داستان های کوتاه و زیبا
مدیر انجمن: Moh3n II
-
Ramin
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .
-
Ramin
زن در حالی که سرش را به زیر انداخته بود به مغازه ای وارد شدو آرام به مغازه دار گفت: شوهرم سخت بیمار است ونمی تواند کار کند و6 بچه دارم گرسنه و بی غذا در خانه مانده اند.
مغازه دار در حالی که نگاهی به زن می کرد سعی داشت با رفتارش زن را متوجه کند تا هر چه سریعتر مغازه را ترک کند. در این زمان مرد دیگری که برای خرید به مغازه رفته بود وقتی متوجه حرفهای زن و رفتار مغازه دار شد گفت: این زن هر چه لازم دارد به او بده پولش با من.
مغازه دار برای اینکه اعتبارش را از دست ندهد گفت: خودم هر چه لازم داشته باشد به او می دهم بعد هم گفت :لیست خرید داری؟
زن دستان لاغرش را داخل کیف قدیمی اش کرد وگفت: اینجاست. مغازه دار پوزخندی زد و گفت: لیست را بگذار روی ترازو به اندازه وزن آن هر چه خواستی ببر.
زن چند لحظه مکث کرد و از درون کیفش یک تکه کاغذ بیرون آورد.چند لحظه گذشت تا نوشته اش به پایان برسد زن کاغذ را روی کفه ترازو گذاشت در یک لحظه فروشنده و مشتری با تعجب کفه ترازو را دیدند که پایین می رفت . مغازه دار در حالی که باورش نمی شد با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. او آنقدر جنس در کفه ترازو گذاشت تا کفه ها برابر شد.
در این لحظه او اجناس را به زن داد و با دلخوری و ناراحتی کاغذ را برداشت و به خواندن نوشته پرداخت . زن روی کاغذ مایحتاج خود را ننوشته بود . او به جای آنچه نیاز داشت تنها روی کاغذ نوشته بود:
ای خدای عزیز تو از نیاز من با خبر هستی خودت آن را برآورده کن.
دعایی که از یک دل پاک و شکسته بیرون می آید ارزش فراوانی دارد .
با دلی پاک برای همه دعا کنیم.
مغازه دار در حالی که نگاهی به زن می کرد سعی داشت با رفتارش زن را متوجه کند تا هر چه سریعتر مغازه را ترک کند. در این زمان مرد دیگری که برای خرید به مغازه رفته بود وقتی متوجه حرفهای زن و رفتار مغازه دار شد گفت: این زن هر چه لازم دارد به او بده پولش با من.
مغازه دار برای اینکه اعتبارش را از دست ندهد گفت: خودم هر چه لازم داشته باشد به او می دهم بعد هم گفت :لیست خرید داری؟
زن دستان لاغرش را داخل کیف قدیمی اش کرد وگفت: اینجاست. مغازه دار پوزخندی زد و گفت: لیست را بگذار روی ترازو به اندازه وزن آن هر چه خواستی ببر.
زن چند لحظه مکث کرد و از درون کیفش یک تکه کاغذ بیرون آورد.چند لحظه گذشت تا نوشته اش به پایان برسد زن کاغذ را روی کفه ترازو گذاشت در یک لحظه فروشنده و مشتری با تعجب کفه ترازو را دیدند که پایین می رفت . مغازه دار در حالی که باورش نمی شد با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. او آنقدر جنس در کفه ترازو گذاشت تا کفه ها برابر شد.
در این لحظه او اجناس را به زن داد و با دلخوری و ناراحتی کاغذ را برداشت و به خواندن نوشته پرداخت . زن روی کاغذ مایحتاج خود را ننوشته بود . او به جای آنچه نیاز داشت تنها روی کاغذ نوشته بود:
ای خدای عزیز تو از نیاز من با خبر هستی خودت آن را برآورده کن.
دعایی که از یک دل پاک و شکسته بیرون می آید ارزش فراوانی دارد .
با دلی پاک برای همه دعا کنیم.
-
Ramin
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت .دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود.
اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرفداشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" .با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد.
وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.
". بنابراين راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامتوخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمعشده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماندکه جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.
زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظرمي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديدراه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من بهحساب مي آمد.
از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اماچيزي بدست آورده بودمکه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به اوافتخار کنم .به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم .با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذيريد؟
چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابانمنتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
به من بگو که را دوست مي داري و من به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت .دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود.
اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرفداشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" .با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد.
وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.
". بنابراين راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامتوخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمعشده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماندکه جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.
زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظرمي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديدراه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من بهحساب مي آمد.
از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اماچيزي بدست آورده بودمکه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به اوافتخار کنم .به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم .با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذيريد؟
چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابانمنتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
به من بگو که را دوست مي داري و من به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟
-
Ramin
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن
-
Ramin
مرد در حالي كه داشت با اخم هاي درهم كشيده رانندگي ميكرد رو به دختر بچه اي كه كنار دستش نشسته بود گفت :اگه يك بار فقط يك بار ديگه بفهمم از پدر بزرگ پول گرفتي من ميدونم وتو .آخه اكه خودش بهت پول ميداد كه حرفي نبود ايرادي نشت ، با پررويي تمام رفتي جلو بهش گفتي پول ميخواي ، خجالتم نكشيدي ؟ آخه دختر تو كي ازم پول خواستي و من بهت ندادم . اصلا ميدوني چيه همش تقصي اون خدا بيامرز مادرته اگه تورو درست تربيت كرده بود حالا اينطوري نميشد .
دختر كه اشك تو چشاش جمع شده بود ، با صداي لرزونش گفت :آخه من ميخواستم ...
هنوز حرفي نزده بود كه پدرش گفت :سيس ، ساكت حرف بزني آنچنان ميزنم تو اون دهنت كه نفهمي از كجا خوردي...
وقتي به خونه رسيدن دختر كوچولو رفت تو اتاقش و خودشو تو تختش مچاله كرد .آخه اون فقط شش سالش بود خودش كه پولي نداشت .حالا اصلا چي ميشد بابابزرگ بهش نگه ؟ اون كه فقط يك دوهزار توماني خواسته بود .
فردا صبخ دختر كوچولو با چشماي پف كرده و قرمز كه معلوم بود تا صبح گريه كرده از اتاق اومد بيرون .پدرش هنوز اخم كرده بود.
دختر كچولو يك كاغذ كادوي خالي رو داد به پدرش وگفت:تولدت مبارك ، ميخواستم برات يك دفترچه ياد داشت و يك خودكار بخرم ولي ...
پدرش كه تازه فهميده بود الهه چرا از اون پول نگرفته ورفته پيش پدر بزرگ اشك تو چشماشو با دست پاك كرد و گفت :تو بزرگ ترين هديه خدا به مني.
دختر كه اشك تو چشاش جمع شده بود ، با صداي لرزونش گفت :آخه من ميخواستم ...
هنوز حرفي نزده بود كه پدرش گفت :سيس ، ساكت حرف بزني آنچنان ميزنم تو اون دهنت كه نفهمي از كجا خوردي...
وقتي به خونه رسيدن دختر كوچولو رفت تو اتاقش و خودشو تو تختش مچاله كرد .آخه اون فقط شش سالش بود خودش كه پولي نداشت .حالا اصلا چي ميشد بابابزرگ بهش نگه ؟ اون كه فقط يك دوهزار توماني خواسته بود .
فردا صبخ دختر كوچولو با چشماي پف كرده و قرمز كه معلوم بود تا صبح گريه كرده از اتاق اومد بيرون .پدرش هنوز اخم كرده بود.
دختر كچولو يك كاغذ كادوي خالي رو داد به پدرش وگفت:تولدت مبارك ، ميخواستم برات يك دفترچه ياد داشت و يك خودكار بخرم ولي ...
پدرش كه تازه فهميده بود الهه چرا از اون پول نگرفته ورفته پيش پدر بزرگ اشك تو چشماشو با دست پاك كرد و گفت :تو بزرگ ترين هديه خدا به مني.
-
Ramin
یه سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند . یک اسکناس بیست دلاری را ازجیبش بیرون آورد
پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
دست همه حاضران بالا رفت
سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی ار شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم
و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید
چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت
این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی رمین کشید بعد
اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت
سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید
و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم
خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شیم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی
سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.
پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
دست همه حاضران بالا رفت
سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی ار شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم
و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید
چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت
این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی رمین کشید بعد
اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت
سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید
و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم
خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شیم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی
سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.
-
Ramin
دختری بودکه کسی را دوست نداشت، یعنی می گفت ندارد، اما خیلی ها دوستش داشتند. او هم می دانست ولی قبول نداشت. می خواست کسی دوستش داشته باشد که کسی باشد. شاید خیلی از آنها بودند اما برای او نه!
شخصی موضوع را فهمیده بود!
و وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی دانست، اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد. مدت ها گذشت، دختر کم کم به صدای "آن" عادت کرد، شاید هم دوستش داشت.
"آن" نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست "آن" نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش.
دختر کم کم به "آن" نزدیک می شد. و هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود.
دختر ترسید، عقب رفت، اما...
آتش، یا هر چیزی که در "آن" بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. "آن" دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با "آن" یکی می شد...
آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب "آن" کم سو تر و کم سو تر می شد.
دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! "آن" از دختر ترسید. خواست فرار کند!
اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر متفاوت بود!
نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود!
زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود!
احساس ضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش!
در ماموریتش شکست خورده بود! آتش دختر خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که باید باشد! اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش....
"آن" باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!...
هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود!
دختر ، "شیطان" را عاشق کرده بود....
شخصی موضوع را فهمیده بود!
و وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی دانست، اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد. مدت ها گذشت، دختر کم کم به صدای "آن" عادت کرد، شاید هم دوستش داشت.
"آن" نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست "آن" نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش.
دختر کم کم به "آن" نزدیک می شد. و هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود.
دختر ترسید، عقب رفت، اما...
آتش، یا هر چیزی که در "آن" بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. "آن" دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با "آن" یکی می شد...
آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب "آن" کم سو تر و کم سو تر می شد.
دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! "آن" از دختر ترسید. خواست فرار کند!
اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر متفاوت بود!
نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود!
زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود!
احساس ضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش!
در ماموریتش شکست خورده بود! آتش دختر خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که باید باشد! اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش....
