به به ، عجب بیت خوبیه اینجا
جون می ده واسه
الان شبکه 3 یه فیلم سینمایی نشون داد ، من 10 دقیقه آخرش رو دیدم و آخرین جمله فیلم خیلی برام جالب بود
"چرا آدم ها فکر می کنن که همیشه وقت دارن !؟"
پس گفتم تا وقتی هست و زنده ام و می تونم ، به خاطره بنویسم تا فرداها تو ذهن ها بمونم
من خیلی خاطره دارم چون هر کسی از ظن خود شد یار من
سعی می کنم از این به بعد بعضی وقتا
کلاس دوم دبیرستان بودم .دو تا میز اول کلاس کنار در ماله من و دوستام بود . دو تا عقب و دو تا جلو که من میز اول می شستم . یه روز یکی از عقبی ها اومد جلو و فقط مهدی نامی عقب موند (محسن و مرتضی و اکبر جلو بودن) . عرض کنم زنگ ادبیات بود با یه معلمی که خیلی جالب بود و ما تا به اون زمان هنوز اون روی سگش رو ندیده بودیم.حوصلمون سر رفته بود و مهدی که غقب بود هی میز ما رو هل می داد جلو و بعد می کشید عقب (کرم بود دیگه) و ما جایه تکیه نداشتیم . یا بار مهدی میز خودشو کشید جلو و میز ما هم جلو بود و ما 3 تایی تکیه دادیم به میز .من یه نگاه به مهدی کردم و یه نگاه به مرتضی و اکبر (دیگه وقتش شده بود) و مهدی یه دفعه میزش رو کشید عقب . من که خبر داشتم خودم رو دادم جلو و یه کمی از رو میز بلند شدم تا میز سبک شه و اون 2 تا و میز و تا حدودی من با هم همگی برگشتیم و میز کلا چپه شد . کله بچه های کلاس و بیشتر از همه من منفجر شدیم از خنده . مرتضی و اکبر هنوز رو زمین پهن بودن و کلاس در حال خنده . معلم با عصبانیت اومد سمت ما به این خیال که از قصد این کار کردیم که جو رو عوض کنیم (من قبول دارم که کرم از من بود

) اما اکبر و مرتضی روحشون هم خبر نداشت . تا اینجای ماجرا یه طرف ، از اینجا به بعد مهمتره
معلم اومد و اکبر همون لحضه با یه حالت ترس و گریه گفت آقا تقصیره ما نبود ، تقصیره مهدی بود ، میزو کشید عقب و خلاصه آدم فروشی رو به حد اعلا رسوند . معلم هم یه چک ناقابل زد تو گوش مهدی و از کلاس بیرونش کرد و ... . بعد حواسش اومد به مرتضی و من که هنوز داشتیم می خندیدیم (من که نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم این جور مواقع) ، من سریع نیشم رو جم کردم و نفسم رو حبس کردم تا خندم نشون داده نشه ، معلممون به مرتضی گیر داد و سوال کرد چرا اینکار رو کردین ، طفلک مرتضی تا اومد حرف بزنه و دهنش رو باز کنه که تقصیر من نبوده ، جان ، خوابوند زیره گوشش و من باز یه کم خندم ترکید و سرم رو انداختم پایین که نفهمه و نمی دونم چه جوری شد که اصلا حواسش به من نیومد و رفت و من سرمو گذاشتم رو میز و هی خندیدم ، خندیدم و ....
شاید تا حالا تو عمرم اونقدر نخندیده باشم ، الان که سالها می گذره (همین الان که دارم می نویسم) و یاد اون داستان می افتم دارم میمیرم از خنده
ار بلایی که من سر بچه ها اووردم و خودم از زیر کتکش در رفتم
هر وقت با بچه ها جمع میشیم و یاد اون روزا می کنیم من خیلی حسرت اون خوشی ها رو می خورم و یاده اون کلاسا که می پیچوندیم و می رفتیم پارک ، یاد ...
البته شاید قشنگترین خاطرات من تو 2 سال دور از خونه ، تو غربت ، تو بناب (دوران کاردانی) باشه که اگه عمری بود هر بار یکیش رو می گم
