش خيالت ،خيس اشك هايم نشود
ارسال شده: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 10:54 pm
توسط Ramin
ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
ارسال شده: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 10:58 pm
توسط Ramin
ازنگاه های تومن می دانم
وتوازرنگ پریدن هایم
که میان دوخط گرم نگاه
واژه ی شرم قدافراشته است
ورنه خودمی دانی
که ترامی خواهم
ورنه خود می دانم
که مرامی طلبی
لیک در دایره ی کهنه ی فرهنگ غریب
حق اظهار محبت ننگ است!!
ارسال شده: پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387, 3:14 pm
توسط Ramin
یه روز بارون
یه روز آفتاب
یه روز آروم
یه روز بی تاب
یه روز با من
یه روز بی من
یه روز هم دل
یه روز دشمن
یه روز آبی ترین دریا
یه روز تاریک مثل فردا
یه روز بغل بغل آغوش
یه روز ستاره ای خاموش
ارسال شده: یکشنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:05 am
توسط Ramin
خوش بود زمانی که به دل یاد تو سر شد
غم بود نشاطی که ز هجر تو به سر شد
هامون رخم دوش ز غرقاب نگاهم
ای دل تو نبودی که ببینی که چه تر شد
ای جان تو گذشتی و چه دانی چه کشیدم
بالله ز فراقت همه عمر هدر شد
بنهادهای ار راه رهایی به جدایی
دل هم پی دلدار هم آغوش سفر شد
اندوه و پشیمانی اگر نیست به رخسار
ما زنده به آنیم که با یاد تو سر شد
من کودک شادان و غزلخوان پگاهم
کینی نه به شب هست ازیرا که سحر شد
جلوه همه عمر غزل گفت و قلم زد
آخر ز پی یار هم آواز سفر شد