شاعرانه ها

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

قفل شده
Ramin

پست توسط Ramin » پنج‌شنبه 23 اسفند 1386, 8:55 pm

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های سرد غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا زا جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم
بیا یک شب برای قلب هامان
زنور عاطفه قابی بسازیم

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 24 اسفند 1386, 5:42 pm

تنها تونيستی
من نيز چون توام
تو نيزچون منی .
چشمان من براه
دستان تو پر است .
چشم تو منتظر
دستان من تهی است .

ای دستهای پر !
ای چشم منتظر !
پايد نگاه من
دست پر ترا .
انديشه های من
تدبيرهای تو .
تصويرهای من
تعبيرهای تو .
در ُ گرم گرم من
تشويرهای تو .

اى دستهای پر !
در دستهای من
خون تو می دود .
ای دستهای پر !
در دستهای تو
خون تو می دود ؟
ای دستهای پر !
رگهای سرخ تو
زردو فسرده اند .

پائيز آمده :
کز باغ دست تو
خشکيده شاخه ها
بر جای مانده است ؟
قمری دست تو
در خواب مانده است ؟
۱ « او را صدا بزن »
تا شعرهای من
کارد به دست تو
عشق نهفته را ،
تا دستهای تو
ريزد به دست من
ياس شکفته را .

چشمم بدست تو
بختت سپيد باد
چشمم سپيد گشت
از بس براه ماند .
چشم تو دست باد
دست تو باغ هست
شعرم گياه باد !
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 24 اسفند 1386, 5:44 pm

ای خفته در چشم تو ، از خشم تو ، اندوه
ای رسته در خون تو ، از ياد تو ، افسوس
ای با سکوتت سوخته انديشهء باغ
ای نام تو ، از ياد تو ، گلبوتهء شرم ؛
ازمن گريزانی ، بفکر خويشتن باش .
در ياد خود گر نيستی ، در ياد من باش .

ای جسته در چشم تو ، از خشم تو ، آذر
ای رسته درخون تو ، از ياد تو ، لبخند
ای با خروشت سوخته پندار مرداب
ای ياد تو ، از نام تو شيرين ترين ياد ؛
ای آنکه پنهان منی ، پيدای من باش .
ای آنکه مرداب توام ، دريای من باش .

ای در بهاران ، بيغم از پائيز خون ريز
ای باد و برف و سوز و سرمای زمستان
خون تو ، از ننگ تو ، لبريز
ياد تو ، از نام تو ، بيزار ؛
در آسمانها بوده ای ، يکدم زمين باش .
از من ، نه ! از پندار شومت شرمگين باش .
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 24 اسفند 1386, 5:52 pm

دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید

Ramin

پست توسط Ramin » جمعه 24 اسفند 1386, 5:56 pm

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون ، پروا کن ای دوست

آواتار کاربر
farshidshd
مشاور وِیژه
مشاور وِیژه
پست: 2057
تاریخ عضویت: جمعه 13 مهر 1386, 1:00 pm
محل اقامت: My Heart
تماس:

پست توسط farshidshd » جمعه 24 اسفند 1386, 5:59 pm

الهي به مستان ميخانه ات به عقل آفرينان ديوانه ات
به دردي کش لجه کبريا که آمد به شأنش فرود إنّما
به دري که عرش است اوراصدف به ساقي کوثر به شاه نجف
به هنور دل صبح خيزان عشق ز شادي انده گريزان عشق
به رندان سرمست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل
که خاکم گل از آب انگور کن سرا پاي من آتش طور کن
خدا را به جان خراباتيان کزين تهمت هستي ام وارهان
به مي خانه وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده

کد: انتخاب همه

دانشجوی ارشد نرم افزار

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » جمعه 24 اسفند 1386, 6:30 pm

به پاکی برف

به عظمت کوه

به لطافت اندوه

به جلال ابر

به سرود باد

به شکوهء ياد

می توانم سالهای سال

با تو ای تنهائی ، ای محبوب من

ای رفيق روزگار خوب من

با تو سرشار از نشاط

با تو لبريز از اميد

با تو تنها ، با تو بی اندوه زيست .
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » شنبه 25 اسفند 1386, 2:17 pm

چشامو بستم و دارم تو رو بهتر می بینم
اما چشم تو بازم من و نگا نمی کنه
عمریه دارم صدات می کنم و جواب می دی
عمریه چشات ولی من و صدا نمی کنه
می دونم چرا من شدم به عشق تو اسیر
چرا عشق من چشات رو مبتلا نمی کنه
دل و پیچیدم لای یه برگ ناز گل سرخ
چشات اما به دلم هم اعتنا نمی کنه
جون من خیلی کمه اما فدات گرچه آدم
جونش و برای هر کسی فدا نمی کنه
غنچه ی آرزوهام می شکفه با خنده ی تو
حتی خوشبختی من اخمات رو وا نمی کنه
می دونم نمی شه سرنوشت ما یکی باشه
تو می گی آدم عاقل که خطا نمی کنه
نه دلت تنگه واسم نه حرفی داری بزنی
آخه سنگم با شیشه اینجوری تا نمی کنه

من می گم عاشقتم فقط به قیمت یه جون
تو قبول نمی کنی دل اشتبا نمی کنه
من می گم خدا کنه یه جوری مال من بشی
نمی دونم چرا این کار و خدا نمی کنه
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 5:56 pm

میخوام از دلم بگم پریشونه
روح من از این زمونه حیرونه

به زبون میگن که دوستمون دارن
خنجر رو تو پشتمون جا میزارن

یه ذره صدق و صفا تو دلا نیست
یه ذره حجب و حیا تو چشما نیست

اعتماد به واژه رفته ز یاد
اعتقاد یه سنت رفته به باد

این روزا هر کی به فکر خودشه
مهربونی دیگه پیدا نمیشه

پر و بال پرزدن رو میشکنن
دل پاک و بی ریا رو میشکنن

تو بگو رفیق و نارفیق کیه ؟
اونیکه که دلش پر از خونه کیه ؟

آواتار کاربر
ali1986
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 65
تاریخ عضویت: جمعه 31 فروردین 1386, 12:42 am

پست توسط ali1986 » شنبه 25 اسفند 1386, 9:58 pm

منو دزدید از خود مـــــن
منو عاشق خودش کرد
واسه ی عبور از پـــــل
منو قایق خودش کــرد
لعنت به تو ای روزگار....ای روزگار لعنتی
خسته شدم از این سکوت ...از این شعرای نفرتی

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 11:37 pm

كجا مي روي؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه سالمندان
كه رو به صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسرهاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام ميبخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پر شتاب
با اين كه اينقدر بلند حرف ميزني؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست,با خودم حرف مي زنم

Ramin

پست توسط Ramin » شنبه 25 اسفند 1386, 11:46 pm

وقتی که ماه تو میگیرد
من اینجا تاریک میشوم و
تاریکی هایم شب تر میشوند !
وقتی که خورشید تو میگیرد
من زرد میشوم
هوای دلت که می گیرد
برای من نفس کشیدن سخت میشود
و من چقدر هی باید دعا کنم که
ماه تو ( ماه من !)
خورشید تو ( خورشید من !)
هوای دل تو ( هوای دل من !)
نگیرند!!

Ramin

پست توسط Ramin » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 6:04 pm

فدای تو ، یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم و غصه عزیزم ، سرد و شکستت نکنه

من میدونم ، همین روزا اسم من از یادت میره
بعد بهت خبر میدن ، بیا دوستت داره میمیره

میگم شبا ستاره ها تا میتونند دعات کنند
نورشون رو بدرقه پاکیه خنده هات کنند


الهام
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 117
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 28 مرداد 1386, 3:44 pm

پست توسط الهام » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 6:06 pm

این شعر رو وقتی دبیرستان بودم یکی از بچه ها سر صف خواند. خیلی برایم جالب بود
مدت ها دنبال این شعر گشتم تا پیدایش کردم
تقدیم به همه اعضای دوست داشتنی سایت کارشناسی

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا میرسند

آواتار کاربر
eli
مدیر نمونه سایت کارشناسی
مدیر نمونه سایت کارشناسی
پست: 2590
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 مرداد 1386, 9:45 pm

پست توسط eli » یک‌شنبه 26 اسفند 1386, 9:21 pm

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چر
در قفس کـــــــــه باشی دیگر شیـــــــــر یا قنـــــــــاری بودنت مهم نیســـــــــت.

آزادی یـــــــــک دنیـــــــــاست پراز حرفـــــــــای نگفتـــــــــه.

در کشـــــــــور مـــــــــن آزادی فقط نام یک میدان است.

قفل شده