صفحه 16 از 48

ارسال شده: جمعه 9 فروردین 1387, 7:15 pm
توسط eli
دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود,ایست؟

باد را فرمود,ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

ارسال شده: جمعه 9 فروردین 1387, 10:03 pm
توسط Ramin
تو میگی پیشم میمونی آهای غریبه
ولی باور ندارم ، برام عجیبه

هرکی از راه میرسه میگم باهاتم
چرا اینجوری شده مبهوت و ماتم

قلبم پر از غم و غصست
درهای قلبم روی هم بستست

میشینم همیشه کنج اتاقم
نمیخوام کسی بیاد سراغم

روزگار نامرد قلبم رو شکست توی سینه
بعد از این همه بی وفایی ، عشق آخرم همینه

ارسال شده: شنبه 10 فروردین 1387, 12:00 am
توسط Ramin
نمي خوام که باز بيايي اون چشاتو من ببينم خاطراتت باز جون بگيرن باز دوباره من بميرم

نميخوام باز بيايي توي تاريکيم بسوزي آخه حيف تو عزيزم که با من ، با من بموني

عزيزم سرت سلامت هر جا رفتي هر جا هستي برو که دنيا دو روزه ، امیدوارم قلب تو هيچ وقت نسوزه

نازنين اينو نخوندم که تو رو گريون ببينما ، الهي برات بميرم اشکتو هيچ وقت نبينم

عزيزم اينو مي خونم که قلبم آروم بگيره آخه طفلکي مي سوزه ، داره میمیره

عزيزم غمت نباشه برو که روبرو نوره ، برو ، من تنها مي شينم و اینجا ، تنها میمیرم

ارسال شده: شنبه 10 فروردین 1387, 3:37 pm
توسط Ramin
میان قاب کهنهء تمام خاطره ها
بی جهت دلم بهانهء گریه میگیرد
زیر رگباری سرد و سراسر درد
خیس و خسته
پشت تمام درهای بسته
می مانم ...
میبینی که دیگر از
بارش بی دریغ ستاره در شبهای یلدائیم
خبری نیست
دیگر از تبسم شیرین ماه اثری نیست
دیدی اخر دوباره میان هیاهوی ترسناک این نامردمان
تنها شدم
دیگر برای شکفتن خنده لبهایم بی دلیل مانده اند
دیگر تمام اندیشه ام رفتن است
و رفتن...
حتا با این بالهای شکسته...
یاور لحظه های تلخ بی کسی ام
دیگر یارای ماندنم نیست ...

ارسال شده: شنبه 10 فروردین 1387, 7:20 pm
توسط Ramin
تصویر

ارسال شده: شنبه 10 فروردین 1387, 11:09 pm
توسط eli
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم

واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم

مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم

اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من

رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما

بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا

حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم

كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم

هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم

براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم

ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته

به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

ارسال شده: شنبه 10 فروردین 1387, 11:20 pm
توسط eli
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

ارسال شده: یک‌شنبه 11 فروردین 1387, 12:07 am
توسط eli
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه 11 فروردین 1387, 3:38 am
توسط Ramin
فکر رفتنت تو سرم ، دلم میگیره
وقتی میری تا برگردی غصم میگیره

تو رو قسم به اون خدا با دل عاشق
نکنه لحظه ای بیاد بازیت بگیره

ارسال شده: دوشنبه 12 فروردین 1387, 11:49 am
توسط Ramin
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به ایان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

" فریدون مشیری "

ارسال شده: دوشنبه 12 فروردین 1387, 12:23 pm
توسط Ramin
ای ستاره

تصویر

ای ستاره که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره بورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود

ارسال شده: دوشنبه 12 فروردین 1387, 2:57 pm
توسط Ramin
رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد

نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل؟ نگه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر :
« بهار مسکین گنه ندارد؟»

ارسال شده: دوشنبه 12 فروردین 1387, 5:04 pm
توسط farshidshd
مادر تو فرشته ای
تـــرا ستایش می کنــــم
ترا که قلب سرشـــار و روح بزرگ ودستان گرم و زندگی پرورت چراغ راه ماست
امید و تکیه گاه ما
زندگی و هستی ماست
تـــرا ستایش میکنــــــم
ترا که می بخشایی ومهربانی بی توقعت رانثار میکنی
حجت بی اجر و مزدت را
تـــــرا ستایش میکنم
ترا که می سوزی و میکاهی
و برای مهر ورزیدن نه زمان می شناسی، نی مکان
و نه پشیمانی را پیشه میکنی
تـــرا ستایش میکنم
ترا ای مادر پاک ، ای روحانی پاک
ای سرچشمهء همه مهربانی ها، همه فدا کاریها و همه از خود گذشتی ها
تر ای مادر بخشاینده، ستایش میکنم
بخاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد
بخاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد
و بخاطر دامانت که ما را پروراندو لالایت که نشه خواب را در چشمان ما ریخت
و نگران سرنوشتمان
نگران خوب و بد
نگران خوشحالی و غمها بی پایانمان است
ترا ای مادر، ای روحانی مقدس
ستایش میکنم و در برابر عظمت روح
ودر برابر شکوه رنجهای بی دریغت که
هرگز شکوه ای بهمراه ندارد سر تعظیم فرود آورده و میگویم

مادر! تو فرشته ای


ارسال شده: دوشنبه 12 فروردین 1387, 5:15 pm
توسط eli
تصویر

ارسال شده: دوشنبه 12 فروردین 1387, 5:19 pm
توسط Ramin
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس میکشتم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده درافتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده غماز چه سازم
تار دل من چشمه الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم