kanan نوشته شده:aseman_tarik00 نوشته شده:سلام به همه
خیلی خوشحالم که همتون خوندید
آفرین بر شما
برای همتون دعا میکنم که مراد دلتونو خدا بده
اما ...
من حتی نتوستم یک درس رو حتی تا نصف بخونم
اولش شروع کردم ذخیره رو خوندن اما بعد از دو روز بی خیالش شدم
و یک جور تنبلی کاذب سراغم اومده
هر وقت می خوام بخونم نمیتونم
همش به خودم میگم بابا یاد بخونی دیگه وقتی نیست امام نمیشه
الانم که دیگه تموم شد ..................
خوب دیگه راهی برای ما نیست
امروز 20 خرداد تقریبا 1 ماه دیگه امتحان کنکور
خوب منم توی این مدت امتحانات دانشگاهم رو هم دارم
وای...
موفق باشید همگی
تا دیدار بعد
خیلی ناراحت نباش منم تو وضعیت شما هستم حتی از شما بدتر
حتی امیدم برای قبولی رو هم از دست دادم شما از من خوبید هنوز امید دارید
سلام
ای بابا ، چرا اینقدر خودتون رو دست کم می گیرید؟؟؟؟؟؟؟؟ بگید یاعلی . تلاش رو شروع کنید
تو این مدت باقی مونده ، زحمتتون رو بکشید
انشاا... هر چه قدر زحمت کشیدن مزد زحمتهاشون رو بگیرن . والا من خیلی از این سایت
روحیه گرفتم باور کنید کلا درس خوندم هم از همین سایت شروع شد. ولی این آخرا نمی دونم
چرا همه نا امید شدن ، بابا خدایی هم هست ، یعنی خدا می ذاره زحمت هایی بنده اش هدر
بره؟
یه خاطره خیلی جالب که به شخصه روی من
خیلی تاثیر داشت:
استاد زبان C ما : تعریف میکرد که موقعی که لیسانسش داشته تموم میشده ( تو استرالیا
درس می خونده) خودش رو واسه کنکور ارشد هم آماده می کرده ، می گفت درسش هم خوب
بوده ، 1 ماه مونده بوده به کنکور ، که حسابی هم داشته می خونده ، از ایران باهاش تماس
می گیرن ، خبر فوت مادرش رو بهش می دن ، می گفت دیگه نمی تونستم درس بخونم ، 2
روز میاد ایران ، برمی گرده دوباره استرالیا ، درس می خونده ، می گفت خیلی زحمت کشیده
بوده نمی خواسته زحمت هاش هدر بره ، ولی هر کاری می کرده ، دیگه مثل قدیم نمی
تونسته درس بخونه ولی با این حال تلاش خودش رو کرده بوده ، خلاصش می کنم: روز کنکور
می گفت وقتی نشته بودم رو صندلی احساس می کردم هیچی یادم نیست و اصلا نمی تونم
چیزی رو جواب بدم ، میگه گفتم بسم ا... الرحمن الرحیم و شروع کردم، می گفت رتبه 7 شده
بوده .ولی اصلا باورش نمی شده
پس ما هم تلاشمون رو می کنیم و توکل می کنیم به خدا هر چی که خدا بخواد همون میشه
موفق باشید