صفحه 23 از 26

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: سه‌شنبه 3 آذر 1388, 4:55 pm
توسط farshidshd
شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: یک‌شنبه 8 آذر 1388, 1:55 pm
توسط عسل
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشيرم زدو با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سروماگشت
بود خاکش زخون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سرمتاب از پند پيران
کهي پير از بخت جوان به
شبي مي گفت چشمم کس نديده است
زمرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حياتست
ولي شيراز ما ار اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
وليکن گفته حافظ از آن به

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 11 آذر 1388, 4:01 pm
توسط farshidshd
هم «خواجه» کنار آمده با زهد پس از تو
هم «شیخ اجل» دست از سر معشوق کشیده

صندوقچهی مبهم اسرار عروضی
«المعجم» از این دست که داری نشنیده

انگار «خراسانی» و «هندی» و «عراقی»
رودند و تو دریای به وصلش نرسیده

با مثنوی، آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده...

مفعول̕ مفاعیل̕ دل بی سر و سامان
مستفعل̕ مستفعل̕ این شعر پریشان

بانوی مرا از غزل آکنده! که هستی؟
در جان فضا عطر پراکنده! که هستی؟

از «رابعه» آیا متولد شدهای یا
با چنگ تو را «رودکی» آورده به دنیا

درباری «محمود»ی یا ساکن «یمگان»
در بادهی مستانی یا جامهی عرفان

استورهی «فردوسی» در پای تو مقهور
«هفتاد من مثنوی» از وصف تو معذور

ای شعرتر از شعرتر از شعرتر از شعر
من با خبر از عشق شدن، بی خبر از شعر

دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم
تا «قونیه» تا «بلخ» چرا ریشه دواندم

آرام غزل، مثنوی شعر و جنون شد
این شعر، شرابی است که آغشته به خون شد

برگرد غزل، بلکه گلم بشکفد از گل
لا حول و لا قوة الّا بتغزّل

بانوی تر و تازهتر از سیب رسیده!
بانوی تو را دستی از شاخه نچیده!

باید که ببخشید پریشان شده بودم
تقصیر خودم نیست، هوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ، که خورشید هم امروز
در شرق فرورفته و از غرب دمیده

این قصهی من بود که خواندم، که شنیدی
«افسانهی مجنون به لیلی نرسیده»(۱)

۱. از شیخ اجل، جناب سعدی

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 11 آذر 1388, 11:42 pm
توسط eli
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 11 آذر 1388, 11:48 pm
توسط عسل
هرشب فزايد تاب و تب من
واي از شب من واي از شب من
يامن رسانم لب بر لب او
يا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشين و برخوان
درس محبت در مکتب من
رسم دورنگي آيين ما نيست
يکرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهي را کامشب چه خواهي؟
گفت آنچه خواهد نوشين لب من


مکتب عشق
رهي معيري

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 11 آذر 1388, 11:51 pm
توسط عسل
دوستان من قصد نداشتم ترتيب اشعار رو بهم بزنم اما زماني که اين مطلب رو داشتم ثبت مي کردم گويا الي خانم زودتر از من دکمه ثبت رو زده و ...
خلاصه حالا هرکي هر جوابي ميخواد بده و با هر حرفي مي خواد ادامه بحث رو دنبال کنيد

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: پنج‌شنبه 12 آذر 1388, 4:28 pm
توسط farshidshd
eli نوشته شده:هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


من و تو همديگر را مي يابيم
بعد پشت به هم مي خوابيم

آن گونه كه بسياري از شب ها
سر مي كنند بي ماه و ستاره
من و تو نيز بي هم سر خواهيم كرد
آن گاه كه يكي از ما در دوردست ها ست.


لئونارد کوهن/ احمد پوری


عسل نوشته شده:هرشب فزايد تاب و تب من
واي از شب من واي از شب من
يامن رسانم لب بر لب او
يا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشين و برخوان
درس محبت در مکتب من
رسم دورنگي آيين ما نيست
يکرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهي را کامشب چه خواهي؟
گفت آنچه خواهد نوشين لب من

نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !

من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !


پابلو نرودا

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: پنج‌شنبه 12 آذر 1388, 11:55 pm
توسط عسل
تو بارون رسیدی با چشمای خیست
با دستای گرمِ ستاره نویست
تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد
شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد
من از تو شکفتم، من از تو رسیدم
یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم
تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد! ی
ه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغچه پژمرد!
تمامِ وجودم توی آیینه خط خورد!
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه
دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه


Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: جمعه 13 آذر 1388, 11:24 pm
توسط eli
هراسم نيست از طوفان،
اگر چه برگ پاييزم.
درخت از ريشه خشکيده و من از اشك لبريزم.
به تو نفرين به تو نفرين؛
كه فصل مرگ ما بودي،
كه ما اهل بهار بوديم و تو پاييزي و نابودي.
چه ترسي دارد آن برگ فتاده، ز طوفان هراس انگيز پاييز؟
چو از شاخه فرافتد به خاكي،
گريزش نيست جز مرگي غم انگيز.
منم آن بر باد رفته، آن عزيز سبز ديروز.
قهر پاييزي افيون همچو دردي، درد جان سوز
شعله زد بر تار و پود من ساده.
كي رسد به گوش پاييز ناله برگ فتاده؟

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: یک‌شنبه 15 آذر 1388, 12:21 pm
توسط farshidshd
هفت شهر عشق را عطار گشت
او هنوز اندر خم یک کوچه است
وآن یکی اندر خمش گم گشته است
وآن دگر هم عاشق است و خودپرست
من در این حیرت سرا وا مانده ام
عاشق هستم ؟ واله هستم ؟ یا که مست ؟

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 18 آذر 1388, 5:21 pm
توسط *narges*
تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 18 آذر 1388, 11:29 pm
توسط عسل
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت



خواب و خیال
هوشنگ ابتهاج

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: چهارشنبه 18 آذر 1388, 11:55 pm
توسط مهيار
تو یعنی دسته ای گل را ، از آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران ، تو یعنی لذت دیدن

تو یعنی یک شقایق را به پروانه نبخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن

تو یعنی یک کبوتر را ز تنهایی رها کردن
خدای آسمانهارا ، به زیبایی صدا کردن

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: جمعه 20 آذر 1388, 12:03 am
توسط *narges*
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

Re: مشاعره .......... با حضور تمام شعرا

ارسال شده: جمعه 20 آذر 1388, 12:29 am
توسط عسل
مي خور که هرکه آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت