صفحه 10 از 48
ارسال شده: یکشنبه 12 اسفند 1386, 9:59 am
توسط sata108
با دل گفتم: چگونهاي داد جواب
من بر سر آتش و تو سر بر سر آب
ناخورده ز وصل دوست يک جام شراب
افتاده چنين که بينيم مست وخراب
ارسال شده: یکشنبه 12 اسفند 1386, 10:06 am
توسط sata108
درد بر من ريز
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطرهاي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان ميسوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ريز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
مينسازي تا نميسوزي مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هيچکس را روي نيست
روي در ديوار هجران خوشتر است
خشکسال وصل تو بينم مدام
لاجرم در ديده طوفان خوشتر است
همچو شمعي در فراقت هر شبي
تا سحر عطار گريان خوشتر است
ارسال شده: یکشنبه 12 اسفند 1386, 5:35 pm
توسط valizadeh
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خویش بودم
ظلمت زندان مرا میکشت باز زندان بان خود بودم
ان من دیوانه ی عاصی در درونم های وهو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو میکرد
دردرونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم دردسیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی
با نگ او ان بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر میخواست
لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خواست
در سیاهی پیش می امد جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد ور طه ی تاریک لذت بود
می نشستم خیره در بستر خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام ارام می گذشت از مرز دنیا ها
ارسال شده: یکشنبه 12 اسفند 1386, 11:00 pm
توسط Ramin
من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟
ارسال شده: یکشنبه 12 اسفند 1386, 11:17 pm
توسط nazi111
دیدمت، وای چه دیداری، وای
این چه دیدار دل آزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
باز لبهای عطش کرده من
عشق سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سر انجام مرا
بکشد تا به سرا پرده خاک

ارسال شده: سهشنبه 14 اسفند 1386, 10:33 am
توسط الهام
کودکی بازی شیرینی بود
کودکی سیبی بود
بر سر شاخه احساس وجود
کودکی سرخ گلی بود در آن سوی بهار
کودکی بوته سرسبزی بود
رسته در باغچه رویاها
کودکی خواندن شیوای قناری ها بود
کودکی چلچله ای بود پر از شوق سفر
کودکی شیطنت ماهی سرخی بود در حوض حیات.
یاد آن دوره شیرین ز کف رفته به خیر!
یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر!
ارسال شده: سهشنبه 14 اسفند 1386, 10:36 am
توسط Ramin
با اينکه تنها موندي و هيچکسي و نداري
عزيز من غصه نخور وقتي خدا رو داري
عزيز من گريه نکن فداي قلب تنگت
حيفه که باروني باشه اون چشماي قشنگت
خسته نشو؛خسته نشو از اين روزاي خسته
من که اين و خوب مي دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنيا بدونه اين تويي که نباختي
با او همه در به دري روز و شبا رو ساختي
يه روزي از همين روزا غصه و غم مي ميره
اين روزگار بي وفا به دست تو اسيره
يه روزي هم صدا ميشي با نغمه هاي تازه
ترانه هات عوض ميشه..اگه بدي اجازه
حالا ای عزیز مهربون
من میرم تا آسمون
میشم یه ستاره بی نشون
میرم تا کهشکون
میخوام برم
يه جايي که آبي باشه از اولش تا آخرش
بلور باشه پنجره هاش..ستاره هاش.. حتي درش
یه ماه باشه ، مهربون ، همیشه پیشم باشه ، پیش منه بی نشون
هيچكي نتونه بياد و دل من رو بلزرونه
اگر به اونجا برسم من که ديگه غم ندارم
با ستاره و ماه و آسمون چيزي ديگه کم ندارم
ارسال شده: سهشنبه 14 اسفند 1386, 10:25 pm
توسط Ramin
گریه مو تو نمی بینی ، حالمو تو نمی دونی
تو نخواستی ، نتونستی ، که ماه من بمونی
قصه زندگی مو من ، خط به خط واست نوشتم
تا بخونی و بدونی ، چه سیاه سرنوشتم
هر چی که به سرم اومد ، خیلی ساده به تو گفتم
حتی گفتم: کمکم کن ، من دارم از پا میافتم
مگه من چه کاری کردم؟ مگه من چه حرفی گفتم؟
آخه تو چشای کی ، جز چشای تو شکفتم؟
حالا که برای حرفام دیگه حوصله نداری
واسه دیدن زخمام دیگه طاقت نمیاری
حالا که دوست دارم هام ، به دل تو نمی شینه
کاش میدونستی ماه من ، ستاره امشب میمیره
کاش میدونستی دلش تو غم و غصه اسیره
آسمون دلش ابریه ، میخواد امشب بباره
اما خشک شدن چشماش ، دیگه اشکی نداره
ارسال شده: سهشنبه 14 اسفند 1386, 11:27 pm
توسط ali1986
حالا خوابیدن یه رویاست
واسه من که خیلی تنهام
اخه ارامش ندارم
اسیر غرور شبهام
اشکامو حوصله کردم
تاکه خنده هام نمیره
هر کی از دلم گذر کرد
خواست اونو ازم بگیره
ارسال شده: سهشنبه 14 اسفند 1386, 11:31 pm
توسط ali1986
گاهی لبهام مثل طوفان
پر فریاد نگفته ست
گاهی نیمه جون میمونه
انگاری سکوت خفته ست
یه نفر چاقو گذاشته
توی این قلب شکسته ام
شایدم خاطره باشه
قاتل این قلب خسته ام
ارسال شده: چهارشنبه 15 اسفند 1386, 2:12 pm
توسط eli
به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم
به كسي بر نخوره
ارسال شده: پنجشنبه 16 اسفند 1386, 1:04 pm
توسط kotoal
برو اي دختر پالان محبت بر دوش
ديده بر ديده ي من مفكن و نازم مفروش
بخدا سيرم سير
بخدا سيرم از عشق 2 پهلوي تو پست
تف بر آن دامن پستي كه ترا پروردست
كم بگو مال تو كو جاه تو كو...بنده ي زر
كهنه رقاصه ي وخشي صفت زرگر خر
گر طلا نيست مرا تخم طلاست ميهن من
زاده ي عشقم پرورده ي پيراهن تن
برو اي دختر پالان محبت بر دوش...
ارسال شده: پنجشنبه 16 اسفند 1386, 3:16 pm
توسط eli
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز مبل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد
ارسال شده: پنجشنبه 16 اسفند 1386, 3:18 pm
توسط eli
وفادار تو بودم تا نفس بود
دریغا همنشینت خار و خس بود
دلم را بازگردان
همین جان سوختن بس بود بس بود
ارسال شده: پنجشنبه 16 اسفند 1386, 3:19 pm
توسط eli
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو