قصه هاي كوتاه

عاشقان شعر و ادبیات بیایید اینجا

مدیر انجمن: Moh3n II

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » دو شنبه 17 آبان 1389, 11:39 am

قصه بچه غورباقه وكرم!



آنجا که درخت بيد به آب مي رسد، يک بچه قورباغه و يک کرم همديگر را ديدند
آن ها توي چشم هاي ريز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگين کمان زيباي بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مرواريد سياه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پاي تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پاي تو هستم.قول بده که هيچ وقت تغيير نمي کني..»

بچه قورباغه گفت :«قول مي دهم.»

ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغيير کرد.

درست مثل هوا که تغيير مي کند.

دفعه ي بعد که آنها همديگر را ديدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زير قولت زدي»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من اين پا ها را نمي خواهم...

...من فقط رنگين کمان زيباي خودم را مي خواهم.»

کرم گفت:« من هم مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم.

قول بده که ديگر تغيير نميکني.»

بچه قورباغه گفت قول مي دهم.

ولي مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ي بعد که آن ها همديگر را ديدند،

بچه قورباغه هم تغيير کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گريه کرد :«اين دفعه ي دوم است که زير قولت زدي.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من اين دست ها را نمي خواهم...

من فقط رنگين کمان زيباي خودم را مي خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مرواريد سياه و درخشان خودم را...

اين دفعه ي آخر است که مي بخشمت.»

ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغيير کرد.

درست مثل دنيا که تغيير مي کند.

دفعه ي بعد که آن ها همديگر را ديدند،

او دم نداشت.

کرم گفت:«تو سه بار زير قولت زدي و حالا هم ديگر دل من را شکستي.»

بچه قورباغه گفت:« ولي تو رنگين کمان زيباي من هستي.»

«آره، ولي تو ديگر مرواريد سياه ودرخشان من نيستي. خداحافظ.»

کرم از شاخه ي بيد بالا رفت و آنقدر به حال خودش گريه کرد تا خوابش برد.

يک شب گرم و مهتابي،

کرم از خواب بيدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چيز عوض شده بود...

اما علاقه ي او به بچه قورباغه تغيير نکرده بود.با اين که بچه قورباغه زير قولش زده بود، اما او تصميم گرفت ببخشدش.

بال هايش را خشک کرد.

بال بال زد و پايين رفت تا بچه قورباغه را پيدا کند.

آنجا که درخت بيد به آب مي رسد،

يک قورباغه روي يک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت:«بخشيد شما مرواريدٍ...»

ولي قبل ازينکه بتواند بگويد :«...سياه و درخشانم را نديديد؟»

قورباغه جهيد بالا و او را بلعيد ،

و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شيفتگي به رنگين کمان زيبايش فکر مي کند....

...نمي داند که کجا رفته.



جي آنه ويليس

آخرین ويرايش توسط 1 on shokrollahi_kh, ويرايش شده در 0.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » پنج شنبه 9 دی 1389, 2:38 pm

كلاس فلسفه !


پروفسور فلسفه با بسته سنگيني وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگين خود را روبروي دانشجويان خود روي ميز گذاشت.وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسيد که، آيا اين ظرف پر است؟ و همه دانشجويان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه...ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگرپرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. "در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانشجويان خنديدند. در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: " حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند – خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان ، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود. اما سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان را روي چيزهاي ساده و پيش پا افتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين.هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين. اول مواظب توپ هاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند." يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، هميشه در زندگي شلوغ هم ، جائي براي صرف دو فنجان قهوه با يک دوست هست! "
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
sungirl
كاربر عالي
كاربر عالي
پست: 2180
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 شهریور 1389, 3:34 pm
محل اقامت: آنجا که دل خوش است

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط sungirl » جمعه 10 دی 1389, 1:07 am

shokrollahi_kh خیلی جالب بود.ممنون goli
ما همه با هم رفیقیم ^_^

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » جمعه 10 دی 1389, 7:29 pm

گل سرخي براي محبوبم...

" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد:

"دوشيزه هاليس مي نل" .

با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک .

هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراين راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :

" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد .

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود ,

اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود ,

دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .



به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است !

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !



طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به

چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » جمعه 10 دی 1389, 7:45 pm

خواهش مي كنم sungirl عزيز
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » شنبه 11 دی 1389, 10:32 pm

معنی دوم عشق

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود .

زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند .

شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند .

وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش در جستجوی آب و خاک بودند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید :
" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای !؟ "
جوان لبخندی زد و گفت : " من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است .
او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند .
در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا رسیده است . "
شیوانا پوزخندی زد و گفت : " عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است .
عشق پاک همیشه پاک می ماند !

حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد .

عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند . آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند . برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو ! "

کاش میشد عشق را به آدمی آموخت

اشک بر چشمان جوان سرازیر شد . از جا برخاست .

لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت .

بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند . در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید .

اما هیچ کس از بین نرفت .

روز بعد جوان به در مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد . شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت :

"نام این شاگرد جدید معنی دوم عشق است .

حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
sungirl
كاربر عالي
كاربر عالي
پست: 2180
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 شهریور 1389, 3:34 pm
محل اقامت: آنجا که دل خوش است

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط sungirl » چهار شنبه 29 دی 1389, 3:36 pm

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:...

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم
ما همه با هم رفیقیم ^_^

نمایه کاربر
ofpersia
کاربر ساده
کاربر ساده
پست: 53
تاریخ عضویت: یک شنبه 3 بهمن 1389, 3:10 am
محل اقامت: هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط ofpersia » دو شنبه 4 بهمن 1389, 1:08 pm

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.
این رو هم هویجوری میزارم... sanj: shd: sanj: tof:
کاش به زمانی بر می گشتم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود...

_____________________________________________________
___ www.sonqor.cgig.ir www.sonqor.cgig.ir www.sonqor.cgig.ir
_____________________________________________________

نمایه کاربر
ofpersia
کاربر ساده
کاربر ساده
پست: 53
تاریخ عضویت: یک شنبه 3 بهمن 1389, 3:10 am
محل اقامت: هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط ofpersia » دو شنبه 4 بهمن 1389, 1:10 pm

پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.

پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.

پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی ۲۰۰۰ تومان .

پسر از پدر پرسید می توانی ۱۰۰۰ تومان به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت.

پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد .

پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد . درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است.

پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟

پسر گفت پول های توجیبیم است.

پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب ۱۰۰۰ تومان .

و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت ۱۰۰۰ تومان داشتی برای چه ۱۰۰۰ تومان دیگر از من میخواستی؟

پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه ۱۰۰۰ تومان کم دارم تا بشود ۲۰۰۰ تومان و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ...
کاش به زمانی بر می گشتم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود...

_____________________________________________________
___ www.sonqor.cgig.ir www.sonqor.cgig.ir www.sonqor.cgig.ir
_____________________________________________________

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » پنج شنبه 7 بهمن 1389, 10:52 am

عشق!!!

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند .

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » پنج شنبه 7 بهمن 1389, 8:02 pm

اعتماد به نفس

توماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.

او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :" گفتگوي خيلي خوبي بود."

پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :" هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.

" زنش پاسخ داد :" عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين ."
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
shokrollahi_kh
کاربر معمولي
کاربر معمولي
پست: 148
تاریخ عضویت: دو شنبه 20 اردیبهشت 1389, 7:25 pm
محل اقامت: اصفهان
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط shokrollahi_kh » پنج شنبه 7 بهمن 1389, 8:08 pm

از دوستان خوبم sungirl و ofpersia بخاطر قصه هاي كوتاهه فوق العاده قشنگشون كمال تشكر دارم!!!

goli goli goli
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

نمایه کاربر
phs
کاربر متوسط
کاربر متوسط
پست: 245
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 شهریور 1389, 11:04 pm

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط phs » پنج شنبه 21 بهمن 1389, 2:56 pm

با تشكر از همه دوستان goli
حق كهنسال تر از قانون است ......

نمایه کاربر
ofpersia
کاربر ساده
کاربر ساده
پست: 53
تاریخ عضویت: یک شنبه 3 بهمن 1389, 3:10 am
محل اقامت: هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
تماس:

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط ofpersia » جمعه 29 بهمن 1389, 9:50 pm

phs نوشته شده:با تشكر از همه دوستان goli
از طرف همه دو.ستان... خواهش goli
کاش به زمانی بر می گشتم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود...

_____________________________________________________
___ www.sonqor.cgig.ir www.sonqor.cgig.ir www.sonqor.cgig.ir
_____________________________________________________

نمایه کاربر
sungirl
كاربر عالي
كاربر عالي
پست: 2180
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 شهریور 1389, 3:34 pm
محل اقامت: آنجا که دل خوش است

Re: قصه هاي كوتاه

پست توسط sungirl » جمعه 6 اسفند 1389, 3:35 pm

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید


Why do you like me..? Why do you love me
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم


You can't even tell me the reason... how can you say you like me
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟


How can you say you love me
چطور میتونی بگی عاشقمی؟


I really don't know the reason, but I can prove that I love
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم


True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
ما همه با هم رفیقیم ^_^

قفل شده