eli نوشته شده:دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سرتو
زندگی گر هزار باره بود
باردیگر تو...بار دیگرتو
وای ما را چه شود در دنیا
پی نان ایم در این وا نفسا
پی آنیم که تا جیب همه
خالی و جیب منی پر سودا
یا علی
مدیر انجمن: eli

eli نوشته شده:دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سرتو
زندگی گر هزار باره بود
باردیگر تو...بار دیگرتو
پیر کاردانی نوشته شده:eli نوشته شده:دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سرتو
زندگی گر هزار باره بود
باردیگر تو...بار دیگرتو
وای ما را چه شود در دنیا
پی نان ایم در این وا نفسا
پی آنیم که تا جیب همه
خالی و جیب منی پر سودا
یا علی

کد: انتخاب همه
دانشجوی ارشد نرم افزار
eli نوشته شده:مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها، دیروزها!!!!!!!

eli نوشته شده:یک روز می رسد که تو خاکسترم کنی
خاکسترم کنی و سپس باورم کنی
دل از بـــــهار سبـــــز نگاهت نمی کنم
حتــــی هزار بار اگر پرپرم کنی
منظومه نیـــایش یک ابـــر تیـــــــره ام
یک روز اگر نگاه به چشم ترم کنی
هرگز خیال از تو گســــــستن نمی کنم
حتی از اینکه هست، پریشان ترم کنی
من دوزخ نـــــگاه تورا خواب دیـــدهام
یک روز می رسد که تو خاکسترم کنی

eli نوشته شده:يادم آمد كه امشب بايد بروم
به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم

eli نوشته شده:دلم براي شكستن هنوز كوچك بود
و منتهاي غمش خواب يك عروسك بود
درون كوچه ترديد باز گم شده بود
گناه از من بود دل كه كودك بود
دوباره پيدا شد و دستهايش پر بود
ز سيبهاي محبت كه صاف و بي لك بود
و يك سبد گل لبخند و يك بغل آواز
و نقش چشم تو بر برگ دفترش حك بود
تو رفتي و دل من از هجوم درد شكست
و دل براي شكستن چه قدر كوچك بود

تا هستی من هست تو را یار نخواهمeli نوشته شده:من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

تند به تند و رو به رو ، شانه به شانه می رویمeli نوشته شده:مي رفت و كوله باري بر شانه سفر داشت
شوق رهايي از من، در زير بال و پر داشت
با آفتاب جاده، شانه به شانه مي رفت
با آنكه از هواي ابري دل خبر داشت
وقتي به باغ چشمم باران جوانه مي زد
چتر رها شدن را چون كاكلي به سر داشت
فانوس روشن دل در شام تيره مي سوخت
مي رفت و با خيالي كز صبح تازه تر داشت
با يك سبد شقايق كز باغ ديده مي برد
در طول راه شبها فانوس شعله ور داشت
وقتي كه سينه مي سوخت از التهاب گريه
بر باور لب خويش لبخند مستمر داشت
بي تابي دلم را با خود به گريه بردم
با خويشتن صبوري همراه در سفر داشت