"آن" باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!...
هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود!
دختر ، "شیطان" را عاشق کرده بود....
-
Ramin
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
آخرین ویرایش توسط Ramin در دوشنبه 12 فروردین 1387, 9:46 pm، در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
-
Ramin
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
-
Ramin
با وجود نگاه سردت همان اولين نگاه كافي بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتي استاد از تو خواست تا مدل طراحي ديگران شوي انگشتانم شروع به لرزيدن كردند باورم نمي شد كه مي توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت بارت به راحتي چشم به تو بدوزم و چهره اي را كه آنقدر دست نيافتني به نظر ميرسيد براي هميشه از آن خود كنم. همه نگاهها خيره به تو بود ، از نگاه دخترها چيز زيادي نمي شد فهميد اما در نگاه پسرها تحسين و برق خاصي بود كه مرا به وحشت مي انداخت. سعي كردم به هيچ چيز جز تو نيانديشم دست به كار شدم اول طرح كلي اندام تو را نشسته بروي سه پايه كشيدم و بعد به جزئيات پرداختم عجله داشتم هر چه زودتر صورتت را كامل كنم براي اولين بار بود كه تناسبات را مو به مو رعايت مي كردم دلم مي خواست تمام اجزاي صورت تو در جاي واقعي خود قرار بگيرند. لبان كوچك و خوش فرمت را همانگونه كه بود با همان ظرافت كشيدم و بيني و ابروانت را و چشمهايت را همان چشمهاي درشتي كه مژگان بلندت از آن حفاظت مي كرد تا من يا ديگري نتوانيم از مردمك سياه رنگ چشمانت به قلب تو نفوذ كنيم.
استاد قدم زنان از كنارمان مي گذشت و من سنگيني نگاهش را هنگامي كه به من رسيد حس كردم اما بر عكس هميشه بي توجه به حضور او به كارم ادامه دادم. استاد پس از مدتي مكث سري به علامت تائيد تكان داد و از كنارم دور شد من نفس آسوده اي كشيدم زيرا دوست داشتم هنگامي كه خود را در چشمان تو غرق مي كنم كسي شاهدم نباشد. دخترها به تو مثل ديگر مدلهايي كه استاد برايشان ميگذاشت نگاه مي كردند آنها طرح اندام تو را مانند كشيدن يك كوزه باريك راحت مي پنداشتند و پسرها هنوز در طرح كلي اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش بي آنكه حركتي كني بروي سه پايه نشسته بودي، دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشي. نامت بهار بود ولي خلق و خويت زمستاني، كاش مي توانستم راهي براي آب كردن يخهاي وجودت پيدا كنم. جادوي چشمان سياهت مرا به خلصه برده بود كه صداي استاد همه را متوجه من كرد.
«آقاي كياني مثل اينكه كار شما تمام شده، ما مي توانيم آن را ببينيم؟» همه منتظر بودند تا طرح را ببينند حتي تو.
من كمي از كارم فاصله گرفتم، استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بي حركت در جايت نشسته بودي و من بي توجه به حضور آنها تنها تو را ميديدم.
بهزاد دستي بر شانه ام زد و گفت :
- « عاليه پسر بهتر از اين نمي شود. »
و بعد رو به استاد كرد و گفت :
- « هيچ اشكالي نمي شود از اين طرح گرفت درست مي گويم استاد؟»
و استاد در حاليكه دستي به روي ريشهاي جو گندمي اش مي كشيد، لبخند زد و گفت :
- « اين نشان مي دهد كه آقاي كياني تمرين زيادي داشته وبه قول معروف فوت كوزه گري را آموخته.»
شهرزاد رو به تو كرد و گفت :
- « بهار ! من جاي تو باشم اين طرح را از آقاي كياني مي گيرم و قاب مي كنم. »
من مثل برق گرفته ها خودم رابه طرح نزديك كردم و در حاليكه اضطراب در كلامم موج مي زد گفتم :
- « راستش من خودم همين قصد را دارم فكر كنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهند كه اين طرح را براي خودم نگه دارم . »
همة نگاهها به تو دوخته شد تو آهسته از جاي خود بلند شدي و كنار من ايستادي و نگاهت را به طرح دوختي و بعد با يك لبخند شيرين رو به من كردي و گفتي:
- « اين نتيجة زحمت شماست پس لزومي نداره براي نگه داشتنش از من اجازه بگيريد . ولي اين طرح از بهاري كه من هر روز در آينه مي بينم زيباتر و مهربانتر به نظر مي آيد . منظورم اينه كه من فكر ميكنم شما اون چيزي را كه دوست داشتيد ببينيد كشيديد . »
من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيافتد، بي خبر از آنكه تو راز مرا مي دانستي . بعد از آن روز من هر شب ساعتها به قابي كه تو در آن نشسته بودي خيره مي شدم و بي كلام با تو سخن ميگفتم . و شنبة هر هفته براي ديدن تو بهار واقعي لحظه شماري مي كردم و هنگامي كه تو آراسته و متين وارد كلاس مي شدي آرزو مي كردم كه اي كاش براي يكبار هم كه شده با لبخندي قلب منتظرم را از اين انتظار كشنده رهايي بخشي اما تو سرد بودي مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقي كه از تو در دل داشتم مي سوختم .
تمام طول هفته را هم كار مي كردم و هم درس مي خواندم با اميد اينكه شنبه از راه برسد و من يكبار ديگر بهارم را ببينم و تو با بي رحمي تمام دو هفته مرا چشم انتظار گذاشتي. كاش مي توانستم انتظارم را به تصوير بكشم صندلي خالي تو قلبم را به درد مي آورد و خطوطي كه رسم مي كردم بي اختيار به بيراهه مي رفت گويي هيچگاه قلم بر دست نگرفته بودم.
شنبه اي ديگر گذشت و تو نيامدي ، نمي دانستم با دل بي طاقتم چه كنم. تا اينكه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد كلاس شدم ولي باز هم تو را نديدم ، خواستم بازگردم كه شهرزاد خود را به من رساند و نامه اي را به دستم داد و قبل از اينكه من چيزي بگويم مرا به كناري كشيد و گفت:
- « اين را بهار داده تا به شما بدهم ، راستش من ... »
ديدة اشكبار شهرزاد دلهره اي عجيبي بر دلم انداخت، كاغذ تا شده اي را كه در دست داشتم به آرامي باز كردم ، بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشته بود:
- « به بهاري كه خزان عمرش نزديك است دل مبند و به خاطر من مرا فراموش كن دستانم نيز همچون نگاهم به زودي سرد مي شود، وقتي آن لحظه فرا رسد گرمي عشق تو نيز نمي تواند سرما را از وجودم دور كند. »
قطره اشكي كه از گوشة چشمم فرو افتاد از ديد شهرزاد مخفي نماند او نيز چون من اشك به ديده داشت. من بايد تو را مي ديدم و شهرزاد از نگاهم همه چيز را خواند، مي دانستم كه او نيز چون من تو را دوست دارد از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده او گفت كه بايد در جاي مناسبتري با هم حرف بزنيم.
وقتي هر دو بروي نيمكت پارك نشستيم، هيچكدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اينكه شهرزاد سكوت را شكست:
- « بهار سرطان خون داره، دكترها گفتند كه چند ماه بيشتر زنده نمي مونه. »
نمي خواستم چيزهايي را كه مي شنوم باور كنم. نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حاليكه سعي مي كرد به چشمان اشكبار من نگاه نكند به نقطه اي خيره شد و گفت:
- « اون مي دونست كه شما عاشقش شديد، براي همين ديگر به كلاس نيومد، مي خواست شما فراموشش كنيد ولي وقتي من به او گفتم كه شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد اين نامه را براي شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت « نبايد اين اتفاق مي افتاد حالا هم دير نشده فرهود نبايد منتظر من باشد. »
حالا معني آن نگاههاي سردش را مي فهميدم، پشت آن چهرة به ظاهر خشك و بي روح يك فرشته با قلبي مهربان به من لبخند مي زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم و گر نه چگونه مي توانستم آن را به تصوير بكشم.
بهار مي خواست تنها باشد، وجود من او را آزار مي داد و من براي آرامش او بايد ديدار دوبارة او را براي هميشه فراموش مي كردم.
و امروز آمده ام تا اين نرگسها را تقديم تو كنم، شهرزاد برايم گفته بود كه عاشق گلهاي نرگسي ،بهار عشق بودي پس چرا خزان شدي؟ بهار من از درون خاك جوانه بزن بگذار يكبار ديگر تو را ببينم.
استاد قدم زنان از كنارمان مي گذشت و من سنگيني نگاهش را هنگامي كه به من رسيد حس كردم اما بر عكس هميشه بي توجه به حضور او به كارم ادامه دادم. استاد پس از مدتي مكث سري به علامت تائيد تكان داد و از كنارم دور شد من نفس آسوده اي كشيدم زيرا دوست داشتم هنگامي كه خود را در چشمان تو غرق مي كنم كسي شاهدم نباشد. دخترها به تو مثل ديگر مدلهايي كه استاد برايشان ميگذاشت نگاه مي كردند آنها طرح اندام تو را مانند كشيدن يك كوزه باريك راحت مي پنداشتند و پسرها هنوز در طرح كلي اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش بي آنكه حركتي كني بروي سه پايه نشسته بودي، دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشي. نامت بهار بود ولي خلق و خويت زمستاني، كاش مي توانستم راهي براي آب كردن يخهاي وجودت پيدا كنم. جادوي چشمان سياهت مرا به خلصه برده بود كه صداي استاد همه را متوجه من كرد.
«آقاي كياني مثل اينكه كار شما تمام شده، ما مي توانيم آن را ببينيم؟» همه منتظر بودند تا طرح را ببينند حتي تو.
من كمي از كارم فاصله گرفتم، استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بي حركت در جايت نشسته بودي و من بي توجه به حضور آنها تنها تو را ميديدم.
بهزاد دستي بر شانه ام زد و گفت :
- « عاليه پسر بهتر از اين نمي شود. »
و بعد رو به استاد كرد و گفت :
- « هيچ اشكالي نمي شود از اين طرح گرفت درست مي گويم استاد؟»
و استاد در حاليكه دستي به روي ريشهاي جو گندمي اش مي كشيد، لبخند زد و گفت :
- « اين نشان مي دهد كه آقاي كياني تمرين زيادي داشته وبه قول معروف فوت كوزه گري را آموخته.»
شهرزاد رو به تو كرد و گفت :
- « بهار ! من جاي تو باشم اين طرح را از آقاي كياني مي گيرم و قاب مي كنم. »
من مثل برق گرفته ها خودم رابه طرح نزديك كردم و در حاليكه اضطراب در كلامم موج مي زد گفتم :
- « راستش من خودم همين قصد را دارم فكر كنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهند كه اين طرح را براي خودم نگه دارم . »
همة نگاهها به تو دوخته شد تو آهسته از جاي خود بلند شدي و كنار من ايستادي و نگاهت را به طرح دوختي و بعد با يك لبخند شيرين رو به من كردي و گفتي:
- « اين نتيجة زحمت شماست پس لزومي نداره براي نگه داشتنش از من اجازه بگيريد . ولي اين طرح از بهاري كه من هر روز در آينه مي بينم زيباتر و مهربانتر به نظر مي آيد . منظورم اينه كه من فكر ميكنم شما اون چيزي را كه دوست داشتيد ببينيد كشيديد . »
من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيافتد، بي خبر از آنكه تو راز مرا مي دانستي . بعد از آن روز من هر شب ساعتها به قابي كه تو در آن نشسته بودي خيره مي شدم و بي كلام با تو سخن ميگفتم . و شنبة هر هفته براي ديدن تو بهار واقعي لحظه شماري مي كردم و هنگامي كه تو آراسته و متين وارد كلاس مي شدي آرزو مي كردم كه اي كاش براي يكبار هم كه شده با لبخندي قلب منتظرم را از اين انتظار كشنده رهايي بخشي اما تو سرد بودي مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقي كه از تو در دل داشتم مي سوختم .
تمام طول هفته را هم كار مي كردم و هم درس مي خواندم با اميد اينكه شنبه از راه برسد و من يكبار ديگر بهارم را ببينم و تو با بي رحمي تمام دو هفته مرا چشم انتظار گذاشتي. كاش مي توانستم انتظارم را به تصوير بكشم صندلي خالي تو قلبم را به درد مي آورد و خطوطي كه رسم مي كردم بي اختيار به بيراهه مي رفت گويي هيچگاه قلم بر دست نگرفته بودم.
شنبه اي ديگر گذشت و تو نيامدي ، نمي دانستم با دل بي طاقتم چه كنم. تا اينكه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد كلاس شدم ولي باز هم تو را نديدم ، خواستم بازگردم كه شهرزاد خود را به من رساند و نامه اي را به دستم داد و قبل از اينكه من چيزي بگويم مرا به كناري كشيد و گفت:
- « اين را بهار داده تا به شما بدهم ، راستش من ... »
ديدة اشكبار شهرزاد دلهره اي عجيبي بر دلم انداخت، كاغذ تا شده اي را كه در دست داشتم به آرامي باز كردم ، بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشته بود:
- « به بهاري كه خزان عمرش نزديك است دل مبند و به خاطر من مرا فراموش كن دستانم نيز همچون نگاهم به زودي سرد مي شود، وقتي آن لحظه فرا رسد گرمي عشق تو نيز نمي تواند سرما را از وجودم دور كند. »
قطره اشكي كه از گوشة چشمم فرو افتاد از ديد شهرزاد مخفي نماند او نيز چون من اشك به ديده داشت. من بايد تو را مي ديدم و شهرزاد از نگاهم همه چيز را خواند، مي دانستم كه او نيز چون من تو را دوست دارد از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده او گفت كه بايد در جاي مناسبتري با هم حرف بزنيم.
وقتي هر دو بروي نيمكت پارك نشستيم، هيچكدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اينكه شهرزاد سكوت را شكست:
- « بهار سرطان خون داره، دكترها گفتند كه چند ماه بيشتر زنده نمي مونه. »
نمي خواستم چيزهايي را كه مي شنوم باور كنم. نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حاليكه سعي مي كرد به چشمان اشكبار من نگاه نكند به نقطه اي خيره شد و گفت:
- « اون مي دونست كه شما عاشقش شديد، براي همين ديگر به كلاس نيومد، مي خواست شما فراموشش كنيد ولي وقتي من به او گفتم كه شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد اين نامه را براي شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت « نبايد اين اتفاق مي افتاد حالا هم دير نشده فرهود نبايد منتظر من باشد. »
حالا معني آن نگاههاي سردش را مي فهميدم، پشت آن چهرة به ظاهر خشك و بي روح يك فرشته با قلبي مهربان به من لبخند مي زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم و گر نه چگونه مي توانستم آن را به تصوير بكشم.
بهار مي خواست تنها باشد، وجود من او را آزار مي داد و من براي آرامش او بايد ديدار دوبارة او را براي هميشه فراموش مي كردم.
و امروز آمده ام تا اين نرگسها را تقديم تو كنم، شهرزاد برايم گفته بود كه عاشق گلهاي نرگسي ،بهار عشق بودي پس چرا خزان شدي؟ بهار من از درون خاك جوانه بزن بگذار يكبار ديگر تو را ببينم.
-
Ramin
دو روز مانده به پايان جهان. تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روزخط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت ، تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز؟ چه کار مي توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزارسال هم به کارش نمي آيد.
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.
زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود. مي تواند بال بزند او در آن يک روز، آسمان خراشي بنا نکرد، زمين را مالک نشد، مقامي بدست نياورد ، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند و بقول ننه مرجان چشم ديدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد.
لذت برد و شرمسار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد و فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود...
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت ، تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز؟ چه کار مي توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزارسال هم به کارش نمي آيد.
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.
زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود. مي تواند بال بزند او در آن يک روز، آسمان خراشي بنا نکرد، زمين را مالک نشد، مقامي بدست نياورد ، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند و بقول ننه مرجان چشم ديدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد.
لذت برد و شرمسار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد و فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود...
-
Ramin
پرسيدم : بارالها ، چه عملي از بندگانت تو رابه تعجب وا ميدارد ؟
پاسخ آمد :
اينكه تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به كودكي مي گذرانيد....
اينكه سلامتي خود را فداي مال اندوزي مي كنيد و سپس تمام دارائي خود را صرف بازيابي سلامتي مي نمائيد.....
اينكه شما به قدري نگران آينده ايد كه حال را فراموش مي كنيد ، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را .. !!
اينكه شما طوري زندگي مي كنيد كه گوئي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گوئي هرگز زنده نبوده ايد....
پرسيدم : چه بياموزيم ؟
پاسخ آمد :
بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ، ولي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز دارد...
بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد ، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه اي از كردار و اخلاق خود شماست !!
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد از آنجا كه هر يك از شما به تنهائي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيريد...
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصان هاي شما آشنايند و ليك شما را همان گونه كه هستيد دوست دارند...
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد ، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست...
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نمائيد...
بياموزيد كه دو نفر مي توانند به يك چيز يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو از آن ، هيچگاه يكسان نخواهد بود...
بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد...
پاسخ آمد :
اينكه تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به كودكي مي گذرانيد....
اينكه سلامتي خود را فداي مال اندوزي مي كنيد و سپس تمام دارائي خود را صرف بازيابي سلامتي مي نمائيد.....
اينكه شما به قدري نگران آينده ايد كه حال را فراموش مي كنيد ، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را .. !!
اينكه شما طوري زندگي مي كنيد كه گوئي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گوئي هرگز زنده نبوده ايد....
پرسيدم : چه بياموزيم ؟
پاسخ آمد :
بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ، ولي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز دارد...
بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد ، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه اي از كردار و اخلاق خود شماست !!
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد از آنجا كه هر يك از شما به تنهائي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيريد...
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصان هاي شما آشنايند و ليك شما را همان گونه كه هستيد دوست دارند...
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد ، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست...
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نمائيد...
بياموزيد كه دو نفر مي توانند به يك چيز يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو از آن ، هيچگاه يكسان نخواهد بود...
بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد...
-
Ramin
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...."
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...."
-
Ramin
پسر كوچكي تصميم گرفت به ملاقات خدا برود و چون مي دانست راه درازي را در پيش دارد مقداري كلوچه و نوشيدني در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز كرد. هنوز راه درازي را نرفته بود كه در پارك چشمش به پيرزني افتاد كه روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي كرد.
پسرك كنار پيرزن نشست و چمدانش را باز كرد. مي خواست چيزي بنوشد كه متوجه گرسنگي پيرزن شد و كلوچه اي به او داد و پيرزن با حسي سرشار از قدرشناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرك كرد. لبخندش آنقدر زيبا بود كه پسرك خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به او بدهد. لبخندهاي پيرزن پسرك را غرق در لذت كرد.
آن دو تمام بعدازظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنكه كلمه اي بين آنها رد و بدل شود.
با تاريك شدن هوا پسرك تازه متوجه شد كه چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست.اما هنوز چند قدمي پيش نرفته بود كه با سرعت به سوي پيرزن بازگشت و او را در آغوش كشيد و بار ديگر نظاره گر لبخند پيرزن شد.
مادر پسرك كه با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد و علت را جويا شد. پسرك نيز در پاسخ گفت : "من امروز با خدا ناهار خوردم" و قبل از اينكه مادر چيزي بگويد اضافه كرد : " و لبخند او زيباترين لبخندي بود كه تا به حال ديده ام"
پيرزن نيز سرشار از شادي وآرامش به خانه بازگشت و در پاسخ به پسرش كه از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت :
"امروز با خدا در پارك كلوچه خوردم . او بسيار جوانتر از آن است كه انتظار داشتم"
پسرك كنار پيرزن نشست و چمدانش را باز كرد. مي خواست چيزي بنوشد كه متوجه گرسنگي پيرزن شد و كلوچه اي به او داد و پيرزن با حسي سرشار از قدرشناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرك كرد. لبخندش آنقدر زيبا بود كه پسرك خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به او بدهد. لبخندهاي پيرزن پسرك را غرق در لذت كرد.
آن دو تمام بعدازظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنكه كلمه اي بين آنها رد و بدل شود.
با تاريك شدن هوا پسرك تازه متوجه شد كه چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست.اما هنوز چند قدمي پيش نرفته بود كه با سرعت به سوي پيرزن بازگشت و او را در آغوش كشيد و بار ديگر نظاره گر لبخند پيرزن شد.
مادر پسرك كه با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد و علت را جويا شد. پسرك نيز در پاسخ گفت : "من امروز با خدا ناهار خوردم" و قبل از اينكه مادر چيزي بگويد اضافه كرد : " و لبخند او زيباترين لبخندي بود كه تا به حال ديده ام"
پيرزن نيز سرشار از شادي وآرامش به خانه بازگشت و در پاسخ به پسرش كه از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت :
"امروز با خدا در پارك كلوچه خوردم . او بسيار جوانتر از آن است كه انتظار داشتم"
-
Ramin
برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت: بهار بیا امروز چه کشفی کردم ؟ با فتوشاپ تغییر چهره داده و خودش را شبیه محمدرضا گلزار کرده بود بعد می گفت: حالاببین دخترها چه ضعفی برام می روند، گفتم:آخرش که چی؟ گفت: تو نمی دونی وقتی به یکیشون می گم دوستت دارم چیکار می کند! تازه این عکس ها روبه هرکسی نشون نمی دهم وقتی خوب التماسم کردند نشون می دم حالا این file عکس های ارسالی ببین بعضی از این دخترها واقعا بچه اند این یکی پیر دختره !
با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟ خیلی جدی گفت: با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه ا حرف نمی زنم زیادیشون میشه این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ، گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را دست کم نگیر!
چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟ گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟ گفت: 4ماه پیش تو googel با وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pm دادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد!
گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله
گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست، گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ، یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که... نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه، گفتم :کی؟ گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه.
باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی
همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم گفتم: تاکی می خواهی این کار ادامه بدهی آخه این دختره ارزشش رو داره ؟ گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم... چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده یا با voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam را براش روشن کردم تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم آخر سری گفت:بیا آی دی های هم دیگه رو egnore کنیم این جوری همدیگر را فراموش می کنیم گفتمش ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن، بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد، من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم اما مدت ها بود که ستاره on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز....
باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام گفت : اول بگوبهروز پیشت است؟ گفتم: اره گفت ازت خواهش می کنم از اتاق بیرون بره تا شروع کنم ، بهروز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت گفتم: شروع کن اون از اتاق بیرون رفت ، گفت: بسیار خب، توی این مدت من عشق اونو باور کردم اما اون درحال تلاشه که این دوست داشتن را به شیوه های مختلف که فکر کنم بهتون گفته ثابت کنه اما من درخانواده سنتی بزرگ شدم که این برخوردها را قبل از ازدواج را تایید نمی کنند من از اینکه بهروز دچا ر این پریشونی شده ناراحتم حالا شما ازمن چه میخواهید؟ گفتم: نمی دانم فقط می خواهم که برادرم به حال طبیعی برگرده و حقیقت زندگی را باور کنه گفت: یعنی شما می گید خودش وعشقش را قبول کنم وبه تمام اعتقاداتم پشت کنم این محاله! خسته شده بودم بیش از یک ساعت حرف زده بودیم اما به نتیجه نرسیده بودم وگفتم:آخرش چی نمی خواهید این قضیه را تمام کنید ؟ یکی بیرون این در منتظر نشسته! گفت:برادرت خیلی بچه است اون فکر می کنه همه چیزو میدونه من هم از این وضعیت خسته شدم یک پیشنهاد دارم اما می دونم که اون ظرفیتش را نداره ، تنم یخ کرد گفتم : چه پیشنهادی؟ گفت: آدرسم را بهت می دهم اما باید برای همیشه قید من را بزند تا هم من وهم او به زندگی آروم خودمون برگردیم درضمن وجود تو هم لازمه.گفتم:باشه ،گفت:این کار را برخلاف میلم انجام دادم برای اینکه می خواهم ثابت کنم که دنیای چت با دنیای واقعی تفاوت می کنه گفتم :ازت ممنونم اما چه جوری باید بشناسیمت ؟ گفت:من عکس بهروز را دیدم درضمن به هرکی بگید ستاره محبی من را میشناسند.
وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم.
یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو بشنوم دلم می خواهد صدایش را بشنوم اما نه هردوتاش من را راضی می کنه، سعی کردم بهروز را با رویاهاش تنها بگذارم تا اینکه فردا صبح پرسان پرسان محل کار ستاره را پیدا کردیم تابلو آن نوشته بود مرکز توانبخشی مهر استان... بدون هیچ توجه ای وارد شدیم از یک خانمی درباره ستاره پرسیدیم برخلاف انتظارم گفت بله الان می آیند خدمتتون بعد از چند لحظه خانم جوانی وارد شد باورمان نمی شد که اون ستاره باشد بعد از سلام واحوالپرسی بهروز گفت: فکر نمی کردم ببینمت دیگه هیچی از خدا نمی خواهم حالا ستاره توهم یک کلمه حرف بزن بگو که تو هم خوشحالی بگو که همه چیز تمام شد ، اما سکوت ستاره شکسته نشده بود فقط یک کاغذ از توی کیفش بیرون اورد و چیزی نوشت وبا چشمان اشک بار جلوی ما گذاشت نوشته بود من حرفی برای گفتن ندارم آخه من کر و لال هستم
بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم اما من صدایی نداشتم بهتره هر کدوم ما به زندگی آروم خودمون برگردیم اینجوری بهتره، برای همیشه خداحافظ و خیلی آروم رفت بدون آنکه جواب خداحافظی اش رو بدهیم بهروزفقط آروم می گفت باورم نمی شه ، حال مساعدی نداشت به شهرمون برگشتیم مدتها طول کشید تا بهروز به حال طبیعی خودش برگشت ازم خواست به شهر ستاره برویم گفت این بار می خواهم عاقلانه تصمیم بگیرم اما تقدیر خواب دیگه ای برایش دیده بود بعد از آن تاریخ ستاره از آن شهر رفته بود اماچه شهری کسی چیزی نمی دانست و بهروز را به همراه یک خیال به شهرمون برگرداندم
با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟ خیلی جدی گفت: با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه ا حرف نمی زنم زیادیشون میشه این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ، گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را دست کم نگیر!
چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟ گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟ گفت: 4ماه پیش تو googel با وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pm دادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد!
گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله
گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست، گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ، یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که... نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه، گفتم :کی؟ گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه.
باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی
همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم گفتم: تاکی می خواهی این کار ادامه بدهی آخه این دختره ارزشش رو داره ؟ گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم... چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده یا با voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam را براش روشن کردم تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم آخر سری گفت:بیا آی دی های هم دیگه رو egnore کنیم این جوری همدیگر را فراموش می کنیم گفتمش ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن، بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد، من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم اما مدت ها بود که ستاره on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز....
باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام گفت : اول بگوبهروز پیشت است؟ گفتم: اره گفت ازت خواهش می کنم از اتاق بیرون بره تا شروع کنم ، بهروز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت گفتم: شروع کن اون از اتاق بیرون رفت ، گفت: بسیار خب، توی این مدت من عشق اونو باور کردم اما اون درحال تلاشه که این دوست داشتن را به شیوه های مختلف که فکر کنم بهتون گفته ثابت کنه اما من درخانواده سنتی بزرگ شدم که این برخوردها را قبل از ازدواج را تایید نمی کنند من از اینکه بهروز دچا ر این پریشونی شده ناراحتم حالا شما ازمن چه میخواهید؟ گفتم: نمی دانم فقط می خواهم که برادرم به حال طبیعی برگرده و حقیقت زندگی را باور کنه گفت: یعنی شما می گید خودش وعشقش را قبول کنم وبه تمام اعتقاداتم پشت کنم این محاله! خسته شده بودم بیش از یک ساعت حرف زده بودیم اما به نتیجه نرسیده بودم وگفتم:آخرش چی نمی خواهید این قضیه را تمام کنید ؟ یکی بیرون این در منتظر نشسته! گفت:برادرت خیلی بچه است اون فکر می کنه همه چیزو میدونه من هم از این وضعیت خسته شدم یک پیشنهاد دارم اما می دونم که اون ظرفیتش را نداره ، تنم یخ کرد گفتم : چه پیشنهادی؟ گفت: آدرسم را بهت می دهم اما باید برای همیشه قید من را بزند تا هم من وهم او به زندگی آروم خودمون برگردیم درضمن وجود تو هم لازمه.گفتم:باشه ،گفت:این کار را برخلاف میلم انجام دادم برای اینکه می خواهم ثابت کنم که دنیای چت با دنیای واقعی تفاوت می کنه گفتم :ازت ممنونم اما چه جوری باید بشناسیمت ؟ گفت:من عکس بهروز را دیدم درضمن به هرکی بگید ستاره محبی من را میشناسند.
وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم.
یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو بشنوم دلم می خواهد صدایش را بشنوم اما نه هردوتاش من را راضی می کنه، سعی کردم بهروز را با رویاهاش تنها بگذارم تا اینکه فردا صبح پرسان پرسان محل کار ستاره را پیدا کردیم تابلو آن نوشته بود مرکز توانبخشی مهر استان... بدون هیچ توجه ای وارد شدیم از یک خانمی درباره ستاره پرسیدیم برخلاف انتظارم گفت بله الان می آیند خدمتتون بعد از چند لحظه خانم جوانی وارد شد باورمان نمی شد که اون ستاره باشد بعد از سلام واحوالپرسی بهروز گفت: فکر نمی کردم ببینمت دیگه هیچی از خدا نمی خواهم حالا ستاره توهم یک کلمه حرف بزن بگو که تو هم خوشحالی بگو که همه چیز تمام شد ، اما سکوت ستاره شکسته نشده بود فقط یک کاغذ از توی کیفش بیرون اورد و چیزی نوشت وبا چشمان اشک بار جلوی ما گذاشت نوشته بود من حرفی برای گفتن ندارم آخه من کر و لال هستم
بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم اما من صدایی نداشتم بهتره هر کدوم ما به زندگی آروم خودمون برگردیم اینجوری بهتره، برای همیشه خداحافظ و خیلی آروم رفت بدون آنکه جواب خداحافظی اش رو بدهیم بهروزفقط آروم می گفت باورم نمی شه ، حال مساعدی نداشت به شهرمون برگشتیم مدتها طول کشید تا بهروز به حال طبیعی خودش برگشت ازم خواست به شهر ستاره برویم گفت این بار می خواهم عاقلانه تصمیم بگیرم اما تقدیر خواب دیگه ای برایش دیده بود بعد از آن تاریخ ستاره از آن شهر رفته بود اماچه شهری کسی چیزی نمی دانست و بهروز را به همراه یک خیال به شهرمون برگرداندم