شاعرانه ها

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

قفل شده
Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 29 فروردین 1387, 3:35 pm

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...
که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...
لمس کن لحظه هایم را...
تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 30 فروردین 1387, 1:56 pm

اي دير بدست آمده زود برفتي
آتش زدي اندر منو چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگ دلان زود برفتي
زان پيش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراغ تو مرا سوت برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دل سوخته کردي
چون در دل من عشق بيافزود زود برفتي

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 30 فروردین 1387, 2:02 pm

به انچه که ارامشي بزرگ است

در نهايت تصويري عاشقانه

به دنبال نگاهی عاشق اما محروم

تصويري که سهمی از ان نداشتم

فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است

پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوي و هوس راهش جداست

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

از جنس باران که مرا جان بخشيد

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد

مرا از عشق سيراب کند

اين احساس که از اسمان باريد

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

و حالا من هم قدري پاک شده ام

تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 31 فروردین 1387, 12:02 am

پروانه فرود آمده روي گل قالي
دنبال چه عطريست درين باغ خيالي؟
چسبانده به هم بال و پرش را غم گنگي
آنجا كه گلي نيست
خوشا بي پر و بالي
دریا
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي باميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
زخود بيگانه ، از هستي رميده
ازين بيدرد مردم ، رو نهفته
شرنگ ناميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت ، سر بزير بال برده
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
به خلوتگاه جان ، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
كه اين ديوانه از خود بدر ، كيست؟
چه گويم! از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه
به دريايي در افتد بيكرانه
لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 1 اردیبهشت 1387, 11:00 am

دريا شده‌ است‌ خواهر و من‌ هم‌ برادرش‌
شاعرتر از هميشه‌ نشستم‌ برابرش‌
خواهر سلام‌ با غزلي‌ نيمه‌ آمدم‌
تا با شما قشنگ‌ شود، نيم‌ ديگرش‌ ...
با خود ببر مرا كه‌ نپوسد در اين‌ سكون‌
شعري كه‌ دوست‌ داشتي‌ از خود رهاترش‌
دريا سكوت‌ كرده‌ و من‌ حرف‌ مي‌ زنم‌
حس‌ مي‌ كنم‌ كه‌ راه‌ نبردم‌ به‌ باورش‌
دريا منم‌ همو كه‌ به‌ تعداد موجهات‌
با هر غروب‌ خورده‌ بر اين‌ صخره‌ ها سرش‌
هم‌ او كه‌ دل‌ زده‌ است‌ به‌ اعماق‌ و كوسه‌ ها
خون‌ مي‌ خورند از رگ‌ در خون‌ شناورش‌
خواهر، برادر تو كم‌ از ماهيان‌ كه‌ نيست‌
خرچنگها مخواه‌ بليسند پيكرش‌
دريا سكوت‌ كرده‌ و من‌ بغض‌ كرده‌ ام‌
بغض‌ برادرانه‌ اي از قهر خواهرش‌

Ramin

پست توسط Ramin » دوشنبه 2 اردیبهشت 1387, 12:34 am

اما تو درون دفتر خاطره ها
از من بنویس در حصار گره ها
بنویس در آغوش خودش تنها مرد
آن مرد که پشت پا از احساسش خورد
بنویس فقط مثل خودش تنها بود
جز شعر اسارت نه شنید و نه سرود
بنویس دلش را همه ی جانش را
تا عشق کشید و داد تاوانش را

آواتار کاربر
nazi111
همکار قدیمی
همکار قدیمی
پست: 439
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 18 دی 1386, 3:40 pm

پست توسط nazi111 » سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387, 9:48 pm

به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
خوشتر از این آرزویی است
دهان کوچکت را بوسه دادن


-------------------------------------------------------

تنها ، غمگين ، نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم ، آه
کسی موفق می شود که خسته نمی شود.

Ramin

پست توسط Ramin » سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387, 10:48 pm

ای تمام کرشمه ی خورشید!
فصل هایم بدون تو سردند
روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آورند
از دو دنیا بریام این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!
اما چشم های تو بر نمی گردند.....

Ramin

پست توسط Ramin » سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387, 10:49 pm

صبر هم طاقتي دارد آخر
پرده بردار از اين راز اي دل
تا به كي اشك بايد بنوشي؟
محرمي دست و پا ساز اي دل
مي روي باز در كنج خلوت
خلوتي از افق هاي تاريك
بشكن آخر سكوت خزان را
با هياهوي پرواز اي دل
باز هم غربتي سرد و مبهم
باز هم شهر متروك غم ها
آْن تپش هاي آبي كجايند؟
تا بخواني تو آواز اي دل؟
مي شود انتهايي نباشد
ابتدا را دوباره بسازي
مي شود با هزاران سبد عشق
بازگردي به آغاز اي دل!
از صداي نگاه غمينت شيشه ي آسمان ترك خورده
با كدامين غزل مي توان رفت تا فراسوي اعجاز اي دل؟
كاش در منتهاي غرابت
چشم هايت ز دريا بپرسند
تا به كي مي توان زندگي كرد؟
پشت ديواري از راز اي دل؟

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 8:44 pm

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها

من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 10:53 pm

شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم
بادگير احساست نيز قد علم نكرد
لااقل بيا
براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند
آشيانه اي نقاشي كنيم
قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم
قاب گرفته در روياي مشتركمان
و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .
بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند
بي انصافي تو بود كه نخواستي
براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي
و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو
بناي خانه عشقم باشد
حالا كه دست هايت چتر نمي شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد
حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم
از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم
تا آوار تنهايي بر سرت نريزد
و آرامش خيالت ،‌خيس اشك هايم نشود

Ramin

پست توسط Ramin » چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 10:54 pm

ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد

Ramin

پست توسط Ramin » چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387, 10:58 pm

ازنگاه های تومن می دانم
وتوازرنگ پریدن هایم
که میان دوخط گرم نگاه
واژه ی شرم قدافراشته است
ورنه خودمی دانی
که ترامی خواهم
ورنه خود می دانم
که مرامی طلبی
لیک در دایره ی کهنه ی فرهنگ غریب
حق اظهار محبت ننگ است!!

Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387, 3:14 pm

یه روز بارون
یه روز آفتاب
یه روز آروم
یه روز بی تاب
یه روز با من
یه روز بی من
یه روز هم دل
یه روز دشمن
یه روز آبی ترین دریا
یه روز تاریک مثل فردا
یه روز بغل بغل آغوش
یه روز ستاره ای خاموش

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:05 am

خوش بود زمانی که به دل یاد تو سر شد
غم بود نشاطی که ز هجر تو به سر شد

هامون رخم دوش ز غرقاب نگاهم
ای دل تو نبودی که ببینی که چه تر شد

ای جان تو گذشتی و چه دانی چه کشیدم
بالله ز فراقت همه عمر هدر شد

بنهاده‌ای ار راه رهایی به جدایی
دل هم پی دلدار هم آغوش سفر شد

اندوه و پشیمانی اگر نیست به رخسار
ما زنده به آنیم که با یاد تو سر شد

من کودک شادان و غزلخوان پگاهم
کینی نه به شب هست ازیرا که سحر شد

جلوه همه عمر غزل گفت و قلم زد
آخر ز پی یار هم آواز سفر شد

قفل شده