صفحه 9 از 48

ارسال شده: یک‌شنبه 5 اسفند 1386, 2:23 am
توسط ali1986
تو اسمون ندیدن
خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق
چه راه دوری داره

ارسال شده: یک‌شنبه 5 اسفند 1386, 7:44 am
توسط Ramin
پسر زشت
خدايا بشكن اين آيينه هارا
كه من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم

از آن روزيكه دانستم سخن چيست
همه گفتند: اين پسر ، چه زشت است
كدامين دختر ، اورا مي پسندد؟
دريغا پسری بي سرنوشت است.

چه در آيينه بينم روي خود را
درآيد از درم، غم با سپاهي
سيه روزي نصيبم كردي، اما
نبخشيدي مرا چشم سياهي

به هرجا ، پا نهم از شومي بخت
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي بمردم
يكي نگاهش به نگاه من نيست

مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
به من حال پريشان دادي ، اما
سر زلف پريشانم ندادي

به هرجا ماه رويان رخ نمودند
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم به زاري

چو رخ پوشم زبزم خوبرويان
همه گويند: او مردم گريز است
نميدانند ، زين درد گرانبار
فضاي سينه من ناله خيز است

به هرجا همگنانم حلقه بستند
نگينش دختري نازآفرين بود
زشرم روي نازيبا در آن جمع
سر من لحظه ها در آستين بود

به بام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، ناآشنايم
نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم
نه روشن ديده ي ، تا پرگشايم

خدايا بشكن اين آيينه ها را
كه من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم

*****

خداوندا ! خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همرا رويي ناخوشايند
دلي روشنتر از آيينه دادي

مرا صورت پرستان خوار دانند
ولي سيرت پرستان مي ستانند
به بزم پاك جانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند

ميان سيرت و صورت ، خدايا!
دل زيبا به از رخسار زيباست
به پاس سيرت زيبا ، كريما !
دلم بر زشتي صورت شكيباست.

ارسال شده: یک‌شنبه 5 اسفند 1386, 11:55 am
توسط honeyeh
بپر – پرنده ی من !


تو ٬ ای پرنده ی آزاد شاد صحرا گرد !

بپر٬ فدای پرت !

چو می کنی پرواز-

درون آینه ی چشم گریه آلودم –

هزار رنگ شود ٬ رنگ بال پروازت.

دلم چو باغ ٬ کند –

گل صدای دلاویز و ناز آوازت.

بپر ٬ پرنده ی من !

در آن زمان که به گل ها و چشمه ها برسی

در آن زمان که برآیی به ابرهای بلند –

و یا به جنگل دور –

در آن دقیقه ٬ که با عطر پونه ٬ هم نفسی-

در آن زمان که به دوش نسیم٬ می رقصی-

در آن زمان که رها می شوی به بستر باد-

در آن زمان که به یاد گریز از قفسی-

در آن حلاوت پرواز ٬ یاد کن ز کسی!

کسی که سخت شکسته بال پروازش

کسی که رفته ز خاطر٬ طنین آوازش. :cry:

تو ای پرنده ی هم آشیان٬ خداحافظ! :cry:

فدای سرت!

چو می روی به سفر-

کنار برکه ی روشن٬میان جنگل سبز-

بخوان و عکس مرا هم٬ درون آب ببین! :roll:

به باغ های پرواز گل٬ چو می روی در خواب-

درون بستر رنگین٬مرا به خواب ببین!

گمان مدار که از یاد من ٬ توانی رفت

در آفتاب٬ چو پر می زنی٬ حضور مرا-

چو ذره های معلق٬ در آفتاب ببین!

تو ٬ ای پرنده ی شاد!

در آن زمان که رها می شوی به بستر باد!

دمی به یاد بیاور حکایت صیاد.

بپر٬ فدای پرت!

چو می پری آزاد –

به هر کجا که رسیدی٬ مرا مبر از یاد!

ز بیستون چو گذر می کنی و می شنوی-

صدای خنده ی شیرین و فرهاد

بخند و گریه ی تلخ مرا مبر از یاد.

برو ٬ پرنده ی شاد !

بخوان ٬ ترانه ی آزادی ات مبارک باد !

ارسال شده: یک‌شنبه 5 اسفند 1386, 12:37 pm
توسط honeyeh
آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ،بخند
[

ارسال شده: یک‌شنبه 5 اسفند 1386, 1:22 pm
توسط Ramin
از تمام دوستانی که در این تاپیک شرکت میکنند کمال تشکر رو دارم ، از شعرهای زیبایی که میزارید متشکرم .

تو با این لبای بسته ، تو با این دل شکسته ، تو با این بغض قدیمی ، که پر و بالت رو بسته

چرا میخندی ستاره

تو با این سینه ی داغون ، تا با این فال پریشون ، تو با این زخم های رنگی ، توی این شام غریبون

چرا میخندی ستاره

از نگاه این شب خیس ، دل چرا نمیکنی تو ، تن چرا به این سیاهی ، بی گلایه جون میسپاری

چرا میخندی ستاره

این شب سیاه و تاریک برای تو خونه نمیشه ، شب رفیق جاده ها نیست ، موندگاره تا همیشه

چرا میخندی ستاره

تو با قلب پاره پاره ، چرا میخندی ستاره ، تو با این بغض دوباره ، چرا میخندی ستاره

ارسال شده: یک‌شنبه 5 اسفند 1386, 4:25 pm
توسط Ramin
وقتی ستاره میشکفه ، تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه بارون و بوسه میگذره

وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه میشکنه
وقتی خورشید میره و دریا رو آتیش میزنه

فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب رو پر از اندوه ستاره میکنم


وقتی سحر پر میشه از ناز نگاه نسترن
وقتی تو جشن گم شدن ، پرستو ها پر میکشن

انگار دوباره لحظه ها آبی و رویایی میشن
دوباره تو دل دل شب ، قصه شروع میشه و من

فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب رو پر از اندوه ستاره میکنم


به من ترانه ای بده ، از صبح پرواز و نیاز
از اشک و شبنم و نسیم ، دنیای تازه ای بساز

به من دوباره پل بزن ، معجزه رنگین کمون
که من بدون تو بشم ، به سایه ها به آسمون

فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب رو پر از اندوه ستاره میکنم

ارسال شده: دوشنبه 6 اسفند 1386, 9:23 pm
توسط Ramin
اينجا اسمان ابريست
انجا را نميدانم
اينجا شده پاييز
انجا را نميدانم
اينجا فقط رنگ است
انجارا نميدانم
اينجا دلي تنگ است
انجا را نميدانم
:roll: :roll: :roll:

ارسال شده: دوشنبه 6 اسفند 1386, 9:28 pm
توسط Ramin
من اهنگ غریب روزگارم
غمی در انتهای سینه دارم
تمام هستی ام یک قلب پاک است
که ان را زیر پایت میگذارم

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
قدر يك شب هم شده از ان پرستاري كنيد

ارسال شده: دوشنبه 6 اسفند 1386, 10:32 pm
توسط Ramin
قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق است.

پس قدر اشکهایی که به خاطر شما ریخته میشه رو بدونید ....

ارسال شده: سه‌شنبه 7 اسفند 1386, 9:26 am
توسط الهام
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

ارسال شده: سه‌شنبه 7 اسفند 1386, 11:24 am
توسط Ramin
آدمي دو قلب دارد
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم

اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود

زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقات
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي

و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند

ارسال شده: چهارشنبه 8 اسفند 1386, 6:38 pm
توسط ali1986
واسه پر کشیدن من
خواستی اسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا
همیشه اسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز
رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن
زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره
وقتی اخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک
روی لحظه هام میشینه
تو میری شاید که فردا
رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته
اخرش یه روز بباره
ولی من میمونم اینجا
با دلی که دیگه تنگه
میدونم هر جا که باشم
اسمون همین یه رنگه

ارسال شده: شنبه 11 اسفند 1386, 9:35 am
توسط eli
بیا با افق مهربانی کنیم

غم پونه را آسمانی کنیم

بیا تو ی نقاشی قلبمان

رز عشق را ارغوانی کنیم

ارسال شده: شنبه 11 اسفند 1386, 9:40 am
توسط eli
در مشرق عشق دشت خورشید تویی

در باغ نگاه یاس امید تویی

در بین هزار پونه آن کس که مرا

چون روح نسیم زود فهمید تویی

ارسال شده: شنبه 11 اسفند 1386, 9:46 am
توسط eli
آسمون آرزومون پره از ابرای تیره
لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره
اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی
یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره
باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی
می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره
اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر
چشمای تو شده خسته بغض آرزوت شکسته
اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره
بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی
واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره
خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم
التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره
نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن
خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره
چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد
کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره
کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره