صفحه 3 از 4
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: چهارشنبه 20 مرداد 1389, 4:58 pm
توسط MAHSA-BK
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی كه برایم شكستی .... .. بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی...
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: پنجشنبه 21 مرداد 1389, 9:32 am
توسط Unknown
قاصدک ، غم دارم
غم آوارگی و در بدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من
همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
قاصدک غم دارم
غم به اندازه سنگینی عالم دارم ...
فقط تو با باد نمی آیی ... تو با هیچ چیز و هیچ کس نمی آیی!
زحمت نکش باد!
قاصدک ها این جا با تلنگر هم نمی پرند!!!
به خاطر قولی که بهت دادم ...* قاصدکم!*
حتی بلند ترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه ی گرم خداوند بر صورت زندگی ،وقتی همه چیز یخ می زند!
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: چهارشنبه 17 شهریور 1389, 12:02 am
توسط 6SlipKnoT6
اسمه بچمونو بزار محمد بهش بگو بابات یه مرد بود و مثل یه مرد کشته شد آه........

Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: چهارشنبه 17 شهریور 1389, 4:33 pm
توسط faezehh
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: جمعه 26 شهریور 1389, 7:25 pm
توسط Unknown
" در باغچه بهار
زیر تلالو آفتاب
گل بسیار است
اما دل به یاد آن تک بنفشه ای است
که زیر سایه تمشکها
خاموش ایستاده بود. "
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: سهشنبه 23 آذر 1389, 10:09 am
توسط eli
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!!
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: پنجشنبه 21 بهمن 1389, 3:14 pm
توسط phs
در آبی ترین نقطه چشمانت عشقیست که صداقت از آن جاریست ، آن جا خدا را عاشقانه می توان دید .
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: دوشنبه 2 اسفند 1389, 2:55 am
توسط mariiya.mg
به غم کسی اسیرم.....که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من.....که در او اثر ندارد
غلط است آنکه گوید.....دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد.....دل او خبر ندارد
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: دوشنبه 22 فروردین 1390, 9:10 am
توسط 2khtarbache
زرد و نیلی و بنفش،
سبز و آبی و کبود!
با بنفشه ها نشسته ام،
سالهای سال،
صبح های زود..
در کنار چشمه ی سحر،
سرنهاده روی شانه های یکدیگر،
گیسوان خیسشان بدست باد،
چهره هانهفته در پناه سایه های شرم،
رنگها شکفته در زلال عطرهای گرم،
می تراود از سکوت دلپذیرشان،
بهترین ترانه، بهترین سرود!
مخمل نگاه این بنفشه ها، می برد مرا سبکتر از نسیم،
از بنفشه زار باغچه،
تا بنفشه زار چشم-که رسته در کنار هم-
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود..
با همان سکوت شرمگین،
با همان ترانه ها و عطرها،
بهترین هرچه بود و هست،
بهترین هرچه هست و بود!
در بنفشه زار چشم تو،
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام،
من به بهترین بهارها رسیده ام..
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!
لحظه های هستی من از تو پر شده است،
آه..
در تمام روز،
در تمام شب،
در تمام هفته،
در تمام ماه،
در فضای خانه، کوچه، راه
در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب،
در خطوط درهم کتاب، در دیار نیلگون خواب!
ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن..
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام..
ای نوازش تو بهترین امید زیستن..
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام..
در بنفشه زار چشم تو
برگ های زرد و نیلی و بنفش،
عطرهای سبز و آبی و کبود،
نغمه های ناشنیده ساز میکنند،
بهار از تمام نغمه ها و سازها!
روی مخمل لطیف گونه هات،
غنچه های رنگ رنگ ناز،
برگ های تازه تازه باز میکنند،
بهتر از تمام رنگ ها و رازها..
خوب خوب نازنین من،
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب.
بهتر از تمام شعرهای ناب!
نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی ست
من تو را، به خلوت خدایی خیال خود:
" بهترین بهترین من" خطاب میکنم،
بهترین بهترین من...
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: جمعه 26 فروردین 1390, 3:12 am
توسط ملیـحه
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران
وای به حال دگران......
برای تو ....
ارسال شده: دوشنبه 29 فروردین 1390, 11:21 am
توسط 2khtarbache
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.
شاید باور نکنی،
از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.
شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اِتان بکند و پاره کند.
تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر مختوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.
بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم ،دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه ها،جنگلها،
ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.
دوست دارم تا به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان،
زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.
میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که می گوید:
مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم؟ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: چهارشنبه 31 فروردین 1390, 11:50 pm
توسط sungirl
رودها در جاری شدن وعلف ها در سبز شدن
کوه ها با قله ها و دریاها با موج ها زندگی پیدا میکنند
و انسان ها ،همه ی انسان ها با عشق
فقط با عشق!!
بار خدایا!
بر من رحم کن
بر من که می دانم نا توانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست وپایی نداشته باشم
اما نباشد
هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد
امین
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: دوشنبه 5 اردیبهشت 1390, 1:11 am
توسط faezehh
گرجه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و دل زده از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تورفت
حاشالله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390, 11:03 pm
توسط shokrollahi_kh
رسم روزگاره :
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنكه او را در آغوش بگيري . پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني هر روز طلوع آفتاب را با او تماشا كني .
رسم روزگاره :
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، بدون اينكه حتي ردي و نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه آينده ي زيبايي را با او مي ديدي، فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي شانه هايش بزاري و گريه کنی.
رسم روزگاره :
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز خوشبختي را در كنار او حس نكردي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ، دركمال ناباوري مي بيني كه او را در کنارت نيست . چه فكر پوچي بود كه دست در دست او خنده کنان تا اوج آسمان خواهي رفت و او صورتت را پر از بوسه ميکند.
رسم روزگاره :
با خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ، خيلي محكم مي گيرم و نمي گذارم كه برود . او بايد براي هميشه پيشم بماند . دستي را گرفتي اما اين دست كيست كه خيلي سرده ؟ تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه !
رسم روزگاره :
او که ميرود ، براي هميشه هم مي رود .و آنقدر تنها مي شوي که حتي نام روزها را فراموش ميکني و گذشت زمان را احساس نمي كني ، از صداي تيك تيك ساعت بيزار مي شوي و با آنكه تنگ دل تو شكست اما ماهيش آزاد نشد.
راستی تو كه او را خيلي دوست داري: اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه هنوز شمع بالهايت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هديه اي ، شاخه گلي بدهي و پس قدر لحظه لحظه ي اين روزها را بدان . او را در آغوش بگير و تا فرصت داري به او بگو :
دوستت دارم
Re: آخرین جملات ....
ارسال شده: چهارشنبه 1 تیر 1390, 10:41 pm
توسط Sina-S