مباحث ویژه؟
بعد می گید شما بی کارید میشنید درس می خونید؟
مدیران انجمن: Parsian، rosa_127، Moh3n II، مدیران

ناصر خودت که میدونی من پدرم درومده با این شاگردا...nasserhekmati نوشته شده:بازم که فروم خالیه دیگه دارید چی می خونید ؟![]()
مباحث ویژه؟![]()
بعد می گید شما بی کارید میشنید درس می خونید؟
دقت کردی از این کارا نمیکردی ولی تا یچیزی میشه یکی میاد سویژت میکنه...amino نوشته شده:سلام دوستان خسته نیاشید با درسا این مطلب برام جالب بود گفتم شاید برای شما هم جالب باشه
دقت کردین: وقتی می خوای به 2تا دختر که یکیش خوشگله تیکه بندازی, اونی که زشته جوابت رو می ده ؟؟!
دقت کردین:
اگه بچه ها لیوان بشکنن : ای دست و پا چلفتی ...
-اگه مامانه بشکنتش : قضا بلا بود
-اگه باباهه بشکنتش : این لیوان اینجا چیکار میکنه...!!
دقت کردین: شبای عروسی تا دهنت پر میشه دوربین میاد روت. !?
دقت کردین: 3 ساعت تو اتاق میشینی درس میخونی هیچکس نمیگه خسته نباشی ولی 1 ثانیه موبایلت رو بر میداری ببینی کی sms داده بابات میاد
میگه : خسته نباشی!!!!
دقت کردین: انسان درختان را قطع می کند و با آن کاغذ می سازد و روی کاغذ می نویسد درختان را قطع نکنید..
دقت کردین: جعبه پیتزا مربعی شکله ولی توش دایره ست، ما هم مثلثی میخوریمش؟!!!!
دقت کردین: وقتی حوصله ات سر میره اولین جایی که میری سر یخچاله!!!!!!؟؟؟
دقت کردین: یک روز که یه لباس تمیز و سفید می پوشی همه ی دنیا دست به دست هم میدن کثیفش کنن اما وقتی یه لباس معمولی پوشیدی هیچ اتفاقی برات نمی افته
تا حالا به انگشت کوچیکه پا دقت کردین که به همه جا میگیره و هیچ فایده دیگه ای هم نداره ؟؟؟
دقت كردين: وقتي ميخواين درس بخونين گلاي قالي , طرح سرامیک و پارکت ها هم برات جذاب ميشه



جالب بود خوشمان آمد ولی یکم غمگین بودsiteman نوشته شده:داستانی(پند آموز)
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت !![]()
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس !
و پسرك گچ را در دست فشرد ...
معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!!
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ...
معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت !
و باز جوابي نداد. معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ...
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...!
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.
مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد ...
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ...![]()
![]()
معلم گفت : بنشين.
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند ...
اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی هرگز سياه نيست...
![]()
![]()
همین تلخیش داستان رو جالب کردهFilips نوشته شده:جالب بود خوشمان آمد ولی یکم غمگین بودsiteman نوشته شده:داستانی(پند آموز)
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت !![]()
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس !
و پسرك گچ را در دست فشرد ...
معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!!
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ...
معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت !
و باز جوابي نداد. معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ...
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...!
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.
مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد ...
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ...![]()
![]()
معلم گفت : بنشين.
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند ...
اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی هرگز سياه نيست...
![]()
![]()
![]()
لازم نیست همه داستانهای جالب تلخ باشهsiteman نوشته شده:همین تلخیش داستان رو جالب کردهFilips نوشته شده:جالب بود خوشمان آمد ولی یکم غمگین بودsiteman نوشته شده:داستانی(پند آموز)
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت !![]()
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس !
و پسرك گچ را در دست فشرد ...
معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!!
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ...
معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت !
و باز جوابي نداد. معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ...
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...!
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.
مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد ...
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ...![]()
![]()
معلم گفت : بنشين.
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند ...
اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی هرگز سياه نيست...
![]()
![]()
![]()
دلم دعوا خواستsiteman نوشته شده:حالا چرا دعوام میکنی؟![]()
![]()
![]()