شاعرانه ها
مدیر انجمن: Moh3n II
-
Ramin
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...
که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...
لمس کن لحظه هایم را...
تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...
که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...
لمس کن لحظه هایم را...
تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...
-
Ramin
اي دير بدست آمده زود برفتي
آتش زدي اندر منو چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگ دلان زود برفتي
زان پيش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراغ تو مرا سوت برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دل سوخته کردي
چون در دل من عشق بيافزود زود برفتي
آتش زدي اندر منو چون دود برفتي
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي
چون دوستي سنگ دلان زود برفتي
زان پيش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراغ تو مرا سوت برفتي
ناگشته من از بند تو آزاد بجستي
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دل سوخته کردي
چون در دل من عشق بيافزود زود برفتي
-
Ramin
به انچه که ارامشي بزرگ است
در نهايت تصويري عاشقانه
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
تصويري که سهمی از ان نداشتم
فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوي و هوس راهش جداست
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از اسمان باريد
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
در نهايت تصويري عاشقانه
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
تصويري که سهمی از ان نداشتم
فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوي و هوس راهش جداست
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از اسمان باريد
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
-
Ramin
پروانه فرود آمده روي گل قالي
دنبال چه عطريست درين باغ خيالي؟
چسبانده به هم بال و پرش را غم گنگي
آنجا كه گلي نيست
خوشا بي پر و بالي
دریا
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي باميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
زخود بيگانه ، از هستي رميده
ازين بيدرد مردم ، رو نهفته
شرنگ ناميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت ، سر بزير بال برده
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
به خلوتگاه جان ، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
كه اين ديوانه از خود بدر ، كيست؟
چه گويم! از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه
به دريايي در افتد بيكرانه
لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
دنبال چه عطريست درين باغ خيالي؟
چسبانده به هم بال و پرش را غم گنگي
آنجا كه گلي نيست
خوشا بي پر و بالي
دریا
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين نا آشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي باميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم ، زين همه ناز آفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
ز هر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
زخود بيگانه ، از هستي رميده
ازين بيدرد مردم ، رو نهفته
شرنگ ناميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نا مهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت ، سر بزير بال برده
دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس
به خلوتگاه جان ، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
كه اين ديوانه از خود بدر ، كيست؟
چه گويم! از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه
به دريايي در افتد بيكرانه
لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد ، اي سبكباران ، مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
-
Ramin
دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام با غزلي نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود، نيم ديگرش ...
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش
دريا سكوت كرده و من حرف مي زنم
حس مي كنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم همو كه به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش
هم او كه دل زده است به اعماق و كوسه ها
خون مي خورند از رگ در خون شناورش
خواهر، برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگها مخواه بليسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كرده ام
بغض برادرانه اي از قهر خواهرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام با غزلي نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود، نيم ديگرش ...
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش
دريا سكوت كرده و من حرف مي زنم
حس مي كنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم همو كه به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش
هم او كه دل زده است به اعماق و كوسه ها
خون مي خورند از رگ در خون شناورش
خواهر، برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگها مخواه بليسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كرده ام
بغض برادرانه اي از قهر خواهرش
-
Ramin
به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
خوشتر از این آرزویی است
دهان کوچکت را بوسه دادن
-------------------------------------------------------
تنها ، غمگين ، نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم ، آه
به روی شانه هایت سر نهادن
خوشتر از این آرزویی است
دهان کوچکت را بوسه دادن
-------------------------------------------------------
تنها ، غمگين ، نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم ، آه
کسی موفق می شود که خسته نمی شود.
-
Ramin
ای تمام کرشمه ی خورشید!
فصل هایم بدون تو سردند
روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آورند
از دو دنیا بریام این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!
اما چشم های تو بر نمی گردند.....
فصل هایم بدون تو سردند
روزهایم همیشه تکراری
لحظه هایم پر از غم و دردند
ای نگاهت بهشت رستاخیز
چشم هایت قیامت محض اند
دور صحن مقدس چشمت
آسمانی پرنده می گردند
کاش این واژه ها رها بودند
بین آبی ترین حضور خدا
از حوالی چشم های شما
یک بغل آسمان می آورند
از دو دنیا بریام این کافی است
چشم های تو مال من باشند
آسمان نذر می کنم!
اما چشم های تو بر نمی گردند.....
-
Ramin
صبر هم طاقتي دارد آخر
پرده بردار از اين راز اي دل
تا به كي اشك بايد بنوشي؟
محرمي دست و پا ساز اي دل
مي روي باز در كنج خلوت
خلوتي از افق هاي تاريك
بشكن آخر سكوت خزان را
با هياهوي پرواز اي دل
باز هم غربتي سرد و مبهم
باز هم شهر متروك غم ها
آْن تپش هاي آبي كجايند؟
تا بخواني تو آواز اي دل؟
مي شود انتهايي نباشد
ابتدا را دوباره بسازي
مي شود با هزاران سبد عشق
بازگردي به آغاز اي دل!
از صداي نگاه غمينت شيشه ي آسمان ترك خورده
با كدامين غزل مي توان رفت تا فراسوي اعجاز اي دل؟
كاش در منتهاي غرابت
چشم هايت ز دريا بپرسند
تا به كي مي توان زندگي كرد؟
پشت ديواري از راز اي دل؟
پرده بردار از اين راز اي دل
تا به كي اشك بايد بنوشي؟
محرمي دست و پا ساز اي دل
مي روي باز در كنج خلوت
خلوتي از افق هاي تاريك
بشكن آخر سكوت خزان را
با هياهوي پرواز اي دل
باز هم غربتي سرد و مبهم
باز هم شهر متروك غم ها
آْن تپش هاي آبي كجايند؟
تا بخواني تو آواز اي دل؟
مي شود انتهايي نباشد
ابتدا را دوباره بسازي
مي شود با هزاران سبد عشق
بازگردي به آغاز اي دل!
از صداي نگاه غمينت شيشه ي آسمان ترك خورده
با كدامين غزل مي توان رفت تا فراسوي اعجاز اي دل؟
كاش در منتهاي غرابت
چشم هايت ز دريا بپرسند
تا به كي مي توان زندگي كرد؟
پشت ديواري از راز اي دل؟
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.
آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.
در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.
آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.
در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.
-
Ramin
شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم
بادگير احساست نيز قد علم نكرد
لااقل بيا
براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند
آشيانه اي نقاشي كنيم
قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم
قاب گرفته در روياي مشتركمان
و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .
بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند
بي انصافي تو بود كه نخواستي
براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي
و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو
بناي خانه عشقم باشد
حالا كه دست هايت چتر نمي شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد
حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم
از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم
تا آوار تنهايي بر سرت نريزد
و آرامش خيالت ،خيس اشك هايم نشود
بادگير احساست نيز قد علم نكرد
لااقل بيا
براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند
آشيانه اي نقاشي كنيم
قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم
قاب گرفته در روياي مشتركمان
و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .
بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند
بي انصافي تو بود كه نخواستي
براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي
و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو
بناي خانه عشقم باشد
حالا كه دست هايت چتر نمي شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد
حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم
از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم
تا آوار تنهايي بر سرت نريزد
و آرامش خيالت ،خيس اشك هايم نشود
-
Ramin
ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
-
Ramin
-
Ramin
-
Ramin
خوش بود زمانی که به دل یاد تو سر شد
غم بود نشاطی که ز هجر تو به سر شد
هامون رخم دوش ز غرقاب نگاهم
ای دل تو نبودی که ببینی که چه تر شد
ای جان تو گذشتی و چه دانی چه کشیدم
بالله ز فراقت همه عمر هدر شد
بنهادهای ار راه رهایی به جدایی
دل هم پی دلدار هم آغوش سفر شد
اندوه و پشیمانی اگر نیست به رخسار
ما زنده به آنیم که با یاد تو سر شد
من کودک شادان و غزلخوان پگاهم
کینی نه به شب هست ازیرا که سحر شد
جلوه همه عمر غزل گفت و قلم زد
آخر ز پی یار هم آواز سفر شد
غم بود نشاطی که ز هجر تو به سر شد
هامون رخم دوش ز غرقاب نگاهم
ای دل تو نبودی که ببینی که چه تر شد
ای جان تو گذشتی و چه دانی چه کشیدم
بالله ز فراقت همه عمر هدر شد
بنهادهای ار راه رهایی به جدایی
دل هم پی دلدار هم آغوش سفر شد
اندوه و پشیمانی اگر نیست به رخسار
ما زنده به آنیم که با یاد تو سر شد
من کودک شادان و غزلخوان پگاهم
کینی نه به شب هست ازیرا که سحر شد
جلوه همه عمر غزل گفت و قلم زد
آخر ز پی یار هم آواز سفر شد

